مروز از ساعت ۶ صبح بیدار شدم و تا ۱۱ با آخرین توان و سرعت ممکن سفارشا رو تموم کردم و ساعت ۱۱ رفتیم اداره پست و سفارشا رو پست کردم.خانوم پستچی مهربونم مثل همیشه نپرسید توش چیه،گفت عروسکه دیگه؟🗿😂 انگشت شصت دست راستم قشنگگگگگ سکته کرد.کلا همه ی انگشتام سکته کردن.آخه خانوم لام دیر گفت منم در طول ترم کارا رو انجام ندادم همه رو گذاشتم شب امتحان 😀 موقع برگشتن هم امیر یه بخش خلوت از کوچه که آدم و ماشین توش کم رفت و آمد میکنه و خطری نیست ایستاد و مجبورم کرد رانندگی کنم.و امروز برای اولین بار در عمرم اندازه ۱۰۰ متر ناچیز رانندگی کردم.هن و هن کنان ،و با نیش تا بناگوش باز،مثل بچه ای که تازه راه رفتن و شروع کرده. به نظرم خوب بود ،فقط میترسیدم رو پدال گاز فشار بدم و زور کشیدن ترمز دستی رو نداشتم،ولی ترمز و دوست داشتم🗿🤝🏻 باز هم با تشکر از امیر که مارو مجبور به کارای خوب میکنه و به تخس بودنمون توجهی نمیکنه.وی توان زیادی در مجبور کردن ما داره.