قالب وبلاگ

عقلانيت و معنويت
هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید

لوله های حفاری دارسی

به سفره های نفت که رسید

هفت خواهران

مهمان سفره هایمان شدند

تا همه چیز

 نان

سیاست

حتی غرورمان

نفتی شود

تا برکت

از سفره های حصیری مرتضی علی

 تهی شود

حالا دیگر

هوای مسجد سلیمان

بوی سرطان می دهد

و کودکانش

سیاه تر شده اند

قرنی گذشته است و هنوز

چشمان هیز هفت خواهران عجوزه

رهایمان نکرده اند

و چقدر دوست دارم

کسی بیاید و

بوی نفت را

از سفره هایمان بردارد
[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

 روزهای ملی شدن صنعت نفت است، روزهایی كه مردم ایران به لطف پایمردی دكتر محمد مصدق توانستند دوباره غرور ملی خود را احیا كنند و داد خود را از ستمكاران بستانند، خب خاطره شیرینی است.



اما همین اسفند‌ماه جز این خاطره شیرین، خاطره تلخی نیز دارد كه باز هم با نام مصدق گره خورده است. ۱۴ اسفند روز درگذشت دكتر مصدق است. همانطور كه همه می‌دانید مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و دیدگاه‌های خود دفاع کرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمدآباد رانده شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید بود. در سال ۱۳۴۲ همسر دکتر مصدق، خانم ضیاالسلطنه، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. حاصل ازدواج وی و دکتر مصدق دو پسر و سه دختر بود. و پس از آن در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ ساعت شش صبح دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. مصدق وصیت کرده بود او را کنار کشته‌شدگان ۳۰ تیر در ابن بابویه دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق‌های خانه‌اش در احمدآباد به خاک سپرده شد.
در سال‌های حکومت محمدرضا پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر محمد مصدق از سوی حکومت وقت ممنوع اعلام شد اما پس از پیروزی انقلاب، و در تاریخ ۱۵ اسفند ۵۷ یکی از بزرگترین گردهمایی‌های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار وی در احمدآباد برگزار شد. در این مراسم که آیت‌الله طالقانی سخنران آن بود، به نوشته روزنامه اطلاعات یک میلیون نفر به احمدآباد رفتند. اطلاعات در شماره همان روز در توصیف این مراسم نوشت: «امروز ایران پس از ۱۲ سال خون دل خوردن و خاموشی به‌خاطر عجز از برپایی مراسم تجلیل از شادروان دکتر محمد مصدق رهبر ملی خود باشکوهی خیره کننده یاد آن بزرگ مرد تاریخ مبارزات ضد استعماری ملل شرق را گرامی داشت. مراسم تجلیل از این ابرمرد چندان باشکوه بود که بی‌شک پرتو پرجلالش قرون متمادی بر صفحات تاریخ جدید ایران پرتو خیره‌کننده‌ای داشت...» از آنجا كه شعر ایران همیشه در بزنگاه‌های تاریخی روایتگر شادی‌ها و غم‌های ایرانیان بوده، خوش دارم كه پاره ای از شعرهایی را كه شاعران ایرانی در وصف دكتر محمد مصدق سروده‌اند برایتان نقل كنم.
فریدون تَوللّی در سال ۱۳۳۱ در وصف پایمردی مصدق سروده است:  
تا به تاریخ بشر، دست امان خواهد بود 
نام والای مصـدق به جهان خواهد بود 
جان فدای سخنش باد که تا دامن حشر
درس بیداری ابناء زمان خواهـــد بود 
مشت کوبنده، نشان داد به کوبندهء خلق   
که به فرجام سخن، مشت گران خواهد بود 
بانگ ناقوس وی از وحشت ایرانِ خموش    
نهضتی ساخت که جوشان و دمان خواهد بود...
نام ایرانِ کهن زنده شد از همّتِ خلق 
خُنک آن قوم کزو نام ونشان خواهد بود 
در صفحاتی دیگر از تاریخ ادبیات ایران، قصیده‌ای از دكتر مظاهر مصفا می‌خوانیم كه وصف دادگاه مصدق است:
رفتم به دادگاهِ مصدق/ دیدم جلال و جاهِ مصدق
كشتیِّ دل شكست چو برخاست/ توفانِ اشك و آهِ مصدق 
بر پاكی و عقیدت و نیّت/ دو چشمِ تر ، گواهِ مصدق 
برقِ نجاتِ مردمِ مشرق/ می‌جَست از نگاهِ مصدق 
كوهی زِ عزم و رایْ نهان بود/ در پیكرِ چو كاهِ مصدق...
فردا زِ سوی شرق برآید/ فریادِ دادخواهِ مصدق 
ای‌ دل غمین مباش كه باشد/ دستِ خدا پناهِ مصدق 
ایرانیان غریو برآرند/ یا مرگ یا نجات مصدق  
یا در جایی دیگر می‌خوانیم، كه شاعر زمستان، مهدی اخوان ثالث در شعر تسلی و سلام  خطاب به پیر احمد آبادی می‌گوید:
دیدی، دلا، که یار نیامد؟ / گرد آمد و ... سوار نیامد  
بگداخت شمع و سوخت سراپای/ وان صبح زرنگار نیامد... 
ای شیر پیر بسته به زنجیر/ کز بندت هیچ عار نیامد...
دیری گذشت و چون تو دلیری/ در صف کارزار، نیامد...
وآن رنج بی‌حساب تو، دردا/ چون هیچ، در شمار نیامد 
وز سفله یاوران تو در جنگ/ کاری به جز فرار نیامد... 
چندان که غم به جان تو بارید/ باران به کوهسار نیامد.
محمدعلی سپانلو هم  در تابستان ۱۳۵۵ شعری سروده به نام و یاد رهبر نهضت ملی شدن نفت كه در آن از مصدق گفته است:
بگذار تا پیام تو را/ با چشم‌های ساكت خود منتشر كنند/ بگذار تا عصای تو/ با انتظار ما/ بر گور روستایی‌ات آهسته گل كند/ بگذار آب‌های پرآواز/ همواره در ستایش آزادی/ زیر درخت پیر/ روان باشند/ آه از شهود مرگ که می‌دانست/ چون می‌توان ز پای درانداخت/ پیران و پهلوانان را/ و پنجه زد به پنجره خسته/ ملی ترین سخنور دوران را...
علامه علی‌اكبر دهخدا هم كه پس از جنگ جهانی اول و روی کار آمدن رضاخان از کار سیاسی کناره گرفته بود با اوج گرفتن جنبش ملی کردن نفت و آغاز نخست وزیری دکتر محمد مصدق باردیگر به گفتمان سیاسی روی آورد و در گفت‌وگویی که رادیو ایران با او انجام داد، مصدق را نابغه‌ شرق خواند. او مقاله‌هایی در دفاع از دولت مصدق در روزنامه‌ها منتشر کرد و مردم را به پشتیبانی از دولت مصدق فراخواند. آتش پر فروغ و گرمی‌بخش وطن‌پرستی دهخدا باردیگر چنان افروخته شده بود که برای پشتیبانی از دولت مصدق به سرودن شعر روی آورد:
ای مردم آزاده کجایید کجایید/ آزادگی افسرد بیایید بیایید
در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید/ مقصود از آزاده شمایید شمایید
بی‌شبه شما روشنی چشم جهانید/ در چشمه‌ی خورشید شما نور و ضیایید
با چاره‌گری و خرد خویش به هر درد/ بر مشرق رنجور دوایید دوایید
بسیار مفاخر پدرانتان و شما راست/ کوشید که یک لخت بر آن‌ها بفزایید
بنمود مصدقتان آن نعمت و قدرت/ کاندر کفتان هست از آن سر مگرایید
گیرید همه از دل و جان راه مصدق/ زین ره بدرآیید اگر مرد خدایید
البته این پشتیبانی‌ها بی‌خسران هم نبود و باعث شد حقوقی را که مجلس برای همه‌ عمر او تصویب کرده بود، قطع کنند. خود او در این باره گفته است: نان بخور و نمیری که مجلس‌های قبل برای تا آخر عمر من و بازماندگان من تعیین کرده بودند، حالا به گناه آن که گفته‌ام که او در دو جمعیت بین‌المللی (شورای امنیت و دادگاه بین‌المللی لاهه) حقانیت ما را در امر نفت به اثبات رسانید، یعنی دکتر محمد مصدق، در خور حبس و تبعبد نیست، بریدند. عیب ندارد از گرسنگی مردن من، تاج افتخار دیگری است که به من داده‌ می‌شود.
[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

زبان ایرانی

دانشمندان زبان شناس برآنند که زبان های امروزی دنیا بر سه بخش است :

نخست - بخش یک هجایی (یک سیلابی) و این قسم زبان ها را زبان های ریشگی نامند، زیرا لغات این زبان ها تنها یک ریشه است که به اول یا آخر آن هجاهایی نیفزوده اند. زبان چینی، آنامی و سیامی را از این دسته می دانند، در زبان های ریشگی شماره ی لغت ها محدود است، چنان که گویند چینیان برای بیان فکر خود ناگریزند لغات را پس و پیش کنند یا مراد خود را با تغییر لحن و آهنگ کلمه بفهمانند.

دوم - بخش زبان های ملتصق این زبان ها یک هجایی نیست چه در لغات این زبان به هنگام اشتقاق هجاهایی بر ریشه ی اصلی افزوده می شود ولی ریشه ی اصلی از افزودن هجاها هیچ گاه تغییر نمی‌کند و دست نمی‌خورد و هرچه بر او افزایند به آخر او الحاق می شود. مردمی که زبانشان را ملتصق خوانند اینانند :

     1- مردم اورال و آلتایی که شاخه ای از نژاد زردپوست می باشند مانند مغولان و تاتاران و ترکان و مردم دونغوز و فین و ساموئید و بیشتر ساکنان سیبریا و دشت قبچاق
     2- مردم ژاپن و اهالی کره
     3- دراوید و باسک از مردم هند
     4-  بومیان آمریکا‌
     5- مردم نوبی (جنوب مصر در آفریقا) مردم هُوتْ تِنْ تُتْ مردم کافرْ و سیاه پوستان آفریقا
     6- مردم استرالیا

سوم - بخش زبان های پیوندی، در این زبان ها بر ریشه و ماده ی  لغات هجاهایی افزوده می شود ولی نه تنها به آخر ریشه، بلکه به آخر و اول ریشه هم - دیگر اینکه ریشه ی  لغت بر اثر افزایش تغییر می‌کند، گویی که ریشه با آنچه بر وی افزوده شده است جوش خورده و پیوند یافته است - به خلاف زبان ملتصق که چون ریشه تغییر نمی‌کند هجاهایی که بر ریشه افزوده است مثل آن است که به ریشه چسبانده باشند نه با او پیوسته باشد.

زبان های پیوندی این هاست :

     الف - زبان های سامی مانند عبری، عربی و آرامی که بعد سُریانی نامیده شد، و در عهد قدیم زبان های فنیقی و بابلی و آشوری و زبان مردم "قرطاجنه" که شعبه بوده اند از فنیقیان و زبان حیمری.

     ب - زبان های مردم هند و اروپایی به معنی اعم: آریاییان هند - آریاییان ایران - یونانیان - ایتالیاییان - مردا سِلْت (بومیان اروپایی غربی) ژرمنی (آلمان و آنگلوساکسون و مردم اسکاندیناوی) - لِتْ و لیتوانی و سلاو (که روس و سلاوهای شرقی اروپا و مردم بلغار و صرب و سایر سلاوهای بالکان باشند)

علمای زبان شناسی برآنند که زبان های بخش سوم از مراحل زبان های بخش اول و دوم در گذشته و ترقی کرده تا بدین درجه رسیده است - یعنی این زبان ها مستقلا در سیر تطور کمال یافته و به مرحله ای رسیده است که اکنون مشاهده می کنیم و ما در این پاره به تفصیل گفتگو خواهیم کرد.

زبان پارسی

فارسی زبانی است که امروز بیشتر مردم ایران، افغانستان، تاجیکستان و قسمتی از هند، ترکستان، قفقاز و بین النهرین بدان زبان سخن می گویند، نامه می نویسند و شعر می‌سرایند.

تاریخ زبان ایران تا هفتصد سال پیش از مسیح روشن و در دست است و از آن پیش نیز از روی آگاهی های علمی دیگر می دانیم که در سرزمین پهناور ایران - سرزمینی که از سوی خراسان (مشرق) به مرز تبت و ریگزار ترکستان چین و از جنوب شرقی به کشور پنجاب و از نیمروز (جنوب) به سند و خلیج پارس و بحر عمان و از شمال به کشور سکاها و سارمات ها (جنوبی روسیه امروز) تا دانوب و یونان و از مغرب به کشور سوریه و دشت حجاز و یمن می پیوست مردم به زبانی که ریشه و اصل زبان امروز ماست سخن می‌گفته‌اند.

زرتشت پیمبر ایرانی می گوید که ایرانیان از سرزمینی که "اَیْرانَ وَیجَ" نام داشت و ویژه ی ایرانیان بود، به سبب سرمای سخت و پیدا آمدن ارواح اهریمنی کوچ کردند و به سرزمین ایران درآمدند. دانشمندان دیگر نیز دریافته اند که طایفه ی "اَیْریا" از سرزمینی که زادگاه اصلی آنان بود برخاسته گروهی به ایران، گروهی به پنجاب و برخی به اروپا شتافته اند و در این کشورها به کار کشاورزی و چوپانی پرداخته اند و زبان مردم ایران، هند و اروپا همه شاخه هایی هستند که از آن بیخ رسته و باز هر شاخ شاخه ی دیگر زده و هر شاخه  برگ و باری دیگرگون برآورده است.

در علم نژادشناسی مردم اروپایی را به هشت شعبه بخش کرده اند و زبان آنان را نیز از یک اصل دانسته اند به طریقی که گذشت.

ما را اینجا به سایر زبان ها کاری نیست، چه آن علم خود به دانستنی های دیگر که آن را زبان ‌شناسی و فقه اللغه گویند باز بسته است. ما باید بدانیم که تاریخ زبان مادری ما از روزی که نیاکان ما بدین سرزمین درآمده اند تا به امروز چه بوده است و چه شده است و چه تطورها و گردش هایی در آن یافته است، از این رو به قدیم ترین زبان های ایران باز می گردیم.

زبان مادی

قدیم ترین یادگاری که از زندگی نیاکان باستانی ما باقی است "نُسک های اَوسْتا" است که شامل سروده های دینی، احکام مذهبی و محتوی تواریخی است که شاهنامه ی فردوسی نمودار آن است و مطالب تاریخی آن کتاب از "کیومرث" تا زمان "گشتاسب شاه" می پیوندد، و پادشاهی اَپَرداتَه (پیشدادیان)،کَویان (کیان) و زمانه ی هفت خدایی را با هجوم بیگانگان، مانند: اژیدهاک (ضحاک) و فراسیاک تور (افراسیاب) ترک تا پیدا آمدن زردتشت سپیتمان شرح می دهد.

در این روایات همه جا می رساند که رشته ی ارتباط سیاسی، اجتماعی و ادبی ایران هیچ وقت نگسسته و زبان این کشور نیز به قدیم ترین زبان های تاریخی یا قبل از تاریخ می پیوندد و "گاثه ی زردشت" نمونه ی کهن ترین آن زبان هاست.

اما آنچه از تواریخ ایران، روم، نوشته های سمگ و تواریخ دیگر مردم همسایه بر می آید، دوران تاریخی ایران از مردم "ماد" که یونانیان آن را مدی و به زبان دری "مای" و "ماه" گویند برنمی‌گذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده است که با زبان دوره ی  بعد از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی می‌داشت. هر آینه "کورش"، "داریوش" و غیره در کتیبه های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و عیلامی است، زبان مادی را هم می افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه ای از آن زبان بوده است و از نام پادشاهان ماد مانند "فراَ اوَرْت"،  "خشِثَرْیت"، "فْروَرَتْیش"، "هُووَخشَثْرَهْ"، "آستیاک � اژی دهاک"، "اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ" به لفظ "اَرْتَ" آغاز می شود و "اِسْپادا" که سپاد و سپاه باشد نیز یکی این دو زبان معلوم می گردد.

"هرودوت" در جایی که از دایه ی کورش اول یاد می کند می گوید، نام وی "سْپاکُو" بوده، سپس آورده است که "سپاکو" به زبان مادی، سگ ماده را گویند و معلوم است که نام سگ "سپاک" بوده است و (واو) آخر این کلمه حرف تأنیث است که هنوز هم این حرف در واژه ی  بانو و در پسرو، دادو، دخترو و کاکو به عنوان تصغیر یا از روی عطوفت و رأفت باقی است، یکی از رجال آن زمان نیز (سپاکا) نام داشته است که واژه ی نرینه ی سپاکو باشد.

بعضی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثه ی زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه های زبان ایرانی است از باقیمانده های زبان ماد است بالجمله چون تا امروز هنوز کتیبه ی سنگی یا سفالی از مردم ماد به دست نیامده است نمی توان زیاده بر این درباره ی آن زبان چیزی گفت مگر از این پس چیزی کشف گردد و آگاهی بیشتری از این زبان بر معلومات بشر چهره گشاید.

اوستا و زند

زبان دیگر زبان "اَوِسْتا" است.

اوستا در اصل "اَوْپِسْتاکْ" است به معنی بنیان جا افتاده و محکم، کنایه است از آیات محکمات و شریعت پابرجای و به صیغه ی  صفت مشبهه است، در "تاریخ طبری" و دیگر متقدمان از مورخان عرب "ابستاق" و "افستاق" ضبط شده است و در زبان دری "اُوسْتا - اُسْتا - وُسْت - اُسْت" به اختلاف دیده می شود و همه جا با لفظ "زند" ردیف آمده است - کاف آخر "اوپستاک" که از قبیل کاف "داناک" و "تواناک" است در زبان دری حذف می شود و تلفظ صحیح این کلمه بایستی "اوْپِستا" باشد ولی به تقلید شعرایی که بضرورت این کلمه را مخفف ساخته اند ما آن لفظ را "اوْسِتْا" خوانیم.

اما لفظ زند از آزنتی "Azanti" و به معنی گزارش و ترجمه است و مراد از زند کتب پهلوی است که نخستین بار کتاب اوستا بدان زبان ترجمه شده است و پازند مخفف "پات زند" می باشد که با پیشاوند "پات" ترکیب یافته و به معنی دوباره گزارش یا ترجمه و برگردانیدن زند است به زبان خالص دری.

پازند عبارت است از نُسک هایی که زند را به خط اوستایی و به زبان فارسی دری ترجمه کرده باشند و از این رو متأخران خط اوستایی را خط پازند نامند و ما باز از آن صحبت خواهیم کرد.

قسمتی از اوستا عبارت بوده است از قصیده هایی (سرودهایی) به شعر هجایی در ستایش اورمزد و سایر خدایان اَرْیایی (امشاسپنتان) که سمت زیردستی یا مظهریت نسبت به اورمزد و خدای بزرگ یگانه داشته اند و اشاراتی داشته در بیان بنیان خلقت و وجود کیومرث و گاو نخستین "ایوداذ" و کشته شدن گاو و کیومرث به دست اهرمن و پیدا شدن نطفه ی  کیومرث در زیر خاک به شکل دو گیاه که نام آن دو (مهری و مهریانی - مردی و مردانه - ملهی و ملهیانه - میشی و میشانه - به اختلاف روایات) بوده است و مورخان آن را از جنس "ریواس" دانند و ظاهرا مرادشان همان "مهر گیاه" معروف باشد. و نیز مطالبی داشته در پادشاهی هوشنگ (هوشهنگ)، طهمورث، جمشید، ضحاک (اژدهاک)، فریدون، سلم، تور، ایرج، منوچهر، کیقباد، کاوس، سیاوخش، کیخسرو، افراسیاب، لهراسب، گشتاسب، زرتشت، خانواده ی زرتشت، جمعی دیگر از وزرا و خاندان های تورانی و ایرانی و نیز اوراد، دعاها، نمازها، احکام دینی، دستورالعمل های پراکنده در آداب و اصطلاحات مذهبی و امثال این ها و پیداست که این کتاب از اثر فکر یک نفر نیست و یا قسمت هایی از اوستا بعدها نوشته شده است و چنین گویند که "گاثه" قدیم ترین قسمت اوستا است و سایر قسمت ها به آن کهنگی نیست.

اینک شرحی که راجع به جمع آوری اوستا از روایات مختلف و از اسناد پهلوی در دست است یادآوری می نماییم :

     گویند اوستای قدیم دارای 815 فصل بوده است منقسم به 21 نسک یا کتاب و در عهد ساسانیان پس از گردآوری اوستا از آن جمله 348 فصل به دست آمد که آن جمله را نیز به 21 نسک تقسیم کردند و دانشمندان محقق 21 نسک ساسانی را به 345700 کلمه برآورد کرده اند و از این جمله امروز 83000  کلمه در اوستای فعلی موجود و باقی به تاراج حادثات رفته است.

در کتب سنت از جمله در "دینکرت" روایتی آورده اند و در نامه ی "تنسر" به شاه مازنداران نیز بدان اشاره شده و مسعودی مورخ عرب و جمعی دیگر از مورخان اسلامی هم نقل کرده اند که "اسکندر" بعد از فتح "اصطخر" اوستا را که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته بودند برداشت و مطالب علمی آن را از طب، نجوم و فلسفه به یونانی ترجمه کرد و به یونان فرستاد و خود آن کتاب را بسوزانید.

و نیز دینکرت که یکی از کتب قدیم پهلوی است گوید:
"دارای دارایان هَماک اَپستاک و زندچی گون زرتوهشت هَچ اَوْهر مزد پَتْ گرپت ونپشتک دوپچین یَوکْ پَتْ گنچی شپیکان (شسپیکان- ن.ل) یِوک پَتْ دِچْوی نَپَشْت داشتن پرمود"

در کتاب "شتروهای ایران" گوید :
"اَنیک زرتشت دین آورد از فرمان و شتاسپ شه هزار و دوست فَرْکَرْت پَتْ دین دیپوریه پت تختکیهاء زرین کرت و نپشت و پت گنچ هان اتهش نیهاذ و انیک کجستک سکندر سوهت و اندر او دریاپ فکند دینکرتی هپت خذایان."

یعنی : "دیگر دارای پسر دارا همگی اوستا و زند را چنان که زردشت از هرمزد پذیرفت و نبشت در دو نسخه یکی به گنج شایگان و یکی به دژنپشت فرمود نگاه دارند، (روایت دیگر) هزار و دویست فر کرد (فصل) بدین دبیری به تخته های زرین تعبیه نمود و نبشت و به گنج آن آتش نهاد، پس سکندر ملعون دینکرت هفت خدایان را سوزانیده در دریا افکند."

     گویند نخستین کسی که بعد از اسکندر ملعون از نو "اوستا" را گرد آورد و آیین دیرین مزدیسنا را نو کرد "وُلَخْش" اشکانی بود (51-78 ب م) ولخش همان است که ما او را "بلاش" خوانیم. در میان اشکانیان پنج شهنشاه به این نام شناخته اند، دار مستتر گوید، کسی که اوستا را گرد کرده است باید ولخش نخستین باشد، زیرا او مردی دیندار بوده است. و بعضی گمان کرده اند که این شهنشاه ولخش سوم است که از (148 تا 191 ب م) پادشاهی کرده است.

     پس از ولخش اشکانی اردشیر پاپکان مؤسس دولت ساسانیان بنای سیاست و پادشاهی ایران را بر مذهب نهاد و دین و دولت را به یکدیگر ترکیب داد و آیین زرتشت را که غالبا ظن قوی بر آن است که اشکانیان هم دارای همان آیین بوده اند - آیین رسمی کشور ایران قرارداد، و این کار او به سایر عاقلانه بود، زیرا آن دوره به سبب قوت گرفتن دین مسیحی در انحاء کشور ایران و روم، دوره ی قوت دین و آغاز نفوذ دینداری محسوب می شد، چنانکه بعد هم دیده شده که از سویی مانی پدید آمد و بعد مزدک ظهور کرد و چندی نگذشت که حضرت محمد بیرون آمد.

یک علت دیگر تعصب دینی اردشیر آن بود که پدران و نیاکان او به قولی امیران و رییسان دین زرتشتی بوده اند، "پاپک" که به قولی پدر و به قولی پدر ِمادر اردشیر بوده است از امرای محلی پارس و از آن بزرگانی بود که بازمانده ی  امرا و شاهان "پَرَتَه دار" فارس بودند پادشاهان پرته دار فارس که نخستین آنان "بَغَ کْرِتَ" و سپس (بَغَ دَاتَ) و آخر آنان "پاپک" است همه در فارس و قسمتی از هندوستان ریاست و بزرگی داشته اند، و سکه زده اند و روی سکه ی آن ها نقش آستانه ی آتشکده و درفش (علم چهارگوشه) که شاید همان درفش کاویان باشد دیده شده است و پادشاه با "پنام" که سرپوش ویژه ی عبادت است در پیشگاه آتشکده به حال خشوع ایستاده است.

این پادشاهان دست نشانده ی اشکانیان بوده اند و از عهد اسکندر و خلفای اسکندر به ریاست مذهبی و کم‌کم به پادشاهی گماشته می شدند و اردشیر چنان که گذشت یا پسر پاپک آخرین شاهان مذکور و یا پسر ِدختر او بوده است و چون پدران و نیاکان اردشیر جنبه ی مذهبی داشته اند، از سکه های آن ها این جنبه به خوبی دیده می شود. خود او هم در استواری بنیان دین کوشید و دین و دولت را با هم کرد و به وزیر خود (تنسر) هیرپدان هیرپد امر کرد که اوستای پراکنده را گرد آورد و خود را در سکه ها خداپرست و خدایی نژاد خواند.

در عهد "شاهپور" پسر اردشیر و جانشینان وی نیز در گردآوری اوستا و تهیه ی  فقه و سایر احکام و عبادات زرتشتی توجه و اعتنای کامل به عمل آمد و در حمایت از آیین مزبور کار به تعصب کشید از آن جمله مانی پیر فدیک سخن گوی و مصلح بزرگ ایرانی به اعتماد آزادی مذهبی که پیش از ساسانیان در ایران موجود و برقرار بوده است در عصر شاپور اول ظاهر شد و شاهپور را دعوت کرد. شاپور با او به عادت قدیم رفتار نمود و مانی کتابی از کتاب های خود را به نام شاپور نوشت و نام آن را "شاهپو هرگان" نهاد، لیکن در زمان بهرام پسر هرمز وی را برخلاف وصیت زرتشت و برخلاف اصول دینی که در ایران مرسوم بود کشتند.

خلاصه، قسمتی از اوستا در زمان شاپور اول به دست آمد و در عصر شاپور دوم "آذر پاذمار سپندان" - که موبدی بزرگ و سخنگویی گران مایه بود و بعض مورخان عرب او را زرتشت ثانی نامیده اند و واقعه ی ریختن مس گداخته بر سینه ی زردشت منسوب به اوست خرده اوستا را آورد و چنان به نظر می رسد که تمام اوستا را به دست آوردند و یا مدعی شدند که اوستا به تمامی به چنگ آمده است و دانشمندی دیگر مرسوم به "ارتای ویراف" نیز در عالم خواب، سیری در بهشت و دوزخ کرد و احکامی دیگر پیدا آورد که در کتاب "ارتای ویراف نامک" مندرج است، و نیز تفسیرهای اوستا از این به بعد به زبان پهلوی رایج گشت.

در قرن نهم میلادی و دوم هجری مؤلف دینکرت - که تفسیری از اوستا و مهم ترین کتب فقه، عبادت و احکام مزدیسنی است - گوید اوستا دارای 21 نسک است، و اسامی آن ها را ذکر می کند و مجموع 21 نسک را به اصطلاح زبان پهلوی به سه قسمت منقسم می نماید به قرار ذیل :

     الف- گاسانیک

     ب- هاتَکْ مانْسَریک

     ج- داتیک

گاسانیک یعنی بخش "گاثه" که سرودهای دینی و منسوب است به خود زرتشت و محتویات آن ستایش اهورامزده و مراتب ادعیه و مناجات ها می باشد.

هاتک مانسریک، مخلوطی از مطالب اخلاقی و قوانین و احکام دینی است.

داتیک، فقه و احکام و آداب و معاملات است.

اما بعد از این تاریخ (یعنی بعد از قرن سوم هجری) معلوم نیست چه وقت بار دیگر اوستا دست خورده و قسمتی از آن از میان رفته است. باری آن چه امروز از این کتاب در دست ما باقی است پنچ جزو یا پنج بخش است و به این نام معروف :

     1- یَسْنا - که گاثه جزء آن است، و معنی آن ستایش می باشد.

     2- ویسپَرَذ ْ- که آن هم از ملحقات یسنا و در عبادات است و معنی آن  "همه ی  ردان و پیشوایان" است.

     3- وَنْدایداذ - که در اصل وندیودات بوده است، یعنی ادعیه و اوراد بر ضد دیوان و اهریمنان.

     4- یَشْت - که قسمت تاریخی اوستا از آن مستفاد می شود آن هم از ماده ی یسنا و به معنی عبادت و ستایش است.

     5- خرده اَوِستا - یعنی اوستای مختصر یا مسائل مختصر و خرد اوستا، و آن عبارت است از عبادات روزانه، ماهیانه، سالیانه، اعیاد، جشن ها، طریقه ی زردشتی گری، کُشتی بستن، آداب زناشویی، عروسی، سوگواری و غیره.

زبان اوستایی هم یکی از اصول و پایه های زبان ایران است. این زبان خاصه قسمت های قدیم آن "گاثه" بسیار کهنه به نظر می رسد و مانند زبان سنسکریت و عربی دارای اعراب است، یعنی اواخر کلمات از روی تغییر عوامل تغییر می کرده است و حرکات گوناگون به خود می گرفته است، همچنین دارای علایم جنسی و تثنیه بوده است.

زمان زردشت

اگر گاثه را از زرتشت معاصر "ویشتاسپ شاه" بدانیم زمان نزول آن سخنان را باید بین سنه (630 قبل از میلاد) - یعنی سی سال بعد از زمان تولد زردشت و چند سال قبل از سنه 583 ق م که زمان شهادت زردشت باشد - دانست، چه برحسب روایات پهلوی زردشت در سی سالگی مبعوث شده است.

فارسی باستان

دیگر زبان فارسی باستان است که آن را "فرس قدیم" نامیده اند این همان زبانی است که بر سنگ های "بیستون"، "اَلَوَنْد"،  صد ستون "تخت جمشید"،  دخمه های هخامنشی، لوح های زرین و سیمین بُنلاد تخت جمشید و جاهای دیگر کنده شده است و مهم تر از همه نبشته ی بیستون است که داریوش شاهنشاه هخامنشی تاریخ بیرون آمدن و به شهنشاهی رسیدن و کارنامه های خود را در آن جا گزارش داده است و خطی که آثار نام برده بدان نوشته شده است خط میخی است.
این زبان نیز یکی دیگر از زبان های قدیم ایران است و با اوستایی فرق اندک دارد و آن نیز چون اوستایی دارای اعراب و تذکیر و تأنیث می باشد؛ خط میخی برخلاف اوستایی و پهلوی از چپ به راست نوشته می‌شده است.

پهلوی

دیگر زبان پهلوی است، این زبان را فارسی میانه نام نهاده اند و منسوب است به "پرثوه" نام قبیله ی بزرگی یا سرزمین وسیعی که مسکن قبیله ی پرثوه بوده و آن سرزمین خراسان امروزی است که از مشرق به صحرای اتابک (دشت خاوران قدیم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان حالیه) و از نیمروز به سند و زابل می پیوسته، مردم آن سرزمین از ایرانیان (سَکَه) بوده اند که پس از مرگ اسکندر یونانیان را از ایران رانده دولتی بزرگ و پهناور تشکیل کردند و ما آنان را اشکانیان گوییم و کلمه ی پهلوی و پهلوان که به معنی شجاع است از این قوم دلیر که غالب داستان های افسانه ی قدیم شاهنامه ظاهرا از کارنامه های ایشان باشد باقی مانده است.

زبان آنان را زبان "پرثوی" گفتند و کلمه ی پرثوی به قاعده ی تبدیل و تقلیب حروف "پهلوی" گردید و در زمان شهنشاهی آنان خط و زبان پهلوی در ایران رواج یافت و نوشته هایی از آنان به دست آمده است که قدیم ترین همه دو قباله ی ملک و باغ است که به خط پهلوی اشکانی بر روی ورق پوست آهو نوشته شده و از "اورامان کردستان" به دست آمده است و تاریخ آن به (120 پیش از میلاد مسیح) می کشد.

زبان پهلوی زبانی است که دوره ای از تطور را پیموده و با زبان فارسی دیرین و اوستایی تفاوت هایی دارد، خاصه آثاری که از زمان ساسانیان و اوایل اسلام در دست است به زبان دری و فارسی بعد از اسلام نزدیک تر است تا به فارسی قدیم و اوستایی چنان که بعد از این در جای خود بدان اشاره خواهد شد.

زبان پهلوی از عهد اشکانیان زبان علمی و ادبی ایران بود و یونان مآبی اشکانیان به قول محققان، صوری و بسیار سطحی بوده است و از این رو دیده می شود که از اوایل قرن اول میلادی به بعد این رویه تغییر کرده سکه ها، کتیبه ها، کتاب های علمی و ادبی به این زبان نوشته شده است و زبان یونانی متروک گردیده است و قدیم ترین نوشته ی سنگی به این خط کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم و شاپور اول است که در شهر شاپور اخیرا بر روی ستون سنگی به دو زبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی کشف گردیده است.
زبان پهلوی و خط پهلوی به دو قسمت تقسیم شده است:

     1- زبان و خط پهلوی شمالی و شرقی که خاص مردم آذربایجان و خراسان حالیه (نیشابور- مشهد - سرخس - گرگان - دهستان - استوا - هرات - مرو) بوده و آن را پهلوی اشکانی یا پارتی و بعضی پهلوی کلدانی می گویند و اصح اصطلاحات (پهلوی شمالی) است.

     2- پهلوی جنوب و جنوب غربی است که هم از حیث لهجه و هم از حیث خط با پهلوی شمالی تفاوت داشته و کتیبه های ساسانی وکتاب های پهلوی که باقی مانده به این لهجه است و به جز کتاب "درخت اسوریک" که لغاتی از پهلوی شمالی در آن موجود است دیگر سندی از پهلوی شمالی در دست نیست مگر کتیبه ها و اوراقی مختصر که گذشت؛ معذلک لهجه ی شمالی از بین نرفت و در لهجه ی جنوب لغت ها و فعل ها زیادی از آن موجود ماند که به جای خود صحبت خواهیم کرد.

در وجه تسمیه ی پهلوی اشاره کردیم که این کلمه همان کلمه ی "پرثوی" می باشد که به قاعده و چم تبدیل حروف به یکدیگر حرف (ر) به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گردیده و "پهلوی" شده است، پس به قاعده ی قلب لغت هایی که در تمام زبان ها جاری است چنان که گویند قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش، این کلمه هم مقلوب گردیده "پهلوی" شد. این لفظ در آغاز نام قومی بوده است دلیر که در (250 ق م) از خراسان بیرون تاخته یونانیان را از ایران راندند و در (226 ب م) منقرض شدند - و آنان را پهلوان به الف و نون جمع و پهلو و پهلوی خواندند، و مرکز حکومت آنان ری، اصفهان، همدان، ماه نهاوند، زنجان و به قولی آذربایجان بود که بعد از اسلام مملکت پهلوی نامیدند - در عصر اسلامی زبان فصیح فارسی را پهلوانی زبان و پهلوی زبان خواندند و پهلوی را برابر تازی گرفتند نه برابر زبان دری و آهنگی را که در ترانه های "فهلویات" می خواندند نیز پهلوی و پهلوانی می گفتند؛ پهلوانی سماع و لحن پهلوی و گلبانگ پهلوی اشاره به فهلویات می باشد.

مسعود سعد گوید :

بشنو و نیکو شنو نغمه ی  خنیاگران         به پهلوانی سماع به خسروانی طریق

خواجه گوید :

بلبل به شـاخ سرو به گلبانگ پهلوی          می خواند دوش درس مقامـات معنوی

شاعری گوید :

لحــن او را مــن و بیـــت پــــهلـــوی            زخــمــه ی  رود و ســرود خســـروی

زبان سغدی

دیگر زبان سُغدی است، سُغْد نام ناحیه ای است خرم، آباد و پر درخت که "سمرقند" مرکز اوست و در قدیم تمام ناحیه ی بین "بخارا"، "سمرقند" و حوالی آن ایالت را سُغد می خوانده اند - این نواحی در اوایل اسلام به سبب خوبی آب و هوا و نعمت فراوان مشهور شده یکی از چهار بهشت دنیا به شمار می آمده است.

این نام در کتیبه ی بزرگ داریوش به نام (سوگدیانا) ذکر شده است و از شهرستان های مهم ایران شمرده می شد و زبان مردم آن نیز لهجه یا شاخه ای از زبان ایرانی و به سغدی معروف بوده است، این زبان در طول خطی متداول بوده است که از دیوار چین تا سمرقند و آسیای مرکزی امتداد داشته و مدت چند قرن این زبان در آسیای مرکزی زبان بین المللی به شمار می رفته است.

هنوز یادگار این زبان در آن سوی جیحون و دره ی زرافشان و نواحی سمرقند، بخارا، بلخ و بدخشان باقی است و یادگار دیگری نیز از آن در ناحیه ی "پامیر" متداول است و قدیم ترین نمونه ایی که از این زبان به دست ما رسیده اوراقی است که از کتاب های مذهبی مانی پسر فدیک، پیمبر مانویان به خط آرامی و این ورقه در سال های نزدیک، به دست کاوش کنندگان آثار قدیم که در ترکستان چین به کاوش و پژوهش پرداخته بودند از زیر انقاص شهر ویران "تورفان" و سایر قسمت های ترکستان چین پیدا آمده است و چون آن را خواندند، دانستند که سرودهای دینی مانی و شعرهایی است که در کیش مانوی گفته شده و از آیات کتاب های مذکور است و نیز برخی اسناد از کیش بودایی و فصلی از عهد جدید ترسایان و مطالبی که هنوز حل نشده است در میان آن ها است.

هرچند این آیه ها و شعرها پاره پاره، جدا جدا و شیرازه فرو گسسته است و گویا باز ماند و مره ریگی است از کتاب های پارسی مانی "شاپورگان" و کتابی دیگر که نام آن "مهرک نامه" بوده است. اما با وجود این به تاریخ تطور زبان پارسی یاری بزرگی کرده بسیاری از لغت های فارسی را که با لغات اوستا، فارسی باستانی و پهلوی از یک جنس ولی به دیگر لهجه است به ما وانمود می سازد و بنیاد قدیم زبان سغدی و بلکه ریشه و پایه ی زبان شیرین "دری" را که زبان فردوسی و سعدی است معلوم می دارد؛ و نیز از کشفیات به زبان های آریایی دیگری که زبان "تخاری" و زبان "سکایی" باشد می توان پی برد و اکنون مشغول حل لغات و تدارک صرف و نحو آن زبان ها می باشند.

زبان دری

در معنی حقیقی این کلمه اختلاف است و در فرهنگ ها وجوه مختلف نگاشته اند و از آن جمله آن است که :
"گویند لغت ساکنان چند شهر بوده است که آن بلخ، بخارا، بدخشان و مرو است و طایفه ای بر آن اند که مردمان درگاه کیان بدان متکلم می شده اند و گروهی گویند که در زمان "بهمن اسفندیار" چون مردم از اطراف عالم به درگاه او می آمدند و زبان یکدیگر را نمی فهمیدند بهمن فرمود تا دانشمندان زبان فارسی را وضع کردند و آن را دری نام نهادند یعنی زبانی که به درگاه پادشاهان تکلم کنند و حکم کرد تا در ممالک به این زبان سخن گویند - و منسوب به دره را نیز گویند همچو کبک دری و این به اعتبار خوشخوانی هم می توان بوده باشد زیرا که بهترین لغات فارسی زبان دری است."

از این تقریرها و توجیه های دیگر چیزی که بتوان پذیرفت دو چیز است :

     یکی آن که در دربار و میان بزرگان در خانه و رجال مداین (تیسفون پایتخت ساسانی) به این زبان سخن می گفته باشند.

     دیگر آنکه این زبان، زبان مردم خراسان، مشرق ایران، بلخ، بخارا و مرو بوده باشد و جمع بین این دو وجه نیز خالی از اشکال است و مسائلی که این دو وجه را تأیید می کند.

قدیم ترین آثار زبان ایران

مورخان اسلامی نوشته اند نخستین کسی که به زبان پارسی سخن گفت "کیومرث" بود و معلوم است که این سخن افسانه ای بیش نیست. اما آن چه تا امروز از روی آثار صحیح و تاریخی به دست آمده است قدیم ترین کلامی از زبان ایرانی که در دست ما می باشد همان سخنان اشو زرتشت سپیتمان است که در سرودهای دینی "گاثه" مندرج است و بعد از آن قسمت های قدیم اوستا که غالب آن ها نیز نظم است نه نثر؛ گاثه به زبانی است که آریایی های هند نزدیک بدان زبان کتاب های دینی و ادبی قدیم خود را تألیف و نظم نموده اند، نام کتاب زردشت چنان که گذشت "اوپستاک" بود و گاهی از آن کتاب به عبارت "دَین" تعبیر می‌شده است. مخصوصا در کتاب پهلوی "بندهش" به جای اوستا همه جا "دین" آمده است و خط اوستایی را هم بدین مناسبت "دَینْ دِپیوَریه" گویند، یعنی خط دین و در "دینکرت" و سایر کتاب ها هرجا که گوید "زردشت دین آورد" مرادش اوستا است.

دیگر کتیبه هایی است که از هخامنشیان باقی مانده است که مهم ترین آن ها کتیبه ی بهستان (= بیستون) می باشد و ما اینک اشاراتی به مجموع کتیبه های سنگی و سفالی می نماییم :

     1- در شهر پازارگاد یا پاسارکاد عبارتی بوده است به خط میخی که : "من، کورش، پادشاه هخامنشی ام" و نیز مجسمه ای از زیر خاک در 1307 به اهتمام پروفسور هرتسفلد بیرون آمده و بر آن این سطور نبشته است: "من، کورش، شاه بزرگم"

     2- کتیبه ی بیستون

 این نوشته بر تخته سنگی بزرگ در دره ی کوچکی از کوه معروف به بیستون (بغستان) از طرف "داریوش" کنده شده است، و در زیر نبشته ها صورت داریوش است که پای خود را بر زبر مردی که بر زمین به پشت درافتاده است نهاده و کمان در دست دارد و پیشروی او نه نفر از طاغیان بریسمان بسته با جامه های گوناگون دیده می شوند و بر بالای صفه پیکر "فَرَوَهَرْ" نمودار است و پشت سر داریوش دو تن از بزرگان ایستاده اند. داریوش در این جا دو کتیبه دارد: یکی کتیبه ی بزرگ به خط میخی و به زبان فارسی قدیم، عیلامی و بابلی در دو هزار کلمه؛ دیگر کتیبه ای کوچک به زبان فارسی و عیلامی در صد و پنجاه کلمه. خلاصه ی این نوشته ها شرح فتوحات داریوش و فرو نشاندن فتنه ی  بردیای دورغین "گئوتامای مغ" و داستان نه تن از طاغیان می‌باشد. این کتیبه مهم ترین ِکتیبه های هخامنشی است و از روی این نوشته ها قسمت بزرگی از تاریخ هخامنشی روشن می گردد.

     3- کتیبه ی تخت جمشید

در وادی مرودشت که رود "کور" از میانش جاری است، در دامنه ی کوه رحمت، پشت به مشرق و روی مغرب بر کمر کوه چند کاخ و عمارت بزرگ بوده است، و شهری هم - که به اغلب احتمالات "پارس" نام داشته و پیش از شهر "سْتَخْرْ" و بعد از شهر "پارسَ کْرتَ" پایتخت "فارس" بوده است و یونانیان آن را "پرس پولیس" خوانده اند - در پیرامون این عمارات وجود داشته است.
این عمارات بر طبق کتیبه هایی که از داریوش و خشایارشا باقیمانده است هرکدام  نامی خاص داشته، آن چه پیشاپیش پله و دروازه ی ورود به مغرب قرار دارد. بارگاه شاهنشاهی و بر طبق کتیبه ی درب بزرگ به صفت "وَسْ دَهْیو" یعنی "همه کشور" یا "همه کشورها" خوانده می شده است و جایگاه پذیرایی فرستادگان و بار دادن همه ی رعایای شاهنشاهی هخامنشی بوده؛ دیگر "اَپَدانَهْ" نام داشت ظاهرا از همان ماده ی "آبادان" و بیرونی شمرده می شد، قصر دیگر در دست چپ "اَپَدانَه" واقع است نام "صد ستون" داشته است و این نام در کتیبه ی پهلوی "شاپور سکانشاه" که روزی در این عمارت فرود آمده است دیده می شود و به جای خود از آن کتیبه گفتگو خواهد شد.
دیگر کاخ "هَدِشْ" یا "هَدیشْ" به یاء مجهول بر وزن "مَنشْ" نام داشت و در سوی جنوبی اپدانه واقع بود، چنین پنداشته اند که این کاخ اندرونی شاهنشاهی و حرم سرای بوده است و این حدس به دلایلی درست می نماید چه شاید واژه ی "هَدیش" اصل و ریشه ی "خدیش" باشد، که به زبان دری کدبانو، خاتون بزرگ و رسمی را گویند و چنان که خواهیم دید حرف "خ" و "ه" در زبان فارسی به یکدیگر بدل می شوند.
عمارت دیگر "تَجَر" است و آن کاخ کوچک تری بوده است در ضلع شمالی صفه ی تخت جمشید که آن را قصر زمستانی یا "آفتاب‌کده" پنداشته اند، در فرهنگ ها "تجر" بر وزن شَرَر خانه ی زمستانی را گویند و بعضی مخزن و صندوق خانه نیز هست، و این بنا رو به آفتاب ساخته شده است و امروز این کاخ را آینه خانه گویند و دو کتیبه از سکانشاه به پهلوی و یک کتیبه از عضدالدوله فنا خسره ی دیلمی به خط کوفی و چند کتیبه ی  دیگر از آل مظفر و تیموریان در آن جا هست. سوای این چند کاخ  بزرگ آثاری از معبد، خلوت ها و ابنیه ی خرد و ریز دیگر نیز در آن صفه باقی است.

این بنا به دست داریوش در سنه 520 ق م آغاز گردید و سپس داریوش ولیعهد خود خشارشا را در حیات خود به تخت نشانید و اتمام ابنیه ی نامبرده را به اهتمام وی باز گذاشت در این ابنیه نیز جای به جای کتیبه‌هایی از داریوش، خشایارشا و اَرْتَخَشَتْرَ سوم باقی است به سه زبان پارسی، عیلامی، آشوری و اخیرا قریب سی هزار خشت مکتوب به خط میخی که نظیرش در شوش نیز به دست آمد در تخت جمشید پیدا شد و برای پختن و خواندن به فیلادلفی امریکا ارسال گردید و نیز لوحه های زرین و سیمین که در زیر پایه های عمارت به عنوان "بُنلاد" یعنی سنگ یادگارِ بنا به خط میخی از داریوش به دست  افتاده درموزه ی ایران باستان در تهران موجود می باشد این کاخ ها را اسکندر ملعون پس از ورود به "پارسا" عمدا آتش زد و علامت آتش سوزی هنوز در آن پیداست و نگارنده خود زغال های قدیم را دیده  است ....

در تُنده ی کوه بیرون از این عمارت نیز دو دخمه است و دخمه ی سومین که گویا از آن داریوش سوم بوده ناتمام مانده است، بر آن دو نیز نقوش و نام هایی کنده شده است.

     4- کتیبه ای در تنگه ی سوئز یافته اند از داریوش اول دارای هشتاد کلمه که بعضی از آن ها محو شده است، مضمون کتیبه ی  مذکور چنین است - بعد از عناوین و القابی که در همه ی کتیبه ها معمول است گوید:
" داریوش شاه می گوید من پارسیم و به دستیاری پارسیان مصر را گشودم و فرمودم از آب روانی که نیل نام دارد و در مصر جاری است به سوی دریایی که از پارس به آن جا می رود این کال را بکنند و این کال کنده شد چنان که من فرمان دادم و کشتی ها روانه شدند از مصر از درون این کال به پارس چنانکه اراده ی من بود"

     5- کتیبه ی نقش رستم

در سه میلی تخت جمشید دخمه هایی بر بدنه ی کوه کنده و تراشیده اند، این ها سه دخمه است که یکی روی دیگری به شکل چلیپا کنده شده است و 24 متر و نیم از زمین بلندتر است در قسمت بالای این آثار حجاری های زیبا، صورت داریوش و "گاس"، سریری که روی گاس نهاده شده، داریوش بر آن ایستاده است نقش گردیده و کتیبها ی هم به امر داریوش در آن جا کنده شده است.

     6- آثار داریوش

"شوش" در خاک خوزستان و پایتخت زمستانی شاهان هخامنشی بوده است - در شوش ارگ، قلعه و کاخ بزرگ و زیبایی داشته اند که ستون های سنگی شبیه به ستون های تخت جمشید و کاشی کاری های بسیار ممتاز در آن عمارت به کار برده شده بود و غالب این یادگارها در موزه ی "لُوْر پاریس" موجود است. در این ارگ مانند تخت جمشید خشت هایی پیدا شد از گِل رُسْ که روی آن ها به خط میخی کتیبه هایی نوشته اند به زبان معهود و نسخه ی بابلی (اسوری) از همه سالم تر مانده بود، آن را مأخذ ترجمه قرار دادند و پس از سالیان رنج و بررسی عاقبت در (1928 مسیحی) بعد از سی سال تمام این نبشته ها خوانده شد و منتشر گردید. این نبشته از داریوش بزرگ است که نخست وی این کاخ و ارگ را آباد کرده است؛ این کتیبه بعد از کتیبه ی  بیستون مهم ترین نوشته ای است که از هخامنشیان به دست آمده است، و اگر نبشته های خشتی تخت جمشید نیز خوانده شود سومین قسمت مهم این آثار شمرده خواهد شد.
همچنین در شوش کتیبه های کوتاه دیگری بر پاسنگ های ستون، آجرها، کاشی ها، مجسمه ها و لوحه های سنگی و میزهای مرمر و اشیاء متفرق از داریوش پیدا شده است که این شاهنشاه را معرفی می‌نماید؛ این یادگارها نیز همه به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری می باشد.
در شوش از خشایارشا، اردشیر دوم و اردشیر سوم نیز کتیبه هایی یافت شده است که خود را معرفی می‌کنند و نام اَپَدانه، خَدیش، دَسَرْ (تچر)، پَرَدیس (فردوس= باغچه) و سَرَوُمْ (ظ:تچر) پستو یا خانه ی پسین در ضمن ذکر ابنیه و کاخ ها برده می شود و معلوم می دارد که عمارات شوش باری آتش گرفته و ویران گردیده است و جانشینان داریوش از نو آن را عمارت کرده اند.

     7- در کرمان

در کرمان هرم کوچکی از سنگ پیدا شده که در پهلوهای آن سنگ به سه زبان کتیبه ای از داریوش نقش گردیده است و او را و پدرش را نام می برد.

     8- درالوند

در الوند دو کتیبه، اول از داریوش بر کوه نزدیک روستای عباس آباد به قرب همدان به سه زبان موجودست که دارای دو بند می باشد، یکی در ستایش اهورامزدا، دیگر در معرفی خود و پدرش، کتیبه ی دوم از خشایارشا در دو بند درست مانند کتیبه ی پدرش.

     9- کتیبه های همدان

     1- در همدان دو لوحه ی سنگ بنا (بُن لاد) از زر و سیم پیدا شد و دولت ایران آن را خریداری کرد، در آن جا داریوش حدود کشور خویش را مشخص می نماید.

     2- در همدان کتیبه ای از طرف اردشیر دوم بر پایه ی ستونی که در موزه ی بریتانی است به سه زبان نوشته شده است که خود و پدر و خانواده ی خویش را معرفی کرده است و اهورمزد و اناهیتا و میثره (مهر) را ستوده و از بنای اَپَدانه ای در همدان خبر می دهد که وی بنا گذارده است.

     10- کتیبه ی وان

خشایارشا بر سنگی که به زمین عمودست و در ارگ شهر واقع بوده است و آن را "اُرتُوقاپُو" گویند، کتیبه ای دارد که بسیار استادانه صقیل یافته، کنده گری شده و خوب هم مانده است. خشایارشا درین نبشته پس از ستایش هورمزد و معرفی خویش گوید که، داریوش کارهای زیبای بسیار انجام داد از جمله این سنگ را بفرمود تا صقال دادند اما چیزی بر آن نبشته نکرد، پس از او من این نبشته را فرمودم براین سنگ بکندند، الی آخر.

     11- مُهری‌ است چهار گوشه از داریوش استوانه ای شکل که پادشاه برگردونه ای سوار است و به شکار شیر مشغول می باشد و روی آن نبشته اند:" من داریوش شاه‌ام"

     12- وزنه ایست از مرمر سیاه که دو کَرْشَهْ وزن داشته است و بر سر قبر شاه نعمت الله در کرمان بوده و از آن جا به موزه ی بریتانی نقل کرده‌اند روی این سنگ به پارسی، عیلامی و آسور کنده‌اند: "دو کَرْشه � منم داریوش شاه بزرگ پسر ویشتاسپ هخامنشی"

     13- بر گلدان های متعددی از مرمر سفید به سه زبان نوشته اند "خشایارشا شاه بزرگ" و این گلدان ها در موزه های لندن و پاریس و فیلادلفی باشند.

     14- بر گلدان های دیگری که در موزه ی  فیلادلفی، برلن و دنیس می باشد به سه زبان کنده شده است: "اردشیر شاه بزرگ" و چند مهر از مردم دیگر به دست آمده است بدین نام ها: "اَرْشَک پسر آثیابَئوُشنْه" دیگر "هَدَ خِی یَ.... ثَدَثْ" سه دیگر "دَشْداسَک" چهارم "وَهِیَ ویش داپایَ" پنجم "من خرشادَ شی یا" که گویا نام های خاصی است.

     غیر از این نبشته ها نبشته های دیگری هم از شاهنشاهان هخامنشی به زبان های دیگر غیر از پارسی در دست است مانند: بیانیه ی کورش بزرگ در بابل که به زبان و خط بابلی انتشار یافته بود - این کتیبه بر استوانه ای از گل رُس نبشته شده است دارای 45 سطر که قسمتی بزرگی از آن محو شده است.

     کتیبه ی داریوش اول بر سنگ یادگار کانال که در نزدیکی کانال سوئز به دست آمد و شرحش گذشت، این کتیبه در پهلو ی کتیبه ای است که به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری نوشته شده است و به زبان مصری و با خط هیریوغلف می باشد و داریوش را "آن تریوش" نامیده اند و القاب و عناوین فرعونان مصر را بدو داده اند و طرز نوشته با طرز نوشته های پارسی به کلی متفاوت است.

     کتیبه دیگر به زبان شوشی جدید در  بیستون که هنوز خوانده نشده است و تکرار مختصری است از سه سطر کتیبه ی بزرگ داریوش و کتیبه ای به زبان آرامی از او در نقش رستم و باز سطوری در بیستون به زبان بابلی و شوشی از داریوش هست. هنوز مضامین این سه کتیبه ی آخری خوانده نشده و یا انتشار نیافته است.

      کتیبه ای از اردشیر اول در تخت جمشید به زبان بابلی در 13 سطر که قسمت چپ آن ها باقی و باقی محو شده است، و نیز از اردشیر دوم کتیبه ای در تخت جمشید به زبان و خط بابلی است که چند کلمه از آن برجای است.

     سوای این آثار بازهم از کنار و گوشه یادگارهایی و اشیایی که دارای کتیبه است به دست آمده و می‌آید، چنان که گیره ی دری از لاجورد بزرگ تر از کف دست که متعلق به یکی از درهای عمارت اَپَدانه تخت جمشید بوده است پیدا شده و بر لبه ی گیره ی  مذکور روی لاجورد به خط سفید میناکاری کتیبه ای نوشته اند، به خط میخی به نام خشایارشا نیز مهرها و پارچه های دیگر.

زبان فارسی باستان بعد از انقراض دولت هخامنشی از میان رفت - یعنی زبان رسمی کشور تغییر یافت - و در عهد اشکانیان که بار دیگر کارها به دست ایرانیان افتاد، رفته رفته زبان پهلوی شمالی و شرقی که زبان اقوام "پرثوی" بود رواج گرفت و پس از ترک یونان مأبی سکه ها و سایر اسناد ایران با زبان ایرانی و به خط آرامی نمودار گردید.

قدیمی ترین آثار پهلوی اشکانی

قدیم ترین آثاری که از خط و زبان پهلوی در دست است دو قباله ی ملکی است که در ایالت اورامان کردستان چند سال پیش به خط پهلوی اشکانی و به زبان پهلوی بر روی کاغذ پوست به دست آمد و تاریخ آن مربوط به صد و بیست سال پیش از میلاد مسیح است و قبلا بدان اشاره شد. در یکی از آن قباله ها خواندم که از طرف دولت قید گردیده و خریدار پذیرفته است که اگر باغی را خریداری می کند آباد نگاه ندارد و آن را ویران سازد مبلغ معینی جریمه بپردازد، و از این قباله اندازه ی اعتنا و توجه پادشاهان ایران را به آبادانی کشور می توان قیاس کرد.
اسناد قدیمی دیگری که در دست است، باقی مانده ی  کتب و آیین مانی و سایر مطالب از قبیل فصول از عهد جدید و مطالبی از کیش بودایی است که در آغاز قرن حاضر از طرف خاورشناسان از خرابه‌های شهر "تورفان" پیدا شد و به دست دانشمندان خوانده شد و قسمتی از آن ها انتشار یافت هرچند که دانشمندان تردید دارند که آیا بهتر است این خط و زبان را منسوب به "سُغُدی" بدارند یا منسوب به پهلوی شمالی ؟

این اوراق غالبا روی پوست آهو یا بر پارچه نوشته شده است. خطوط آن نوعی از خط پهلوی است و نوعی دیگر که از خط پهلوی گرفته شده و از بالا به پایین نوشته شده است و بعدها خط "اویغُوری" که خط اویغُوره و مغول ها باشد از این خط گرفته شده است.
مطالب آن ها دینی و اخلاقی است و لغات دری که در پهلوی جنوبی دیده نمی شود در این اوراق دیده می شود و با پهلوی جنوبی بسیار تفاوت دارد؛ آن اوراق به زبانی است که بلاشک پایه ی زبان مردم سمرقند، بخارا و بنیان زبان قدیم مردم خراسان شرقی محسوب می شود و پایه و اصل زبان دری را نیز بایستی در این زبان جستجو کرد. چنان که قبلا بدان اشاره شد، ‌و باز هم در جای خود ما از این اوراق، لغات و بعضی مختصات آن گفتگو خواهیم کرد.

در خصوص اسناد دوره ی اشکانیان بدبختانه به جایی دسترسی نداریم. از این روی اطلاع زیادی از پهلوی شرقی و شمالی و تفاوت آن با پهلوی جنوبی در دست نیست و در لهجه های مختلف خراسان غربی، طبرستان، آذربایجان و طوالش نیز که بدون شک مخلوطی از پهلوی شمالی و شرقی (اشکانی) و پهلوی جنوبی و دری است کنجکاوی و بررسی کامل نشده است ورنه آگاهی های زیادتری به دست خواهد آمد،‌ خاصه هرگاه از اوراق تورفان و از زبان ارمنی نیز استفاده شود.

کتب عهد اشکانی هفتاد کتاب بوده است که نام چهار کتاب از آن باقی است چنان که در مجمل‌التواریخ و القصص گوید:
"و از آن کتاب ها که در روزگار اشکانیان ساختند هفتاد کتاب بود از جمله کتاب مروک (مردک ؟) کتاب سندباد، کتاب یوسیفاس کتاب سیماس" و رساله ای است به پهلوی در مناظره ی نخل و بز به شعر دوازده هجایی، مخلوط به نثر که گویا در آغاز منظوم بوده است و بعد ابیات آن کتاب مغشوش و دست کاری شده است و فعلا نثر و نظمی است مختلط و این کتاب هم برحسب عقیده ی  "هرتسفلد" به لهجه ی پهلوی شمالی است و نامش "درخت آسوریک" است.

آثار پهلوی جنوبی

بعد از کشته شدن "اَرْدَوَانِ پنجم" که وی را "اَفْدُمْ" یعنی آخرین نیز می نامیده اند، خاندان نجیب و بزرگ "پرثوی" برچیده شد و دولت اشکانی منقرض گردیده و شهنشاهی از خانواده ی مشرقی به خانواده ی جنوبی (فارسی) که به دست "اَرْتَخشَتْرَ"(= اردشیر) پسر "پاپک" تأسیس شده بود انتقال یافت، آن دولتی که بعدها خود را وارث بهمن اسفندیار و جانشین کیان شمرد.

در این دوره، خط و زبان رسمی خط و زبان پهلوی است که آن را برای تفکیک از پهلوی قدیم "پهلوی جنوبی" می نامند خط پهلوی جنوبی نیز از الفبای آرامی گرفته شده است و با خط شمالی تفاوت هایی داشته است که بعد گفته خواهد شد؛ اما زبان پهلوی جنوبی یکی از شاخه های فارس قدیم محسوب می‌شود و به واسطه ی دخالت اصطلاحات مذهبی و لغات شکسته بسته ی اوستایی و اختلافات دیگری که از حیث بعض لغات، صرف و نحو با پهلوی شمالی داشته است لهجه ای از لهجه های پهلوی به شمار می‌آید.

امتیاز آشکاری که بین خط پهلوی و خط و زبان های شرقی ایران بوده در مسئله "هُزْوارشْ" است، که به دست کاتبان وارد رسم الخط پهلوی شد چنین که لغاتی را به زبان آرامی نوشته و به پارسی می‌خوانده‌اند، و ما از این مقوله در فصل خطوط به تفضیل گفتگو خواهیم کرد، این رسم در نوشته‌های "تورفان" و آثار مانی دیده نمی شود لکن در دو قباله ی ملک اورامان و کتیبه های اشکانی و "درخت آسوریک" موجود است و معلوم می شود که در پهلوی اشکانی نیز موجود بوده است.

کهنه ترین سندی که از پهلوی جنوبی در دست است سکه های شاهان پَرَته دار فارس است. بعد سکه‌های اردشیرپاپکان، دیگر کتیبه ی اردشیر پاپکان در نقش رستم به دو لهجه ی اشکانی و ساسانی و به یونانی، دیگر کتیبه ی شاپور اول که اخیرا در کاوش های شهر "شاپور" به دو لهجه ی شمالی و جنوبی و به دو خط اشکانی و ساسانی به دست آمده و غیره.

اما کتاب هایی که به خط و زبان پهلوی موجود است، هرچند یقین نیست که در زمان خود ساسانیان تألیف شده باشد. و بعض آن ها علی التحقیق متعلق به دوره ی اسلامی است مانند "دَینْ کِرْتْ" تألیف موبد "آذر فرنبغ" معاصر مامون عباسی و غیره، معذلک ممکن است ترجمه هایی از اوستا از قبیل قسمت هایی از یشت ها و قسمت هایی دیگر اوستا که به زبان پهلوی است و فصولی از بندهش که از کتاب های معتبر سنت مَزْدیَسنُی است و "درخت آسوریک"، "خسرو کواتان وریذکی"، "ایاتکار زریران" و غیره در عهد شاهنشاهان تألیف یافته باشد و نیز قسمت عمده از داستان های ملی مانند "کارنامک اردشیر"، "خوتاینامک" و "آیین نامک" محتمل است که به دوره ی ساسانیان به پیوندد. چنان که گویند خوتاینامک به امر یزدگرد شهریار تدوین گردید. بالجمله هرچند زمان تألیف کتاب ها و رساله های پهلوی غالبا در قرون اسلامی است اما مواد آن ها قدیمی است.

اینک ما یادگارهایی که از پهلوی جنوبی - ساسانی باقی است به ترتیب ذکر می کنیم :

     1- کتیبه های ساسانی

مهم ترین کتیبه های پهلوی ساسانی به قرار ذیل است :

     کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم، که به سه زبان (پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی و یونانی) نوشته شده است.

     کتیبه ی شاپور اول در نقش رجب که به سه زبان مذکور نوشته شده است.

     کتیبه ی شاپور اول در حاجی آباد که به دو زبان پهلوی ساسانی و اشکانی نوشته شده است.

     کتیبه ی شاپور اول که بر روی ستون جلوخان عمارت شهر شاپور فارس به دو زبان ساسانی و اشکانی کنده شده و اخیرا کشف شده است.

     کتیبه ی ساسانی از موبد "کاردیر هرمزد" در نقش رجب و کتیبه ی دیگر از همو در بالای نقش برجسته ی شاپور در نقش رستم که این کتیبه بسیار ضایع شده است.

      کتیبه ی نرسی در پایکولی (شمال قصر شیرین) که به دو زبان ساسانی و اشکانی نوشته شده است و استاد هرتسفلد آلمانی در (1913-14) آن را خوانده و کتابی به دو جلد در آن باب نوشته است.

     کتیبه ی پهلوی ساسانی در روی نقش وهرام اول در شاپور فارس که از طرف نرسی کنده شده است.

     کتیبه ی کوچک پهلوی ساسانی از شاپور دوم در طاق کوچک طاق وُسْتان کنده شده است.

     کتیبه ی پهلوی ساسانی از شاپور سوم که در سمت چپ کتیبه ی شاپور دوم در طاق کوچک طاق وُستْان کنده شده است.

     کتیبه های پهلوی ساسانی تخت جمشید یکی از طرف شاپور پسر هرمز برادر شاپور دوم که مأمور پادشاهی سکستان بوده کنده شده است و دو کتیبه ی دیگر در همان جا به امر دو تن از بزرگان کشور به نام شاپور دوم ساخته شده.

     کتیبه های کوچک دیگر که در دربند به فرمان امیران آن جا نقر شده و تاریخ آن ها اواخر عهد ساسانیان است.

     کتیبه ی پهلوی که در قاعده ی کعبه ی زردشت در نقش رستم به وسیله ی هیأت حفاری دکتر اشمیت به سال (1315 هـ.) حفاری و پیدا شده است، ولی متأسفانه دوباره روی آن را گچ مالیده و پوشانیده اند و هنوز قرائت نشده است.

کتیبه های متفرقه متعلق به بعد از اسلام نیز به دست آمده است که مهم نیست.

     2- کتاب ها و رساله های پهلوی

کتاب ها، نامه ها و مقاله هایی است که بعضی از چند صد صحیفه نیز تجاوز می کند چون "دین کرت"، "بندهش" و بعضی به صد صحیفه نمی رسد چون "ایاتکار زریران" و بعضی از چند سطر نمی گذرد، مجموع این یادگارها با مواظبت ضبط شده است و بعضی مانند "کاروند" و "آیین نامک" معلوم نیست به چه سبب از میان رفته است و بعضی چون "هزار داستان"، "خوتای  نامک" و "کلیلک و دمنک" و غیره، ترجمه اش باقی و اصل فانی شده است. ما اکنون از آنچه هنوز باقی است صورتی به اختصار نقل می کنیم.

آنچه از اوستا به زبان پهلوی ترجمه شده است

مجموعا 141000 کلمه

1- وندیداد (پهلوی)     تقریبا 4800 کلمه

2- یسنا (پهلوی)        تقریبا 39000 کلمه

3-نیرنگستان            تقریبا 3200 کلمه اوستایی و 600 پهلوی
ترجمه ی آن و 22000 کلمه ی  پهلوی شرح و توضیح و 1800 کلمه اوستایی

4- ویشتاسب یشت (پهلوی)  تقریبا 5200 کلمه

5- وِیسْپَ رَذْ  (پهلوی)      تقریبا 3300 کلمه 

6- فرهنگ اُیم اِیوَکْ        تقریبا 2250 کلمه  پهلوی و1000 اوستایی

7- اوهرمزد یَشْت (پهلوی) تقریبا 20000 کلمه

8- بهرام یشت (پهلوی)     تقریبا 2000 (ظ) کلمه

9- هادُخت نسک (پهلوی)  تقریبا 1530 کلمه

10- ائو گمادَ ائچا         این کتاب مخلوطی است از 29 فقره اوستایی تقریبا در 280 کلمه و 1450 کلمه ی پازند

11- چیتک اوپستاک گاسان   تقریبا 1100 کلمه  پهلوی و 400 اوستایی

12- اتهش نیایشن             تقریبا 1000 کلمه پهلوی و 400 اوستایی

13- وُچِرْ کرت دینیک    این کتاب مخلوطی است از تفسیر پهلوی و متن دینی، متن دینی دارای 17500 کلمه پهلوی و 260 کلمه اوستایی و ترجمه اش دارای 630 کلمه اوستایی است که این کلمات به 900 کلمه پهلوی ترجمه و تفسیر شده است و در "وُچرکرت" است یکی "دینیک و جرکرتْ" دیگر "وچرکرتِ دینیک"

14- آفرینکان گاهنباز (پهلوی)         تقریبا 490 کلمه

15- هپتان یشت (پهلوی)               تقریبا  700  کلمه

16- سروش یشت ها دُخت (پهلوی)   تقریبا  700  کلمه

17- سی رو چک بزرگ (پهلوی)     تقریبا  650 کلمه                       

18- سی رو چک کوچک  (پهلوی)   تقریبا  530 کلمه

19- خورشید نیا یشن  (پهلوی)       تقریبا  500  کلمه                     

20- آبان نیایشن (پهلوی)             تقریبا  450  کلمه

21- آفرینکان دَهْمان (پهلوی)        تقریبا  400  کلمه

22- آفرینکان گائه (پهلوی)          تقریبا  300  کلمه

23- خورشید یشت  (پهلوی)         تقریبا  400  کلمه

24- ماه یشت (پهلوی)               تقریبا  400  کلمه

25- قطعه ای ازیشت (22)         350 کلمه پهلوی و 60 کلمه اوستایی

26- آرینکان فروردکان  (پهلوی)   نام دیگری است از برای آفرینکان دهمان

27- ماه نیایش                               (؟)
کتب دینی و اخلاقی و ادبی قریب 446000 کلمه

28- دینِ کرت (پهلوی)              تقریبا  169000 کلمه

29- بُن دِهِش (پهلوی)               تقریبا 13000  کلمه

30- دادستان دینیک (پهلوی)        تقریبا 28600 کلمه

31- تفسیری بر وندیداد (پهلوی)    تقریبا 27000 کلمه                                              

32-روایات پهلوی                    تقریبا 26000 کلمه

33- روایات همت اشوهشتان (پهلوی) تقریبا 22000 کلمه

34- دینیک وُچِرْکِرت (رجوع کنید بشماره ی  13)

35- منتخبات اززاتسپرم (پهلوی)     تقریبا 19000 کلمه

36- شکند گمانیک وچار (پهلوی)    تقریبا 16700 کلمه

37-شایست نی شایست  (پهلوی)         تقریبا  13700 کلمه 

38- داتستان مینوک خرت  (پهلوی)    تقریبا 1100 کلمه

39- نامه های منوچهر  (پهلوی)        تقریبا 9000 کلمه

40- ارتای وراژنامک  (پهلوی)        تقریبا 8800 کلمه

41- ستایش سی روزه ی  کوچک  (پهلوی)  تقریبا 5260 کلمه

42- جاماسب نامک  (پهلوی)             تقریبا 5000 کلمه

43- بهمن بست  (پهلوی)                  تقریبا 4200 کلمه

44- ماتیکان پوشت فریان  (پهلوی)      تقریبا 3000 کلمه

45- پرسش هایی که با آیات اوستا پاسخ داده شده است  (پهلوی)    تقریبا 3000 کلمه

46- اندرچ اتورپات مار سپندان (چهار یک این رساله از میان رفته است به نظر "وست" نسخه ی کامل آن اگر در دست بود شامل تقریبا 3000 کلمه می شد، وست کتاب خاصیت روزها را که با این رساله همراه است نیز در ذیل همین عنوان یاد کرده است و گوید مجموع آن شامل 300 کلمه است اندرز مذکور و سی روزه ی ضمیمه ی آن در متون پهلوی انگلسار یا صفحه 58 تا 71 طبع شده و نگارنده آن را به نثر ترجمه کرده و به بحر متقارب بنظم آورده است و در سال دوم مجله ی مهر به طبع رسیده است.

47- پتیت ایرانیک  (پهلوی)             تقریبا 2200 کلمه

48- پند نامک وژرک کیتر بوختکان  (پهلوی)   تقریبا 1760 کلمه

49- پتیت اتورپارت مارسپندان  (پهلوی)       تقریبا 1490 کلمه

50- پند نامک زرتشت  (پهلوی)            تقریبا 1430 کلمه

51- اندرچ ائو شنَرِ داناک   (پهلوی)        تقریبا 1400 کلمه

52- آفرین شش گاهنبار  (پهلوی)          تقریبا 1370 کلمه

53- واچکی ایچنداتورپات مارسپندان   (پهلوی)    تقریبا 1270 کلمه

54- ماتیکان کجستک ابالش  (پهلوی)        تقریبا 1200 کلمه

55- ماتیکان سی روچ   (پهلوی)             تقریبا 1150 کلمه

56- پتیت و تُرتَکان  (پهلوی)               تقریبا 1100 کلمه

57- پتیت خوت   (پهلوی)                   تقریبا 1000 کلمه

58- ماتیکان هپت اُمهر سپنت   (پهلوی)     تقریبا 1000 کلمه

59- اندرزهایی به مزدیسنان   (پهلوی)     تقریبا 980 کلمه
ظاهرا این رساله همان است که بنام "اندرژداناگان به مزدیسنان" جزو متون پهلوی انگلساریا از صفحه 51 تا 54 طبع شده و دارای چند واژه ی اوستایی است.

60- اندرز دستوران بر بهدینان   (پهلوی)      تقریبا 800 کلمه

61- خصایص یک مرد شادمان (عدد کلمات این رساله را "وست" معنی نکرده است و به نظر می رسد که این رساله همان باشد که جزو متون انگلساریا بنام "اپرخیم و خرت فرخ مرت" یعنی "در خوی و خرد مرد فرخ" از صفحه 162 تا 167 به طبع رسده و عدد کلمات آن 920 است به تقریب.

62- ماتیکان ماه فروتین روچ خوردت    (پهلوی)    تقریبا 760 کلمه

63- آفرین هفت امهر سپنتان (امشاسپنتان) یا آفرین دهمان  (پهلوی)  تقریبا 700 کلمه

64- پدری پسر خود را تعلیم می دهد  (پهلوی)     تقریبا 600 کلمه

65- ستایش درون (نان معروف)  (پهلوی)        تقریبا 560 کلمه

66- آفرین ار تافَرَوَشی  (پهلوی)               تقریبا 530 کلمه

67- اندر ژداناک مرت  (پهلوی)              تقریبا 530 کلمه

68- اشیرواد  (پهلوی)                        تقریبا 350 تا 560 کلمه

69- آفرین مِیَزْد  (پهلوی)                    تقریبا 450 کلمه

70- انرچ خسروی کواتان  (پهلوی)         تقریبا 380 کلمه

71- چم درون (نان مقدس)  (پهلوی)        تقریبا 380 کلمه

72- نماز او هر مزد   (پهلوی)              تقریبا 340 کلمه

73- سخنان اتور فرنبغ و بوخت آفریذ؛ دو رساله است و مجموعا شامل 320 کلمه

74- نیرنک بوی داتن  (پهلوی)            تقریبا 260 تا 630 کلمه

75- نام ستایشینه  (پهلوی)                 تقریبا 260 کلمه

76-پنج دستور از موبدان و ده پند برای بهدینان  (پهلوی)  تقریبا 250 کلمه

77- آفرین وژرگان  (پهلوی)                تقریبا 200 کلمه

78- آفرین گاهنبار چَشْنیه  (پهلوی)          تقریبا 300 کلمه

79- اَوَرْمَتَنِ شه وهرام ورچاوند   (پهلوی)    تقریبا 190 کلمه

80- داروک خرسندیه   (پهلوی)                تقریبا 120 کلمه

81- پاسخ های سه مرد دانشمند به شاه   (پهلوی)    تقریبا 90 کلمه

82- ماتیکان سی یَزَتان   (پهلوی)                    تقریبا 90 کلمه
متون غیر دینی پهلوی قریب 41000 کلمه 

83- قانون مدنی پارسیان در عهد ساسانی  (پهلوی)     تقریبا 42000 کلمه

84- کارنامک ارتخشتر پاپکان  (پهلوی)              تقریبا 5600 کلمه

85- ادی واتکارزریران  (پهلوی)                      تقریبا 3000 کلمه

86- خسرو کواتان وریذکی  (پهلوی)                   تقریبا 1770 کلمه

87- فرهنگ پهلویک   (پهلوی)                        تقریبا 1300 کلمه

88- ابرادوین نامک نپشتن  (پهلوی)                   تقریبا 990 کلمه

89- شتروهای ایران  (پهلوی)                          تقریبا 880 کلمه

90- وچارشن چترنک (ماتیکانی چترنگ)  (پهلوی)    تقریبا 820 کلمه

91- درخت آسوریک    (پهلوی)                       تقریبا 800 کلمه

92- ابرستاییینی تاریه سور آفرین  (پهلوی)           تقریبا 400 کلمه

93- افدیه وسهیکیه سکستان  (پهلوی)                  تقریبا 290 کلمه

سوای این گردآوردها باز هم قسمت هایی هست که یادآوری نشده از قبیل "اندرچ پیشینکان" در 4 فقره و 280 کلمه که جزو متون پهلوی انکلساریا صفحه 39 به طبع رسیده است و "چیتاک اندرچ فریودکیشان" که از صفحه ی  41 تا 50 متون مزبور به طبع رسیده و مجموع آن 1820 کلمه است و "اندرچ ویه زات فرخ پیروژ" در صفحه ی  73 همان کتاب تقریبا 466 کلمه، و "اَپَرْپنج خیم هُوسْروان" در همان کتاب از صفحه ی  129 الی 131 در 260 کلمه، دیگر "اَوَرْپتمانی کتک خوتائیه" از صفحه 141-143 همان کتاب در 459 کلمه ی  دیگر "واچکی چند هچ وژرک متر" صفحه ی  85 و "افسون گزندگان" و قسمت های بی سر و ته دیگر که باز در همان کتاب طبع شده است و مهم تر از همه "ماتیکان هزارداتستان" یعنی "گزارش هزار فتوای قضایی" است.
کتاب هایی نیز بوده است که در عهد اسلامی از آن ها استفاده می شده و بعدها از میان رفته است مانند "آیین نامک" که محتوی مجموعه ای بوده است از اخلاق، فرهنگ، رسوم ، آداب، بازی ها، ورزش ها، سخنان بزرگان و آیین رزم، عزا، سور، زناشویی و غیره. ابن قتیبه و دیگر ادیان عرب بسیار از فصول این کتاب را نقل کرده اند. در خاتمه ی مادیکان چترنگ که به زبان پهلوی باقی است گوید:
" اصل بازیدن شترنج این است که نگرش (ملاحظه) و توخشش (سعی) در نگاه داشتن و مواظبت ابزار خود بیشتر کنی تا در بردن و زدن ابزار طرف بازی، و به امید و طمع زدن ابزار حریفدست بد بازی نکنی و شمار ابزار خود را بداری چنان که یکی را بکار اندازی و دیگری را بپرهیز و احتیاط گذاری و نیز همواره به اصل بازی توجه کنی و پایان را در نظر داشته باشی، چنانکه در "آیین نامه" نپشته است."

از این قبیل است "خوتای نامه" و "کاروند" که جاحظ در البیان و التبیین از قول شعوبیه از آن دو کتاب و فصاحت و بلاغت هریک تعریف می کند و می گوید:
" وَ مَنْ اَحَبَ اَن یَبْلغَ فی صَناعَهِ البَلاغَهِ وَ یَعْرفَ الغَریبَ وَ یَتَبَحَرَ فی اللُغَه فَلْیَقْراء "کتاب کاروند" وَ مَنْ اَحْتاج اَلی العَقْل وَ الْأدَب وَ الْعلْمِ بالْمَراتبِ واَلْعَبْر و اَلْمَثلاتِ و اَلْألْفاظِ الْکَریمه وَ الْمعانی الشَریفه فَلْیَنْظُرْ الی "سِیراَلْملُوْکَ."

دیگر کتاب "دستوران" یکی از کتب قضایی عهد ساسانی که در آغاز به زبان پهلوی بوده است و اکثر منابع آن با "ماتیکان هزار داتستان" یکی است و فعلا ترجمه ی این کتاب به زبان سریانی موجود است؛ این نسخه در قرن هشتم میلادی به وسیله ی  رییس نصارای ایران "عیشو بُخْت" تألیف یا ترجمه شده است اما مترجم عیسوی مزبور قواعد حقوقی ایران را تغییر داده است تا با اوضاع و احوال هم کیشان او مناسب تر باشد.

دیگر کتبی مانند "ویس و رامین" و کتابی در منطق که ترجمه ی عربی آن باقی است و کتاب "السکیین" که "مسعودی" نقل می کند و اصل پهلوی "شکند گمانیک وچار" و آن چه بعدها در جای خود اشاره خواهد شد.

آثار دیگر سوای سکه ها که از حیث لغت ها مخصوص و رمز شهرهایی که سکه در آن ها زده می شده است و شکل تاج ها که هر یک علامت مخصوص و دارای ویژگی های تاریخی و اشاره های مخصوص است؛ مهره ها است که از آن عهد به دست  آمده و می آید و بر این مهره ها کلماتی غیر از نام های خاص به عنوان شگون و میمنت نقش می شده و صورت حیوان یا علامتی دیگر نیز بر آن منقوش می گردیده است. در ضمن این مهرها نام چند مؤبد و چندین لقب نیز دیده شده است.

     3- اسامی چند تن از علمای زردشتی

          1- تَنْ سَرْ : این مرد از موبدان عهد اردشیر اول است و "هیرپدان هیرپد" بوده است که مقامی است چون موبدان موبد و سمت مستشاری و وزارت اردشیر داشته و او است که "نامه ی تنسر" را به "جشنسف" شاه طبرستان نوشته و او را به موافقت و دولت خواهی اردشیر اندرز می دهد؛ متن پهلوی این نامه از میان رفته و فارسی آن در "تاریخ ابن اسفندیار" مضبوط است و در تهران به اهتمام فاضل معاصر "مجتبی مینوی" طبع شده است بعد از او نام "زروان داد" پسر مهرنرسی را می شناسیم که هر دو هیربدان هیربد و مأمور امور قضایی بوده اند.

          2- بهنک : از موبدان اوایل ساسانیان است و "آذرپاد مارسپندان" جانشین وی بوده است.

          3- آذرپاد مارسپندان : ظاهرا از اعقاب زردشت بوده است و یکی از بزرگان این عهد است و در زمان شاپور دوم قسمت مهمی از اوستا و مخصوصا خرده اوستا را گردآوری کرد و اندرزنامه ی او مشهور است و ما قبلا از او یاد کرده ایم.

          4- مهروراژ : مهراگاوید و مهر شاپور که در عهد بهرام پنجم بوده اند، دیگر آزاد شاه که در زمان خسرو اول مقام موبدی داشته است.

          5- اردای ویراف : که در عصر شاپور اول می زیسته است و او است که برای تکمیل احکام اخلاقی مزدیسنا جامی چند شراب نوشید و در کنف نگاهبانی شاه و رجال دربار در قصری محفوظ به خواب رفت و پس از چند روز برخاست و معراج خود را که سیر در "چینوَتْ پُوْهل"، دوزخ و مینوان بود فرو گزارد و دبیران نوشتند و نام آن کتاب "اردای ویرافنامک" است.

          6- بزرگمهر : این نام گویا مصحف "بُرْزْمهر" یا "داد بُرْزْمهر" بوده است که او را "زرمهر" هم نوشته اند، ظاهرا نام صحیح او "دات بُرژمِتر" است و از وزیران، مستشاران و درباریان عمده ی انوشیروان بوده است و در مقدمه ی "اندرز بزرگمهر" مقام و القاب خود را چنین شرح می دهد :
"وَزرُکِ متربوختکان - وینان پَتْ شپستان شتر- واوستیکان خسرو و دَرین پَتْ"
 یعنی بزرگمهر پسر بوختک رییس "رایزنان خاص دربار کشور" ملقب به "اوستیکان خسرو" یعنی پلیس و پاسبان شخصی پادشاه و "رییس دربار" و چنین به نظر می رسد که بزرگمهر بختگان همین "دادبُرژمهر" بوده است که به تخفیف او را "زر مهر" خوانده اند و گویند از وزیران بزرگ خسرو کواتان بود و به دست هرمز کشته شد.

برگرفته از سبک شناسی - محمدتقی بهار (چاپ تهران 1381)

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
صدای پای بهار در پشت دروازهای شهر رسیده ، بعد از تقربیا یکسال از رفتن بهار، خرمی، نشاط طبیعت و استقرار سوز ،سرمای جان سوز وغارت گلستان ،بستان و زردی و برگ ریزان درختان در دوفصل سرما پاییز و زمستان سرانجام انتظار به سر آمده ، وباز بهاری خرم وعطر آگین ودلنشین با ترنم ، طراوت فرارسیده و بزودی شاهد صدای دسته جمعی چلچله پرندگان، پرستوهای مهاجر بهاری ، و باز شدن انواع گلهای خوشرنگ وخوشبو همانند : بنفشه ، مریم،اطلسی، شب بو ، یاس ،پادمچال ، سنبل ، حسن یوسف ،نرگس شیراز هستیم ،این زبیاترین فصل سال که در آن مقارن، میلاد زمین و میلاد آب است ،وطبیعت لباس کهنه ومندرس خودرا بعداز گذشت ایام سخت وطاقت فرسای زمستان خارج نموده، ولباس نو بهاری، در رنگهای الوان و مختلف به تن طبیعت می نماید ، نه تنها طبیعت حال وهوای تازه بخود می گیرد، و شور وشوق زندگی در رگ های خفته زمین دمیده می شود، و جشن بهاران گرفته می شود .

مردم نیز از قدیم الایام در جنب و جوش عید ونوروز و مراسم خاص هفت سین فرخوان می شوند ، الحق شاهکار طبیعت آماده جشن سرزندگی و نشاط وخرمی می گردد، در این ایام و در روز های واپسین سال مانده ، اکثر مردم در حال خرید عید نوروزی هستند ،شیرینی های نوروزی و آجیل وسمنو های خوشرنگ وخوش طعم که در هیچ کجا جهان مثل ومانند انرا کمتر یافت می شود ، بوی شیرینی تازه مخصوص ، عید نوروز از چند کیلومتر به مشام می رسد، بخضوص شیرینی آرد نخودچی که تصور می شود ، قدمت بسی طولانی وتاریخی دارد، تنگ های بلوری که در آن انواع ماهی قرمز ریز و درشت را قراردادند و هوای آفتابی که اشعه نور خورشید در تلالوی آب و آفتاب که به درون تنگ های بلوری که در آن با رنگ ماهی قرمز نور افشانی خاصی دارد ، ظروف گلی از جنس خاک رس که در آن سبزه ماش ، عدس ،گندم پرورش یافته و زینت بخش مراسم جشن باران می شود ، همه جا رنگ بوی عید به چشم می خورد، هوا نه سرد است ،ونه گرم مغازه های با چراغ های کم مصرف مهتابی و خورشیدی و خیل جمعیت برای خرید نوروز و البسه و میوه جات خوش رنگ همانند :سیب های قرمز و زرد رسیده وهندوانه های بندری ،پرتقال در رنگ های زرد و نارنجی ، لیمو شیرین، نارنگی های خوش رنگ زرد و انار های بجا مانده از پاییز ،گلهای نرگس زرد وسایر گیاهان نوروزی با بوی معطر خود وسایر گلهای در الوان و انوع مختلف به حقیقت جشن ومیلاد زمین را مهیا می شوند تا به نحو احسن این مراسم سال را برگزار کنند ،و تولد وسالگرد زمین است که در آستانه نوروز به انتظار نشسته است.

این همه رنگ های با نشاط طبیعت و صدای پرندگان وسرسبزی طبیعت و صدای آبی که در جوبیار ها روان است، آسمانی آبی پر رنگ و با ابرهای سفید نورانی به همراه وزش باد ملایم و هم موسیقی و ترنم خوش بهاری را یک صدا نغمه خوانی می کنند، الحق نوروز و بهار خبر از نشاط وشادابی و سرحالی زندگی می دهد وعصر سردی،خمودگی،افسردگی ،یخ و یخبندان و طوفان ، بوران، بارش برف تمام می شود البته که در این سختی ها زمستان نعمت های زندگی خداوندی نهفته است و سرمایه زندگی که در آب است، در همان ایام سردی زمستان به ساکنین زمین از طرف خالق مهربان به ساکنین آن به صورت بارش برف باران اهداء می شود،و با فرارسیدن نوروز وفصل بهار تمام نعمت های الهی متجلی می شود ، و شاعران پارسی گو از صد ها سال پیش با طلوع طلایی بهار نیز به وجد می آمدند، و از این همه لطافت و زیبایی طبیعت و از زمین و آسمان ، احساس انبساط خاطر وخرمی می کردند ،و به جشن میلاد زمین می رفتند به امید اینکه میلاد زمین و رویش طبیعت میلاد وتجدید وعهد وپیمان با خالق جهان که این همه زیبایی آفریده باشیم، و شاکر نعمت های بیکران او باشیم، وسر تعظیم بندگی وتعبد به درگاه بی نیازی او فردآوریم، و ما نیز عید عبودیت را با عید میلاد زمین جشن بگیریم و به سراغ بزرگان فامیل که در سن سالخوردگی وکهنسالی هستند، برویم وتجدید دیدار وخاطره کنیم، به سراغ آن انسانهای شریف در خانه سالمندان برویم ،که از قهر طبیعت روز گار و بی وفایی ایام در کنجی به انتظار نگاه با محبت ومودت نشسته و دوستی و آشنایی شاید در این جشن بهاران به دیار آنان روند یادمان باشد که فصل پیری سالخوردگی زندگی دیر یا زود نیز به سراغ ما خواسته ونا خواسته خواهد آمد پس مقام و منزلت و بزرگان سالخورده خویش و اقوام در و همسایه را داشته باشیم و غبار فراموشی روز گار را با روی خوش وخندان و دستانی نوازگر به سراغ آنان برویم که قدرت ایستادن ندارد ودستان لرزان آنان نظاره گر باشیم تا فریفته جمال ، جوانی قدرت جسمانی و اسم رسم روزگار نشویم، وسپس به سراغ آن انسانهای شریف برویم که دستان پرمهرشان خالی است و نیازمند رسیدگی دارند ، و روز های خوش نوروزی ومیلاد زمین و زمان را به نوعی در خور حال خود را با آنان تقسیم کنیم و نوعی مادی ومعنوی در کنار آنان باشیم ، و به سراغی آنانی که رویم که در سال و یا سالهای پیش پدر و مادر مهربان خود را از دست داده اند و هم اکنون که طبیعت دست نوازگر خود را بر درختان گیاهان می کشد ومی نوازد ما از طبیعت و بهار الگو گرفته و دستان پر مهر عطوفت خود را نثار آنانی کنیم ،و آنانی که غبار غم به دل دارند شتافته و میلاد مهربانی را در قلب هایآ زنده کنیم ، میلاد زمین و زمان با میلاد انسانیت مبارک باد!

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند
پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

دوباره پنجره ها بال عشق وا کردند
دوباره آینه ها با تو مهربان شده اند

شکوفه های جوان روی شاخه های کهن
دوباره چتر گشودند و سایه بان شده اند

بهار آمد و آلاله های روشن دشت
چراغ خلوت شب های عاشقان شده اند

شکوفه های غزلخوان دوباره می خندند
که میزبان قدم های ارغوان شده اند

*****

بامدادن که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی ، از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقت است که در خانه بخُفتی بیکار

بلبلان، وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو ، بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح اند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
سعدی شیرازی

*****

عالم شکرستان شد ...
تاباد چنین بادا...

شب رفت صبوح آمد...
غم رفت فتوح آمد...

خورشید درخشان شد...
تاباد چنین بادا..

عید آمد وعید آمد...
یاری که رمید آمد...

عیدانه فراوان شد...
تا باد چنین بادا...
مولانا

*****

هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟
بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ
گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش
جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند
وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود
ملک الشعرایی بهار

******

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت
همی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد

سمن با سرو می‌گوید که مستانه همی‌رقصی
به گوشش سرو می‌گوید که یار بردبار آمد

بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد
که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد

همی‌زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی
بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد

******

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختی لعبتی دیگر شود

باغ همچون كلبه بزاز پردیبا شود
راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود

روی بند هر زمینی حله چینی شود
گوشوار هر درختی رشته گوهر شود

چون حجابی لعبتان خورشید را بینی به ناز
گه برون آید زمیغ و گه به میغ اندر شود

افسر سیمین فرو گیرد زسر كوه بلند
بازمینا چشم و زیبا روی و مشكین سر شود
عنصری

******

علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست

طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
شکرآن را که زمین از تب سرما برخاست

این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟
وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟

چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟
چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست

طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت
بس که از طرف چمن لل لا لا برخاست

موسم نغمه‌ی چنگست که در بزم صبوح
بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
سعدی شیرازی

*****

نوروز درآمد ای منوچهری
با لالهء لعل و با گل خمری

مرغان زبان گرفته را یکسر
بگشاده زبان رومی و عبری

یک مرغ سرود پارسی گوید
یک مرغ سرود ماورالنهری

در زمجره شد چو مطربان، بلبل
در زمزمه شد چو موبدان، قمری

ماند ورشان به مقری کوفی
ماند ورشان به مقری بصری

در دامن کوه، کبک شبگیران
در رفت به هم به رقص با کدری

بر پر الفی کشید و نتوانست
خمیده کشید الف ز بی‌صبری

بر پربکشید هفت الف یا نه
از بی‌قلمی و یا ز بی‌حبری

طوطی به حدیث و قصه اندر شد
منوچهری

******

عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
هر مرده‌ای ز گوری برجست و پیشش آمد

دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد
جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد

جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش
مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد

خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمد
کب از جوار آتش همطبع آتش آمد

جان و دل فرشته جفت هوای حق شد
گردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد
دیوان شمس مولانا

******

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد
شیراز را دوباره به یاد من آورد

آن‌جا که گر به شاخ گلی آرزوت هست
گل‌چین به پیشگاه تو یک خرمن آورد

نازم هوای فارس که از اعتدال آن
با دام‌بن شکوفه مه بهمن آورد

نوروز‌ماه، فاخته و عندلیب را
در بوستان، نواگر و بربط‌زن آورد

ابر هزارپاره بگیرد ستیغ کوه
چون لشکری که رو به سوی دشمن آورد

من در کنار باغ کنم ساعتی درنگ
تا دل‌نواز من خبر از گلشن آورد

آید دوان دوان و نهد برکنار من
آن نرگس و بنفشه که در دامن آورد
دکتر لطفعلی صورتگر

برای مشاهده اشعار سعدی کلیک کنید

برای مشاهده اشعار مولانا کلیک کنید

برای مشاهده اشعار ملک الشعرای بهار کلیک کنید

برای مشاهده اشعار منوچهری کلیک کنید

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

نظامی و اشعارش


 نظامی همواره  بر اشعارش گردنبدی از طلا و حمایلی  درخشان بسته، که با گذشت زمان با تابش ایام روز گاران، این درخشش تداوم یافته، بزرگترین هنر نظامی ایماژ یا صور خیال و یا همان تصویر سازی است، تصویر سازی در شعرش بقدری با مهارت و ظرافت انجام شده که وصف شدنی نیست .


نظامی و اشعارش

نظامی از شاعران بزرگ قرن ششم محسوب می شود، گرچه در مورد محل زادگاهش، سخن بسیار گفته  شده ، او در عصر سلجوقیان می زیسته و به شعر و داستان نویسی، همت  والایی گماشته، اما شهرت عالمگیر او به جهت اشعار نغز و شیوایش فراگیر شده  و زبانزد عام و خاص است،  شیوه سرایش  شعرش بسیار ساده و روان و بی پیرایه و به دور از هرگونه ،تکلف وسختی در معنای و مفاهیم بوده ، ابیات و اشعارش دارای ، تشبیهات و استعارات، بس زبیا و در خور  تحسین بیان نموده  و اکثر اشعارش  در قالب مثنوی سروده است   .

نظامی، همواره  بر اشعارش گردنبدی از طلا و حمایلی  درخشان بسته که با گذشت زمان   با تابش ایام روزرگاران ،این درخشش تداوم یافته بزرگترین هنر نظامی ایماژ یا صور خیال و یاهمان تصویر سازی است ،تصویر سازی در شعرش بقدری با مهارت و ظرافت انجام شده که وصف شدنی نیست ؛که هرفرد انگار ؛ خود ، شاهد ماجرا در گوشه ای از شعر نظامی است که نظاره گر  وقایع  است .

اساسا هنر شاعران بزرگ ، بایست خلاقیت و نبوغ در طرح موضوع شعر  و نحوه انتقال به مخاطب خود  می باشد  ،که این روش را «نظامی» در حد اعلایی مهارت  انجام داده است، نظامی در قرن ششم  همانند یک کارگردان قوی سینما امروزی سکانس های بس به یاد ماندی از بازیگری لیلی و مجنون وسایر بازیگران به تصویر کشیده و در این نوآوری و خلاقیت از تمام امکانات گفتاری و احساسی همانند : نور، فضا، رنگ ،محیط ، و سایر عوامل   استفاده نموده و مخاطبین خود را در روند کارش ، بشدت تحت تاثیر قرار داده است آثار او : مخزن اسرار ؛ هفت پیکر؛ خسروشیرین ؛ لیلی ومجنون ؛  اسرارنامه  را می توان نام برد.

جای بسی شگفتی دارد ! که این شاعر بزرگ خلاقیت و ابتکار و جذابیت در تصویر گری را در قرن ششم  کجا آموزش دیده  است ؟ در آن  روز گار که دانشکده های فیلم و کارگردانی ،تاتر، بازیگری، سناریو نویسی، در چند قرن گذشته ساخته و پرداخته اساسا نشده بود ! این هنر در کجا آموزش دیده ؟که می تواند پس از قرنها از گذشت داستان« لیلی ومجنون» طرفداران فراوانی در تمام  کشور های پارسی زبان داشته باشد. 

اختصاصات شعرنظامی در سرایش مثنوی لیلی مجنون

تصویر سازی بسیار زبیایی نظامی از صحنه های سرایش لیلی  و مجنون داشته که تحسین انگیز است

سبک اشعار بسیار ساده و روان است و بخوبی عامه مردم با اشعارش ارتباط  بر قرار  می کنند. 

گفتگو و دیالوگ ها بین افراد  یکی از محور های  مهم و جذاب مثنوی لیلی و مجنون را می سازد.

 در برخی صحنه های تصویرسازی فقط لیلی حضور دارد  ویا  فقط  مجنون  و اساسا مخاطب دیگری نیست  و نظامی ذهن او را به تصویر کشیده و این،  بخش های شعری همانند   پرده نمایش از مهمترین  محور منظومه لیلی ومجنون است  و گاهی  موضوعات فراوانی  در ذهن تنهای او شگل می گیرد که زبان از بیانش قاصر است اما نظامی این تفکر،  درد و رنج و تنهایی و حرمان  لیلی ومجنون  را خیلی خوب به مخاطب انتقال می دهد  .

نظامی در قرن ششم همانند یک کارگردان قوی سینما امروزی سکانس های بس به یاد ماندی از بازیگری لیلی و مجنون وسایر بازیگران به تصویر کشیده و در این نوآوری و خلاقیت از تمام امکانات گفتاری و احساسی همانند : نور، فضا، رنگ ،محیط ، و سایر عوامل استفاده نموده .

 یکی از محور های مهم در منظومه لیلی ومجنون این است که نظامی صرفا فضا سازی را در مکان سربسته به تصویر نکشیده  بلکه محله ها  و مکانها  وزمان می تواند  بسیار متفاوت باشد.  نظامی برای سرایش مثنوی لیلی ومجنون  گاهی ،صحرا، بیابان ،  را به تصویر پرداخته  و نظامی سعی نموده حس زمان ، مکان را به مخاطب به نحوه زبیا بیان کند.

نظامی در مثنوی لیلی ومجنون  از فرهنگ حاکم بر جامه قوم وقبیله ای آن روزگار که فضای اصلی داستان است به نحوه استادانه مطرح می کند که این خودش محور بحث فرهنگ سنتی و  طبقاتی و هم شان بودن را مطرح می کند .

درمنظومه  مثنوی  لیلی ومجنون هرگز حضور  خود نظامی حس نمی شود  و اساسا مشاهده نمی شود و این مهارت داستانسرایی نظامی است که مخاطبین شفیفته موضوعات منظومه منثوی می شوند.

عشق لیلی  و مجنون  عشق آسمانی و پاک است که اخلاص و ایثار و گذشت در آن موج می زند عشق انان از هر گونه آلودگی و هوس  های زمیتی  به دور است نظامی خواسته یک سمبل و مظهریت عشق زبیایی آسمانی را به تصویر بکشد و الحق در این کار موفق نیز بوده است. 

هنر نظامی این است که شتاب زده در خلق فضای قالب  منظومه لیلی و مجنون  پیش نرفته و سعی نموده آرام ارام یک روند تدریجی را ادامه  دهد،  تا مخاطب عملا با آن انس والفت می گیرد  که این اساس کار اموزش و تعلیم و تربیت در تمام نظام  های آموزشی  است. 

نظامی؛ در خلق منظومه لیلی ومجنون مانند سایر آثارش همانند: خسرو شیرین ،هفت پیکر، شرفنامه، اقبالنامه ، مخرن الاسرا ،   همه جا رعایت عفت کلام و گفتار  و آداب شعری  را رعایت نموده و از هر گونه وآژه که درشان مقام سخن وشعر نباشد خودداری نموده این ادب شاعر ذاتی است و ارزش کار او را صد  چندان نموده  واین نیز قابل تقدیر و تحسین است.

نظامی در سرایش این منظومه از  قالب مثنوی  استفاده نمودند ، و بسیار استادانه در ایجاد وزن و قافیه  و موسیقی واژگان کار نموده و معنا و مفهوم شعرش قربانی الفاظ نشده  واین هندسه کلمات  را همانند یک استاد معمار  یا یک استاد آیینه کار که برای آیینه کاری و تزیین  حرم ها با ظرافت و دقت قطعات کوچک آیینه را کنار هم با نقوش مختلف می چیدند، نحوه آرایش  کلمات  اشعارش بس زبیاست.

نظامی و اشعارش

نظامی در ابتدای منظومه لیلی ومجنون ابتدا به ستایش  خدای متعال پرداخته و سپس در مدح و منقبت حضرت نبی مکرم{ص} اسلام همت گماشته، سپس در خصوص  علت خلقت زمین وکائنات ، پرداخته  و بعد از آن در خصوص سبب نظم منظومه بیان نموده  و  نیز   در تعریف  حاکم زمان خویش شروانشاه اختسان بن منوچهر پرداخته  و بعد در خصوص سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه ابیاتی سروده  وسپس در شکایت حسودان  ومنکران مطالبی به زبان شعر سروده بعد آز ان در نصایح  پدرانه خود نسبت  به فرزندش محمد نظامی ، در قالب شعر ابیاتی سروده  ،بعد از  آن نیز  نامی و یادی از اموات  و  والدین خود ،خویشان،  خانه و کاشانه خود پرداخته وسرانجام  وارد مدخل اصلی بحث که همان منظومه لیلی و  مجنون باشد وارد می شود.  وذهن خواننده را آماده می نماید،دقیقا تا شرح منظومه را شروع نماید همانند مسافری که عازم شهری است و پس از طی مسافتی سرانجام به شهر مورد علاقه خود می رسد.

نظامی در منظومه لیلی ومجنون در  هر بیت شعر که قالبا بین شش تا هشت کلمه است  اوج ظرافت در رساندن پیام خود در به شیوه تصویر سازی را به کمال مطلوب می رساند، کالبد شکافی کلمات این مثنوی کاملا عادی وطبیعی است، و کلمات همان کلمات عادی متداول همگی ما ست،   اما!  گویی نظامی قالب واژه را شکافته و کلی واژه گان  در داخل همان یک واژه قرار داده هنر بزرگ شاعران چیدمان ترکیبی واژگان به سبک وسیاقی است که می خواهند کاخ ابداع خلق کنند.

نظامی تفکر خویش را از ابتدا تا انتهای منظومه لیلی ومجنون هدایت می کند، سر گذشت لیلی ومجنون عملا سرگذشت تمام لیلی ومجنون ها در همه جا جهان می تواند باشد، و نظامی در خصوص این رخداد به آسیب شناسی فردی و اجتماعی  و موضوعاتی از این قبیل و تبعات آن همانند گوشه گیری انزوا و افسردگی را به نحوی  از این عشق مطرح می کند ، عشق آنان، عشق پاک است و از هر گونه انتقام و خشونت و تهدید و خون ریزی و اقدامات جنون آمیز به دور است و نظامی عملا در این منظومه درس اخلاق می دهد که آدمی اگر به وصال یار هم  نرسید. هرگز از جایگاه و مقام انسانیت  سقوط نکند و  متوسل به  زور، تهدید، خشونت و انتفام  و آسیب رساندن به معشوق  و حتی خود و سایرین نکند

 

لیلی سمن خزان ندیده
مجنون چمن خزان رسیده
لیلی دم صبح پیش می‌برد
مجنون چو چراغ پیش می‌مرد
لیلی به کرشمه زلف بر دوش
مجنون به وفاش حلقه در گوش
لیلی به صبوح جان نوازی
مجنون به سماع خرقه بازی
لیلی ز درون پرند می‌دوخت
مجنون ز برون سپند می‌سوخت
لیلی چو گل شکفته می‌رست
مجنون به گلاب دیده می‌شست
لیلی سر زلف شانه می‌کرد
مجنون در اشک دانه می‌کرد
[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

نگاهي به داستان بيژن و منيژه

بيژن و منيژه

دوران پادشاهي کيکاووس ، شاه خودکامه ي ايران زمين به پايان رسيده است و اکنون کيخسرو ، فرزند سياوش بر تخت سلطنت تکيه زده.کيخسرو پادشاهي دادگستر، رعيت نواز و مهربان  است.

يکي از روزهاي ارديبهشت به فرمان کيخسرو مجلسي ترتيب داده شد تا مردم رو در رو شکايت ها و صحبت هايشان را با پادشاه در ميان بگذارند. گيو و پسرش بيژن ، گودرز، گرگين و پهلوانان ديگر نيز حضور داشتند. يکي از شکايت ها مربوط به پيرمردي از آرمانيان بود .آرمانيان در اطراف مرز شمالي ايران و توران زندگي مي کردند. پيرمرد از وضع نابه سامان آن جا و حمله هاي رعدآسا و ويرانگر گرازان وحشي و حيوانات ديگر به مردم و مزارع شان سخن گفت.کيخسرو خشمگينانه به گرگين نگاه انداخت ؛ چون او مسئول رسيدگي به مرزها بود و پول هاي گزاف به بهانه ي اين امر از پادشاه مي گرفت. سکوت بر مجلس حاکم شد.همه ي سپهسالاران سر به زير افکندند. ناگهان بيژن، جوان شيرمرد ايراني برخاست و گفت:« پادشاها! اگر اجازه بفرماييد به آرمان زمين مي روم و نسل خوکان ديو صفت را بر مي اندازم.»همه به ويژه  "رُستم "به اين جوان علاقه مند بودند. شاه انديشيد و تصميم گرفت.

بيژن و گرگين اين کار را به گردن گرفتند.گرگين مردي کارکشته ، نيرنگ باز و بلدِ راه بود؛ ولي بيژن، جواني جوياي نام و کم تجربه.گرگين به آبروي از دست رفته اش مي انديشيد.آن ها پس از چهل شبانه روز به مرز ايران و توران رسيدند.سواراني نيز از پشتشان راهي شده بودند.

شب بود. گرگين خوش حال بود و مي پنداشت که بيژن جانش را خواهد باخت. در اين صورت کسي نبود که خبر نامردي گرگين را به شاه برساند.وي از رو در رويي کنار کشيد و خود را گم و گور کرد.بيژن يک تنه به ستيز با گرازان وحشي پرداخت و بيش تر آن ها را از پاي درآورد.گرگين پيروزي بيژن را باور نمي کرد. باز به راه افتادند.گرگين پيشنهاد داد که از فرصت بهره ببرند و از باغ منيژه ، دختر افراسياب پنهاني ديدن کنند. جوان کم تجربه کنجکاو شد و پذيرفت. به جلوي باغ رسيدند.نگهبانان مانع شدند.گرگين گفت که پدر و پسري مسافر و راه گم کرده اند و کمک مي خواهند.آن ها اتاقي به مهمانان دادند تا استراحت کنند. شب صداي ساز و آواز شنيده مي شد.گرگين ، بيژن را تحريک نمود که مخفيانه به مجلس آن ها نگاه کند؛ ولي در دل به بيژن خنديد و با خود گفت: « خورشيد و ماه هم حقّ ورود به مجلس دختر افراسياب را ندارند چه رسد به بيژن ! کار او تمام است.» گرگين در حالي که بيژن پشت درختي پنهان شده بود از ديوار باغ گريخت. بيژن هم چنان دزدانه به بزمگاه منيژه مي نگريست.منيژه حضور ناشناس را حس کرد. آخر چه کسي توانسته بود اين قدر گستاخانه به محفل زنان دربار نزديک شود؟ با دايه اش به سوي درخت رفت و بيژن را ديد.گفت :« اي جوان دلاور !تو کيستي؟»بيژن نامش را گفت و افزود که براي تجارت به توران زمين آمده است.منيژه وي را مي شناخت و دستمالي را به بيژن نشان داد که تصوير بيژن روي آن کشيده شده بود.سپس به بيژن گفت: « همراهت گرگين به تو خيانت کرده و گريخته است.»از آن پس بيژن و منيژه شيفته ي هم شدند.

عاشق و معشوق روزها را به شکار و شب ها را به بزم مي پرداختند.خبرچين افراسياب شبانگاه، پنهاني از باغ بيرون رفت تا راز دختر شاه و بيژن را به افراسياب برساند. منيژه  هم فرمان داد تا بيژن را بي هوش و در صندوقي پنهان کردند . مي خواست دور از چشم جاسوسان او را به باغش در توران ببرد. سحرگاه به راه افتادند.

افراسياب، فرمان رواي مستبدّ توران از شکست هاي پياپي از ايرانيان دل چرکين و خشمگين بود. چندي پيش،" گيو" به توران آمده و پس از شکست لشکر افراسياب، کيخسرو فرزند سياوش را از چنگ او درآورده و به ايران برده بود.حالا افراسياب فرصت انتقام داشت. او برادر خون خوارش "گرسيوز" را با پنج هزار سرباز راهي کاخ دخترش کرد تا بيژن را به دام بيندازند.از سويي بيژن کم کم به هوش آمد در حالي که نمي دانست چه سرنوشت تلخي در انتظارش است. گرسيوز و پهلوانان ديگر پنهاني وارد کاخ شدند و  دور بيژن حلقه زدند.گرسيوز مي دانست که بيژن يک تنه همه ي آنان را حريف است .با او بساط دوستي ريخت.جوان کم تجربه و ساده دل، فريب خورد و تا به خود آمد، اسير شد .منيژه مات و مبهوت نگاه مي کرد. کاري از دستش بر نمي آمد. او پدرش را مي شناخت و مطمئن بود که بيژن را مي کشد.

بيژن را به کاخ افراسياب بردند. افراسياب بي درنگ فرمان قتل او را صادر کرد؛ ولي وزير خردمندش نظري ديگر داشت. دل جويانه گفت :«مگر از ياد برده ايد که  ايرانيان به بهانه ي خون خواهي سهراب و سياوش چه گونه به توران حمله کردند! بهتر است بيژن را غل و زنجير کنيم و به چاه ارژنگ بيفکنيم  و سنگي بسيار سنگين را روي چاه بگذاريم تا کسي نتواند آن را تکان دهد.» افراسياب پذيرفت.

به فرمان افراسياب ، بيژن را به چاه ارژنگ افکندند .سپس دستور داد که منيژه را نيز بدون سکه و جواهرات بر سر چاه رها کنند تا شاهد مرگ تدريجي معشوقش باشد.

لحظه هاي مرگ آسا دو دلداده را رنج مي داد. منيژه روزنه اي بر روي چاه يافت و بيژن را صدا زد. بيژن به او گفت که نگران نباشد. با غذاي کمي که به وي مي رساند ، نگذارد او بميرد. منيژه صبح و شب التماس کنان نزد دهقانان مي رفت  و از آن ها تکّه اي نان مي گرفت و ضجّه زنان به داخل چاه مي انداخت.

از سوي ديگر، گرگين شتابان به بيشه ي گرازان رسيد.سواران کيخسرو هم بودند. گرگين، روي خراشيده و گريان گفت که بيژن ناپديد شده است. سربازان کمي گشتند ولي بيژن را نيافتند.همه به سوي پايتخت به راه افتادند.خبر به کيخسرو و گيو رسيد که گرگين بدون بيژن بازگشته است.گيو، خشمگينانه به استقبال گرگين رفت. گرگين بدنهاد و دسيسه ساز به پاي گيو افتاد و گفت که با هم گرازها را کشتند ولي بيژن در پي گوري رفت و ديگر نيامد.گيو باور نکرد .از کيخسرو کمک خواست. پادشاه به زنده بودن بيژن ايمان داشت.به امر او گرگين را به زنجير کشيدند.

بهار آمد .از بيژن خبري نشد.گيو از کيخسرو خواهش کرد که جامِ جهان بين را بياورد تا با راه نمايي آن بيژن و جاي او را بيابند. جام جهان بين نشان داد که بيژن در چاه ارژنگ گرفتارشده و دختري برهنه و گرسنه بالاي چاه نشسته و مي گريد.

کيخسرو به گيو گفت که اين گره تنها به دست رستم باز مي شود.گيو تاخت کنان به سيستان شتافت و رستم را خبر کرد. رستم که بيژن را بسيار دوست مي داشت حاضر شد براي نجاتش هر کاري بکند؛پس با گيو به پايتخت رفت.از رستم استقبالي باشکوه شد.او نقشه اي حساب شده داشت. با گرگين و هفت دلاور و هفت صد تن ديگر و باري از زر و سيم، راهي سرزمين توران شد تا به رسم بازرگاني و تجارت، سر از کار افراسياب و چاه ارژنگ درآورد.در شهر خُتن، وزير افراسياب را ديد و جامي پر از گوهر براي او فرستاد.

منيژه از آمدن ايرانيان به توران خبر يافت. او خوب مي دانست که آنان بيژن را در سرزمين بيگانه رها نخواهند کرد. به کاروان ايرانيان رفت و بدون اين که بداند با چه کسي حرف مي زند با رستم به درد دل پرداخت و از گرفتاري و بدبختي  خودش و بيژن سخن راند و گفت که دختر افراسياب است.  به امر رستم  غذاهاي رنگين و مرغ بريان آوردند.آن گاه نان نرمي به دور مرغ  بريان پيچيد و بدون اين که منيژه پي ببرد، انگشتر خود را در ميان مرغ جاساز کرد و به منيژه داد. منيژه بي درنگ به سوي چاه دويد و بسته ي غذا را به درون چاه انداخت.بيژن مشغول خوردن شد تا اين که انگشتر را زير دندانش حس کرد.چون نقش روي آن را ديد شادي کنان فرياد زد: « مهربان من ، منيژه ! ديگر نگران نباش .رستم در شهر است.»

روز بعد منيژه سرخوش نزد رستم رفت. رستم که منتظرش بود گفت که هيزم فراوان فراهم کند و شب در نزديکي چاه، آتش بيفروزد تا رستم و يارانش به آن جا بروند.

شب شد. منيژه، آتش برافروخت. لحظاتي بعد رستم و ديگران از دور پيدا شدند. چند پهلوان کوشيدند که سنگ بزرگ را از روي چاه جا به جا کنند؛ ولي نشد.رستم جلو رفت و پهلوانانه در برابر چشمان مات مانده ي همه ، سنگ را از روي چاه به کناري انداخت. سپس با ريسماني بيژن را بيرون کشيد. چهره ي بيژن عجيب و غريب شده بود با اين حال منيژه در پوست خود نمي گنجيد. آن ها رهايي يافته بودند. رستم از بيژن خواست که گرگين را ببخشد.بيژن گفت :« بايد شادي کرد و اهريمن را خجل نمود .»

همه شب را با خوش حالي گذراندند.رستم بر آن بود که به کاخ افراسياب حمله کند.بيژن هم خواهش کرد که همراه او باشد.سرانجام رستم و يارانش به پادگان افراسياب يورش بردند و لشکر او را تار و مار کردند .آن ها با غنايم جنگي بسيار ، راهي ايران ، سرزمين دلاوران و جوان مردان شدند.به دستور کيخسرو شهر را آذين بستند.يک ماه خوردند و نوشيدند و به جشن و پاي کوبي پرداختند. رستم دست بيژن و منيژه را در دست هم نهاد و براي آن ها آرزوي سعادت کرد.کيخسرو به ميمنت اين پيوند به خزانه دار گفت که زوج عاشق را از زر و سيم و لوازم زندگي بي نياز گرداند.

***

بکوشـيد تا رنـج ها کـم کنيد

دلِ غمگنان، شاد و بي غم کنيد

به نيکي گراي وميــــازار کس

ره ِ رستگاري همين است و بس

داستان بيژن و منيژه از داستان هاي زيباي شاهنامه ي فردوسي است.در اين داستان، مهر و وفا و کينه و تنگ نظري، دوستي و دشمني، نيکي و بدي ، دادگستري و بي عدالتي ، راستي و کژي، شادماني و غم ، مردي و نامردانگي، روي در روي هم صف آرايي مي کنند و سرانجام حق بر ناحق چيره مي شود. پايان خوش داستان بر گيرايي آن افزوده است.از نگاه فردوسي ، پروردگار دادگستر که خود هدايتگر خلق است پيمودن راه راست را از همگان مي خواهد؛ زيرا با اسباب عقل و دانش و دين ، آن را از راه کژ نمايان کرده است و کاري را در جهان بهتر از راستي نمي داند چنان که همه ي کاستي ها را از کژروي مي داند:

به هر کار در ، پيشه کن راستي

چو خواهي که نگزايدت کاستي

به کـژّي ، تو را راه ، تاريک تر

سوي  راسـتي، راه ، باريک تر

ز خشنودي ايـزد  انديـشه کن

خردمنـدي و راستي پيشه کن

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
داستانی از ادبیات فارسی / بهرام گور و لنبك آبكش / فردوسی


بدانكه كه شد پادشاهیش زاست
فزون گشت شادی و انده بكاست

یكی از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجیر رفت. پیرمردی با عصایی در مشت پیش شتافت و گفت: شاها در شهر ما دو مرد بانوا و بی‌ نوا زندگی می كنند: یكی جهود بدگوهری است پر از سیم و زر به نام براهام و دیگری مردی است خوش گفتار و آزاده به نام لنبك آبكش. چون بهرام گور دربارﮤ ایشان پرسید‌‌‌, مرد چنین پاسخ داد كه لنبك آبكش سقائی است جوانمرد كه نیم از روز را به فروش آب می ‌گذارند و در آمد آن را در نیمه دیگر خرج مهمانان از راه رسیده می‌ كند و چیزی از بهر فردا نمی ‌اندوزد, اما براهام با آنهمه گنج و دینار در پستی و زفتی شهرﮤ شهر است.

شاه فرمود تا بانگ بر زنند كه كسی را حق آن نیست كه از لنبك آبكش آب خریداری كند. همینكه شب فرا رسید سوار شد و چون باد بسوی خانـﮥ لنبك راند و بر در فرود آمد و حلقه برزد و گفت: از سپاهیان ایران دور مانده ‌ام و اكنون بدین خانه رو آورده ‌ام اگر اجازه بدهی تا در این خانه شب را بسر آورم به جوانمردیت گواهی می‌ دهم. لنبك از گفتار خوب و صدای او شاد گشت و گفت: ای سوار فرود آی كه اگر با تو ده تن دیگر هم بودند همه بر سرم جای می‌ گرفتند.
بهرام فرود آمد و اسب را به لنبك سپرد‌, لنبك در زمان یك دست شطرنج پیشش نهاد و به فراهم كردن خوردنی پرداخت و چون همه چیز آماده گشت شاه را به خوردن خواند و پس از آن با شادی جام مئی پیش آورد.

عجب ماند شاه از چنان جشن او

وزان خوب گفتار و آن تازه رو
بهرام خفت و چون بامداد پگاه چشم برگشاد لنبك از او درخواست كه آن روز هم مهمانش باشد و اگر یاری خواهد كسی را طلب كند. شاه پذیرفت و آن روز در سرای لنبك ماند لنبك مشك آبی كشید و به قصد فروختن بیرون رفت, اما هرچه گشت خریداری نیافت, پیراهن از تنش بیرون كشید و فروخت و دستاری را كه در زیر مشك می‌ نهاد در بر كشید‌, پس از آن به بازار رفت و گوشت و كشكی خرید و به خانه بازگشت آن روز هم خوردند و نوشیدند و مجلسی آراستند.
روز سوم باز لنبك نزد بهرام رفت و گفت: امروز نیز مهمان من باش. بهرام پذیرفت و در خانه ماند, لنبك به بازار رفت و مشك را نزد پیرمردی گروگان گذاشت و گوشت و نانی خرید و شادمان برگشت و در فراهم آوردن غذا از بهرام یاری خواست.
بهرام گوشت را ستاند و به آتش نهاد. باز غذا خوردند و به یاد شهنشاه جام می ‌برگرفتند.
روز چهارم لنبك گفت: گرچه در این خانه آسایش نداری, اما اگر از شاه ایران نمی هراسی دو هفته در این خانــﮥ بی ‌بها منزل كن. بهرام بر او آفرین كرد و گفت سه روز در این خانه شاد بودیم, سخنهای تو را جایی خواهم گفت كه از آن دلت روشن گردد و این میزبانی برایت حاصلی نیكو آورد. پس از آن با دلی شاد به نخجیرگاه بازگشت و تا شب به شكار پرداخت و چون تاریك گشت پنهانی از سپاه روی سوی خانــﮥ براهام نهاد, حلقه بر دركوفت و گفت از شهریار دور مانده‌ام و راه را نمی‌دانم و لشكر شاه در تیرگی شب نمی‌ یابم, اگر امشب مرا جای دهی رنجی از من نخواهی دید.
پیشكار نزد براهام رفت و آنچه شنید باز گفت: براهام پاسخ داد كه در اینجا اقامتگاهی
نمی یابی. بهرام اصرار كرد و گفت: یك امشب جایی بده دیگر چیزی نخواهم خواست. براهام پیغام فرستاد كه‌: بیدرنگ برگرد كه این جایگاه تنگی است كه در آن جهود درویش و گرسنه ‌ای برهنه بر زمین می ‌خسبد. بهرام گفت به سرای نمی ‌آیم تا رنجی نرسانمت, اما بگذار كه بر این در بخسبم. براهام گفت ای سوار می‌ خواهی بر در بخسبی و چون كسی چیزیت را بدزدد مرا رنجه داری‌.

به خانه در آی ار جهان تنگ شد

همه كار بی برگ و ببرنگ شد

په پیمان كه چیزی نخواهی زمن

ندارم به مرگ آب چین و كفن

بهرام نزدیك در جای گرفت اما براهام كه او را پذیرفت پر اندیشه گشت‌, با خود گفت این مرد بیحیا از درم نمی‌ رود و كسی ندارم كه اسبش را نگه دارد: پس گفت اگر این اسب سرگین بیندازد و خشت خانه را بشكند باید صبح زود سرگین را بیرون ببری و خاكش را جاروب كنی و به دست بریزی و خشت پخته تاوان دهی‌. بهرام پیمان بست كه چنان كند‌, فرود آمد و اسب را بست و تیغ از نیام كشید.

نمد زینش گسترد و بالینش زین
بخفت و دو پایش كشان بر زمین

جهود درخانه را بست و سفره انداخت و به خوردن پرداخت و به بهرام رو كرد و گفت: این داستان را از من بخاطر داشته باش.


به گیتی هر آنكس كه دارد خورد

چو خوردش نباشد همی بنگرد

بهرام گفت این داستان را شنیده بودم و اكنون به چشم می ‌بینم. جهود پس از خوردن

می آورد و از نوشیدن شاد گشت و باز رو به سوار كرد و گفت:

كه هر كس كه دارد دلش روشن است

درم پیش او چون یكی جوشن است

كسی كاو ندارد بود خشك لب

چنان چون توئی گرسنه نیم شب

بهرام گفت این شگفتی‌ ها را باید بیاد داشت و چون صبح شد از خواب برخاست و زین بر اسب نهاد, براهام پیش آمد و گفت: ای سوار به گفتار خود پایدار نیستی.

به یادت هست كه پیمان بستی كه سر گین اسب را با جاروب برویی.

كنون آنچه گفتی بروب و ببر

بر نجم ز مهمان بیدادگر

بهرام گفت: برو كسی را بخوان تا سرگین را از خانه به هامون برد و در ازایش از من زر بستاند.

بدو گفت من كس ندارم كه خاك
بروبد برد ریزد اندر مغاك

بهرام چون این سخن شنید فكر تازه‌ای در سرش راه یافت , دستار حریری پر مشك و عبیر در ساق كفش داشت بیرون آورد و سرگین با آن پاك كرد و همه را با خاك به دشت انداخت, براهام شتابان رفت و دستار را برگرفت, بهرام در شگفت ماند و

براهام را گفت ایا پارسا
گر آزادیت بشنود پادشا

ترا در جهان بی نیازی دهد

بر این مهتران سرفرازی دهد

پس با شتاب به ایوان خویش بازگشت و همــﮥ شب در آن اندیشه بود و آن راز را با كس در میان ننهاد,صبح چون تاج بر سر نهاد فرمان داد تا لنبك آبكش و جهود بدنام را حاضر كردند, پس فرمود تا مرد پاكدلی بشتاب به خانــﮥ براهام برود و هر چه در آنجا می‌ یابد همراه بیاورد.

مرد پاكدل چون به خانــﮥ جهود رسید همــﮥ خانه را پر از دیبا و دینار دید, از پوشیدنی و گستردنی و زر و سیم ؛ بحدی كه نتوانست آنرا بشمارد. هزار شتر خواست و همه را بار كرد و كاروانها براه انداخت, چون به درگاه رسیدند مرد دانا به شاه گفت:

كه گوهر فزون زین به گنج تو نیست

همان مانده خروار باشد دویست

شاه ایران در شگفت ماند و در اندیشه فرو رفت, پس از آن صد شتر از زر و سیم و گستردنی ها به لنبك آبكش سپرد و براهام را خواست و گفت كه آن سوار كه مهمان تو شد داستانت را برایم نقل كرد.

كه هر كس كه دارد فزونی خورد
كسی كو ندارد همی پژمرد

كنون دست یازان زخوردن بكش

ببین زین سپس خوردن آبكش

پس از آن از سرگین و دستار زربقت و خشت و همه چیز با آن سفله سخن گفت و چهار درم به او داد تا سرمایه ‌اش سازد, مرد جهود خروشان بیرون رفت.

به تاراج داد آنچه در خانه بود
كه آن را سزا مرد بیگانه بود
[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
   عيد آمد


عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم


ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم


هر جا گذري غلغله شادي و شورست
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم


آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم


احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم


من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم


صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم


مانندهي افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم، و جز افسانهي بيهوده نخوانديم


از نُه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

لحظه تحویل سال در ایران

سه شنبه 1 فروردین 1391

ساعت 8 و 44 دقیقه و 27 ثانیه

 

 

اندر دل من  مها ، دل افروز تویی

یاران  هستند  لیک  دلسوز  تویی

 شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من  و نوروز من  امروز تویی

 

 

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

عدد هفت در فرهنگ ملل مختلف:

 

عدد هفت در قدیم : مردم بابل عدد هفت را مقدس می شمردند ، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است ، ایام هفته هفت روز است.

 

هفت از نظر مذاهب: به عقیده هندیها در آئین برهما انسان هفت بار می میرد .

 


هفت در آئین مسیح : هفت معجزه ، از 33 معجزه را مسیح در انجیل ذکر کرده است ، در انجیل از هفت روح پلید صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتولیک ، هفت نوع شادی و هفت غسل تعمید وجود دارد.


هفت در اسلام: آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید که گفتند هفت سال خشکسالی و هفت سال فراوانی می شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلی هفت عدد است . پیش از اسلام در بین اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامی نیز چنین است . هفت نفر قاری قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشیاء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز نیز مذکور است .


هفت در تصوف : هفت وادی سلوک در تصوف معروف است 1) طلب ، 2)عشق ، 3)معرفت ، 4) استغنا ، 5)توحید ، 6) حیرت ، 7)فنا ، مولوی می گوید:



هفت در تاریخ : همراهان داریوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالای آرامگاه داریوش ، هفت نقش ملاحظه می شود . جنگهای هفت ساله در زمان لوئی 11 واقع شد. اژدهای هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبدیل شدند و هفت خوان رستم و اسفندیار معروف است.


معابد هفت طبقه: در بابل و آشور هر معبدی هفت طبقه داشت و هر طبقه به نام یکی از سیارات و هفت رنگ بود (سرخ ، سیمین، سفید، سیاه، ارغوانی، آبی و سبز). حصار اکباتان هفت دیوار داشت و آرامگاه کورش هفت پله دارد.

 

 

 درباره نوروز و هفت سین

"من پیروزم و نامم خجسته است و از نزد خدا مى آیم و خواهان نیك بختى هستم و با تندرستى و گوارایى وارد شده ام وسال نو را همراه آورده ام!"

"نوروز" بزرگترین جشن ملى ایرانیان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آریایى هاى ساكن در فلات ایران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ویژه همراه با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند.برخى از پژوهشگران ، ریشه ی تاریخى این جشن را به "جمشید پیشدادى" نسبت مى دهند و نوروز را "نوروز جمشیدى" مى خوانند. این گروه معتقدند كه جمشیدشاه پس از یك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرین نشست و فاصله بین دماوند تا بابل را در یك روز پیمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردین ماه بود. چون مردم این شگفتى از وى بدیدند جشن گرفتند و آن روز را "نوروز" خواندند.فردوسى شاعر بزرگ پارسى گوى نیز در شاهنامه پیدایش نوروز را به جمشیدشاه نسبت مى دهد:

به جمشید برگوهر افشاندند - مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین - بر آسوده از رنج روى زمین
بزرگان به شادى بیاراستند - مى و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار - به ما ماند از آن خسروان یادگار

اما دلیلی كه "نوروز" را از دیگر جشن هاى ایران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، "فلسفه وجودى نوروز" است : زایش و نوشدنى كه همزمان با سال جدید در طبیعت هم دیده مى شود.

به گفته ی جامعه شناسان یكى از نمودهاى زندگى جمعى ، برگزارى جشن ها و آیین هاى گروهى است: گردهم آمدن هایى كه به نیت نیایش و شكرگزارى و یا سرور و شادمانى شكل مى گیرند.برهمین اساس جشن ها و آیین هاى جامعه ایران را هم مى توان به سه گروه تقسیم بندى كرد:
جشن ها و مناسبت هاى دینى و مذهبى
جشن هاى ملى و قهرمانى
جشن هاى باستانى و اسطوره اى

گفتنی است که ایرانیان باستان در گذشته به شادى به عنوان عنصر نیرودهنده به روان انسان، توجه ویژه اى داشتند و براساس آیین زرتشتى چهار جشن بزرگ و ویژه تیرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نیایش برگزار مى كردند.هر چند سایر جشنها کم کم از یاد رفت، دراین بین نوروز بنا به اصل تازگى بخشیدن به طبیعت و روح انسان همچنان پایدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغییر پدیده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزیر نسبت به گذشته با دگرگونى هایى همراه است.به هرحال در آیین هاى باستانى ایران براى هر جشن "خوانى " گسترده مى شد كه داراى انواع خوراكى ها بود. خوان نوروزى "هفت سین " نام داشت و مى بایست از بقیه خوانها رنگین تر باشد. این سفره چندساعت مانده به زمان تحویل سال نو آماده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمین چیده مى شد.همچنین میزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى ها در كنار سفره گماشته مى شد و این خوان نوروزى برپایه ی شماره ی مقدس هفت بنا شده بود.

توران شهریارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است : "تقدس عدد هفت از آیین مهر یا میتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در این آیین هفت مرحله وجود داشت براى اینكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پیش از زرتشت براى انسان گرامی بوده و در آیین هاى گوناگون به نمادهاى گوناگون دیده مى شود ، مانند هفت آسمان ، هفت دریا ، هفت گیاه و... " همچنین اسناد تاریخى از برپایى سفره هفت سین به یاد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛طبق این اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (اندیشه نیك ) ، اردیبهشت (پاكى وراستى )، شهریور (شهریارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسایى ) ، خرداد (رسایى و كمال ) و امرداد (نگهبان گیاهان).اما در بسیارى از منابع تاریخى آمده است كه "هفت سین " نخست "هفت شین " بوده و بعدها به این نام تغییر یافته است .
شمع، شراب ، شیرینى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقایق یا شاخه نبات ، اجزاى تشكیل دهنده سفره هفت شین بودند. برخى دیگر به وجود "هفت چین " در ایران پیش از اسلام اعتقاد دارند.به گواه تاریخ در زمان هخامنشیان در نوروز به روى هفت ظرف چینى خوردنی و نوشیدنی مى گذاشتند كه به آن هفت چین یا هفت چیدنى مى گفتند و در زمان ساسانیان هفت شین رسم مردم ایران شد و شهد و شراب و شاهد و شمع و شیر و شایه (میوه) و شمشاد نشانه های نوروز شدند.

پس از یورش تازی ها به ایران مردم برای نگهداری از فرهنگ خود هفت سین را جایگزین هفت شین نمودند و به همین دلیل، چون در اسلام "شراب" حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه سركه مى شد انتخاب كردند و اینگونه شین به سین تغییر پیداكرد.به هرروى خوراكى هاى ویژه ای بر سفره هفت سین مى نشینند كه عبارتند از: سیب، سركه، سمنو، سماق، سیر، سنجد و سبزى (سبزه)
خوراكى هایى كه به نیت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زایش و بارورى گیاهان است و از جوانه هاى تازه رسیده گندم تهیه مى شود.
سیب : هم نماد بارورى است و زایش. درگذشته سیب را درخم هاى ویژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همدیگر هدیه مى دادند. مى گویند كه سیب با زایش هم نسبت دارد، بدین صورت كه اغلب درویشى سیبى را از وسط نصف مى كرد و نیمى از آن را به زن و نیم دیگر را به شوهر مى داد و به این ترتیب مرد از عقیم بودن و زن از نازایى رها مى شد.
سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زایندگى. عده اى عقیده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پیوند او با طبیعت است. درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت یا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پیش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هریك از آنها یكى از غلات را مى كاشتند و خوب روییدن هریك را به فال نیك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردین آنها را مى چیدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.
سماق و سیر نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غیر از این گیاهان و میوه هاى سفره نشین، خوان نوروزى اجزاى دیگرى هم داشته است:

دراین میان "تخم مرغ" نماد زایش و آفرینش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. "آینه" نماد روشنایى و راستی است و حتماً باید در بالاى سفره جاى بگیرد.
"آب و ماهى" نشانه بركت در زندگى هستند و ماهى به عنوان نشانه ی اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.
و " سكه" كه نمادى از امشاسپند شهریور (نگهبان فلزات) است و به نیت بركت و درآمد زیاد انتخاب شده است.

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

جشن نوروز در جهان

در جهان کمتر قومی را می توان یافت که به گونه ای فرارسی بهاران و سبزینگی مجدد زمین را گرامی ندارد و نسبت به آمد و شد نرگس و نسرین بی تفاوت باشد.اما بهار در میان ا قوام آریایی که با طبیعت و دگرگونی های آب و هوا پیوند معنوی دیرپایی برقرار کرده اند جایگاهی کم نظیر دارد، به طوری که آغاز سال نوی خورشیدی با اولین جلوه های بهار همزمان گردیده است.  

شاید مهر ناگسستنی این اقوام به زیبایی های عناصر چهارگانه آب، آتش، خاک و هوا بوده که نوروز و دیگر جشن های فصلی آریانا مانند مهرگان، سده و یلدا را خلق کرده است. در میان این جشن ها نوروز بی گمان بگونه ای خودجوش به بخش مهمی از هویت ملی، میراث فرهنگی و وجه تمایز این اقوام بدل گشت. علت سخت جانی و پایداری نوروز در درازنای تاریخ را باید در همین باورهای بومی و فرهنگ مشترک مردمان نجد ایران جستجو کرد. حتی حملات ویرانگر اعراب و مغولان هم نتوانست ریشه های تنومند آن را بخشکاند. عجبا که اقوام ایرانی زیرکانه توانستند مهاجمان حاکم را جذب فرهنگ خود کنند و آنان را با نوروز، پیک مهر و عشق، آشتی دهند. پس نوروز ماندنی که شد هیچ، حتی در بخش وسیعی از مسیر جاده ابریشم نیز گسترش یافت.

کشورهای حوزه نوروز که یکی از مراکز مهم تمدن جهان محسوب می شوند در محدوده بسیار وسیعی در خاور میانه، آسیای میانه، قفقاز و شبه جزیره هند و حتی در جزیره زنگبار (شرق قاره آفریقا) پراکنده اند. هرچند مراسم جشن نوروز در میان مردمان این حوزه بر حسب تنوع و زیبایی های قومی، فرهنگی و ویژگی های اقلیمی رنگ و بوی متفاوتی دارد، ولی نزد همگان روح و انگیزه ای یگانه دارد.

مهم این بوده که نوروز نماد شادی و همزیستی، تعامل و تفاهم باشد. هیچ فرمول مشترکی برای شکل و محتوای مراسم و سفره نوروزی وجود ندارد. هر قومی بسته به ذوق و هنر و خلاقیت خود به آن هویتی بومی داده است. برای مثال در شبه جزیره هندوستان که نوروز به نام "هولی" مشهور است، بهار را با مراسم آب پاشی (جشن آب ریزان) و پراکندن پودرهای رنگی آغاز می کنند.

جشن آبریزان که در فرهنگ زرتشتی ریشه دارد و مظهر پاکی است در زمان ساسانیان یکی از رسوم رایج بوده و هنوز در پاکستان، آسیای میانه و در نقاطی از ایران هم رواج دارد. مردم هندوستان نخستین روز بهار را در کنار آتش جشن می گیرند. نوازندگان می نوازند و حاضرین به وجد آمده پایکوبی می کنند. پارسیان هند که از همه اقوام ساکن شبه جزیره در برگزاری نوروز کوشاترند، در آتشکده ها با دیدار خویشاوندان و دوستان و دود کردن چوب صندل شادمانه به استقبال نوروز می روند و با نیایش، توبه و طلب آمرزش سال جدید را آغاز می کنند. در پاکستان که نوروز جشن "عالم افروز" نام دارد به خصوص نزد شیعیان عزیز است. آنان به نوروز رنگ مذهبی داده اند، چراکه معتقدند حضرت علی در نوروز به خلافت رسیده است. البته پیوند دادن نوروز با خلافت امام اول وحادثه غدیر خم در بخش مهمی از جهان تشیع مرسوم بوده و هست.

ریشه این گونه باورها را باید در سلسله صفویه و تلاش های محمد باقر مجلسی برای منطبق ساختن این عید با اسلام و آیین شیعه جستجو کرد. اهل تشیع پاکستان مراسم خود را با خواندن دعا و قرآن شروع می کنند و حتی سفره نوروزی را که از هفت میوه خشک و کلوچه تشکیل می شود، "سفره امام علی" می نامند. در شهر مزار شریف، در استان بلخ افغانستان هم در آرامگاهی که منسوب به حضرت علی است جشن گل سرخ برگزار می کنند.

در نزدیکی زیارتگاه، بیرقی بنام "ژنده" را که با پارچه های سبز و سرخ تزیین کرده اند برای چهل روز برافراشته می کنند و مردم به ویژه معلولین و بیماران حتی از ایران و تاجیکستان برای شفا و معجزه به آنجا می روند و با نذر و دعا کنار علم جمع می شوند و نوروز را جشن می گیرند. در ماه فروردین استان بلخ پر از لاله های سرخ رنگ است و با زیبایی حیرت انگیزی بهار را مژده می دهد. بومی های منطقه بر این باورند که این گل ها هرساله از خون امیر مومنان رنگین می شوند. این داستان کشته شدن سیاوش و روئیدن لاله های سرخ روی مزارش را به یادها می آورد. در کابل هم مردم به دامنه کوه سخی شاه می روند. جشن و پایکوبی های آنجا زبانزد مردم افغانستان است.

در آسیای میانه نوروز یکی از ارکان هویت ملی به شمار می رود که در زندگی اجتماعی آنان نقش بسزایی دارد. همین نیاکان تاجیکان در زمان سامانیان بودند که پس از حمله اعراب، نوروز را به سبک ساسانیان زرتشتی زنده کردند. هنوز باورهای زرتشتی میان آنان مرسوم است. برای مثال برخی از تاجیک ها هنگام نوروز برای نیایش بر سر آرامگاه رفتگان خود می روند.

زرتشتیان معتقدند که فروهرها یا روح درگذشتگان به مدت پنج روز پیش از نوروز به دیدار عزیزان خود به زمین برمی گردند. مردم تمدن باستانی سغد که در آسیای میانه از جمله در تاجیکستان کنونی زندگی می کردند، در ماه دوازدهم برای مردگان غذا و نوشیدنی می گذاشتند. در تاجیکستان نوروز با مراسم دیدنی "گل گردانی" شروع می شود. کودکان و نوجوانان کمی پیش از نوروز به دامنه کوه ها و تپه ها می روند و گل های سیه گوش و بایچیچک تازه روییده را می چینند و درحالیکه ترانه ای در وصف بهار می خوانند به شهر یا ده خود برمی گردند. اهل خانه به ویژه مسن ترها گل ها را می گیرند، بوسه ای بر آن می زنند و سپس روی چشمانشان می مالند و به پیام آور بهار، گندم، نخود، عدس و کمی پول هدیه می دهند. در حین جشن همه به خیابان ها و مراکز تجمع سرازیر می شوند.

مسابقه های کشتی با زورآزمایی دو پهلوان سالخورده شروع می شود و در محوطه ای بازتر بزکشی برگزار می شود. دختران با لباس های رنگارنگ و موهای بلند و بافته می رقصند. شایسته ترین دختر نوروزی انتخاب می شود که سوار بر ماشینی پر از گل های بهاری در خیابان های شهر می گردد. با همراهی دهل و سرنا عروسی های دست جمعی برپا می کنند.

عده ای تمام شب را با موسیقی و پایکوبی بیدار می مانند و سمنو می پزند و هرکس خوابش ببرد بر او آب می پاشند یا با ذغال سیاهش می کنند. و اما پیام آور آغاز بهار در شهرهای سمرقند و بخارا، مکه و مدینه فارس زبانان، درنا ها و لک لک هایی هستند که در نوروز از سرزمین های گرمسیر به آن سوی کوچ می کنند.

پیران کارآزموده به تماشای پرواز این پرندگان می نشینند و از ارتفاع پرواز آنها پیش بینی می کنند که سال نو تا چه حد پر برکت و پر محصول خواهد بود. کدبانوها به جز سمنو، نان و کلوچه های بسیار متفاوتی می پزند که در آسیای میانه شهرت دارند. یهودیان این دو شهر ازبکستان که اکثرا فارس زبان می باشند در کنار دیگر باشندگان نوروز را در فضایی صمیمی و شورانگیز جشن می گیرند. نوروز نژاد و آیین و مرزهای سیاسی نمی شناسد.

این جشن نشانه پیوستگی و وابستگی انسان با طبیعت است. مردم قزاقستان که زندگی شان با اسب پیوند ناگسستنی دارد حتی برای پختن "کوجه"، غذای نوروزی خود، از گوشت اسب استفاده می کنند. شیر و ماست را که نماد سپیدی و نیکی است در سفره نوروزی می گذارند. به نوزادهایی که در اوایل بهار زاده می شوند، نام "نوروز بیک" می دهند و ترکه خاصی را دود می کنند تا ارواح خبیث را از خانه و کاشانه خود دور نگه دارند. در قرقیزستان فرارسیدن نوروز را زنان و مردان پیر مژده می دهند و سپس دهقانی به صورتی نمادین با گاوی به شخم و کشت زمین می پردازد.

بازار عید نوروز برپا می کنند و گروهی از زنان و مردان هنرمندانه اسب سواری می کنند. در جمهوری آذربایجان، سرزمین نظامی گنجوی و خاقانی شروانی، نوروز مسلما غریبه نیست، بلکه بخشی از میراث فرهنگی و بومی منطقه اران است.

در آذربایجان، سرزمین آتشکده ها، مراسم چهارشنبه سوری با شور و شوق بیشتری برگزار می شود. یکی از رسم های این منطقه "کلاه گردانی" است. کودکان و نوجوانان کلاهی کنار در خانه همسایه ها می گذارند تا آنان کلاه شان را از شیرینی پر کنند. درحالی که ایرانی ها سبزه را پس از سیزده روز در آب روان می اندازند، آذربایجانی ها آن را روی سنگ مزار رفتگانشان می گذارند. در مناطق کردنشین عراق، ترکیه و سوریه، مردم روی کوه ها آتش برپا می کنند و پیروزی کاوه آهنگر بر ضحاک ماردوش را که نماد استبداد و ستمگری است، جشن می گیرند. به باور کردان، کاوه از تیره کردها بوده که برای پایان دادن به نسل کشی کردها توسط ضحاک قیام کرده است. به این جهت نمایش حماسه کاوه آهنگر بخش مهمی از مراسم نوروزی آن دیار است.

به جز کشورهای حوزه نوروز در بخش کوچکی از قاره آفریقا جاپای این جشن و رسم های مرتبط با آن نمایان است. بازرگانان شیرازی که از سده دهم میلادی به سواحل شرقی آفریقا و به ویژه به جزیره زنگبار رفتند، بخشی از فرهنگ آریانا از جمله نوروز را در این منطقه رواج دادند. بار دیگر پارسی های زرتشتی که در اوایل قرن بیستم از گجرات هند به زنگبار مهاجرت کردند، در بزرگداشت این جشن در این جزیره کوشیدند، به طوری که مردم زنگبار هنوز نوروز را با مراسم خاص خود از جمله آتش افروزی برگزار می کنند.

روزنامه سیاست روز

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

در كتاب شریف بحارالانوار مرحوم مجلسى رحمه الله پیرامون عید نوروز روایات متعددى نقل شده به طورى‏كه در جلد 59 بیش از 45 صفحه به این موضوع اختصاص یافته است. در این مختصر، به بخش‏هایى از آن مباحث اشاره مى‏شود:

معلى بن خنیس نقل كرده است كه روز نوروز بر امام جعفر صادق علیه السلام وارد شدم، امام علیه السلام خطاب به من فرمود: آیا این روز را مى‏شناسى؟ عرض كردم، قربانت‏شوم، این روزى است كه ایرانى‏ها آن را بزرگ و نیكو مى‏شمارند و به همدیگر هدیه مى‏دهند. پس امام فرمودند: علت این امر را كه بسى دیرینه است‏برایت تشریح خواهم كرد. عرض كردم اگر این موضوع را از ناحیه شما فراگیرم بهتر از آن است كه گذشتگانم زنده شوند و دشمنانم نابود گردند!

پس فرمودند: اى معلى! همانا نوروز روزى است كه پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت كه او را پرستش كنند و به او شرك نورزند و به پیامبران و امامان علیهم السلام ایمان بیاورند. نوروز اولین روزى است كه خورشید در آن طلوع كرد و بادهاى ناگهانى وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزى ایجاد شد ... نوروز روزى است كه على علیه السلام در نهروان خوارج را هلاك كرد; گل‏هاى زمین در آن روز خلق شد; در چنین روزى بود كه كشتى حضرت نوح علیه السلام بر كوه جودى نشست; همان روزى است كه جبرئیل بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شد; همان روزى است كه ابراهیم علیه السلام بت‏ها را شكست; در همین روز حضرت محمد صلى الله علیه و آله، على علیه السلام را بر دوش خود حمل كرد تا بت‏هاى قریش را سرنگون كند... در چنین روزى حضرت مهدى علیه السلام ظهور مى‏فرماید و ما انتظار فرج آن حضرت را در چنین روزى داریم; براى این‏كه نوروز از ما و شیعیان ماست. نوروز براى مسافرت خوب و براى زراعت و طلب حوایج‏بسیار نیكوست، عقد نكاح و ازدواج در چنین روزى بسیار شایسته است. (1)

همچنین در كتاب مزبور آمده است ‏شیخ طوسى و سایر متاخرین براى عید نوروز اعمال مخصوصى را بیان داشته‏اند كه از آن جمله است: غسل، روزه، نماز و... (2) همچنین روایت‏شده كه احمد بن فهد الحلى رحمه الله در كتاب مهذب البارع فرموده است كه: نوروز، روز عزیز و بلند مرتبه‏اى است. (3) مرحوم سید مرتضى علامه بهاءالدین على بن حمید با استناد به فرمایش معلى بن خنیس از امام صادق علیه السلام روایت كرده است كه: نوروز روزى است كه در آن روز پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در آن روز براى امیر المؤمنین على علیه السلام در غدیر خم پیمان گرفت و آن حضرت را به امامت‏بعد از خودشان منصوب فرمود... و نوروزى بر ما نمى‏گذرد الا این‏كه ما در آن روز منتظر ظهور فرج قائم آل محمد صلى الله علیه و آله هستیم. و نوروز از روزهاى ما مى‏باشد. (4)

 مرحوم حاج شیخ عباس قمى رحمه الله در فصل یازدهم كتاب گرانسنگ مفاتیج الجنان اعمال ویژه‏اى براى عید نوروز آورده‏اند از جمله: نماز، ادعیه متعدد و صدقه دادن. و نیز از امام ششم علیه السلام روایت كرده كه چون عید نوروز فرا رسد، غسل كن و پاكیزه‏ترین جامه‏هاى خود را بپوش و به بهترین بوهاى خوش خود را خوشبو گردان. صله ارحام، عیادات از بیماران، بزرگان دین، علما و پدر و مادر از جمله برنامه‏هاى این روز است.

پى‏نوشت‏ها:

1- علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 59، ص 91، باب 22

4و3و2- همان، ص 116;117.

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

می دانیم كه آیین های خدایان گیاهی می تواند به پدید آمدن جشن ثابتی در آغاز سال خورشیدی كمك كند، یا اصولا" آن را سبب شود. بهار تولد دوباره طبیعت است. اما در ایران مراسم نوروز از كهن ترین زمانی هایی كه تاریخ تقویم و تاریخ نجوم یافته های باستان شناسی، وضعیت ساختمان هایی مثل تخت جمشید و قوی قیریلقان قلعه در منابع روسی ( koiKialgankala) حكایت می كند بسیار دقیق و درست در نخستین روز فصل بهار گرفته می شود. این مقدار دقت نیازمند شناسایی طول دقیق سال و داشتن نظامی برای محاسبه و گرفتن كبیسه است كه كار آسانی نیست چنان كه در اروپا كه بهره وری از سنت های یهودی و مسیحی به اضافه دانش یونان به بعد وجود داشت، تا قرن پانزدهم در این زمینه گرفتاری داشته اند و در آن قرن سر سال ده روز از سر جای خود كرده بود، بدیهی است تا جایی كه اجراء آیینی برای خدای نباتی و صرفا" همین كار است یا حتی برای مقاصد كشاورزی، تفاوت یكی دو روز و حتی یك هفته تاثیری ندارد، این كه آیین نوروز با چنان وقتی گرفته می شود كه نیازمند پیشرفت مهمی در زمینه نجوم و تقویم است، كاری است دانشمندانه، حتی اگر به دست كاهنان یا پیشوایان مذهبی صورت گرفته باشد. یكی از بناهای مهم آسیای مركزی در خوارزم ( قوی قیر قلعه ) و شاید مهم ترین بنای آن منطقه است كه اگر چه درباره آن یك كتاب مستقل مفصل چند فصل در چند كتاب و بیش از پنجاه مقاله منتشر شده، هنوز جای بحث دارد. این بنا بی شك با سیاوشان و به این ترتیب با آیین نوروز هم ارتباط دارد. از همین بنا یك اسطر لاب سفالی یافت شده است. آشنایی مختصری با معماری قوی قیر قلعه نشان می دهد كه بنایی معمولی نیست و در خوارزم و حتی صرفا" به دلیل اهمیت نیست بلكه شباهت هایی هم بین دو بنا وجود دارد. می دانیم كه روز به روز در ایران این باور قوی تر می شود كه تخت جمشید كاخ سلطنتی نیست، دست كم مطالبی كه یحیی ذكاء و مهرداد بهار در مورد آن مطرح كرده اند، باید برای اهل تحقیق جای تردید باقی بگذارد. نگارنده خود در این مورد مقاله ای منتشر نشده دارد كه می پندارد یك گام پیشتر رفته و نشان می دهد كه نه تنها تخت جمشید بلكه بناهای دیگری كه با آن قابل مقایسه اند و تا به حال دو تای آن كشف شده، كاخ شاهی نیستند و معبد هستند.

مهمترین دلایل ما در مورد تخت جمشید به طور بسیار خلاصه چنین است:

۱- هیچ كس بنایی را نمی سازد كه نتواند در آن زندگی كند. ساخت تخت جمشید در حدود ۱۵۰ سال طول كشیده است. اما معبد را می توان به این شكل و طی چند نسل ساخت، زیرا هر كس به اندازه همت و اعتقادش برای آن خدمت می كند و انتظار ثواب دارد. وانگهی مراسم مذهبی كوتاه مدت وموقت است و می توان آن در بنایی انجام داد كه همه قسمت هایش ساخته نشده است. برخی از بناهای مذهبی در حیات بانی آن تمام نشده و مثلا" درمورد مسجد كبود تبریز همسر و دختر جهان شاه قره قویونلو آن را كامل كردند.

۲- هیچ كس گور پدر افتادن چندان خوشایند نیست، در حالی كه می توان در كنار معبد گور ساخت. معبد حطیه خدایان است.

۳- تخت جشمید آب نداشته است و نمی توان كاخی بدون آب، مخصوصا" برای شستشو تصور كرد، آب خوردن وحتی آب لازم برای مراسم را می توان با دست آورد. تخت جمشید با توجه به وسعت و عظمت خود و نیز اهمیت آب در معماری ایرانی، چرا حتی یك حوض، آب نما و امثال آن ندارد؟ چرا آن باغ سنگی یك حوض سنگی ندارد؟

۴- تخت جمشید نه جایی به عنوان مستراح دارد و نه حمام و این ها برای كاخ واجب ولازم است، جاهایی را كه احتمالا" حمام و مانند آن معرفی كرده اند، چنان نامناسب هستند كه به آسانی می توان استدالال های این مورد را رد كرد، در حالی كه معبد می تواند فاقد اینها باشد.

شست و شویی كن و آنگه به خرابات خرام

تانگردد زتو این دیر خراب آلوده

منطقی به نظر می آید كه به معبد هیچ نوع آلودگی نمی بایستی راه یابد.

۵- بنایی با این حجم ستگ در تابستان قابل تحمل نخواهد بود، آن هم برای زندگی به عنوان معبد، مخصوصا" در اجرایی مراسم صبح و غروب كه موقتی هم هست می توان آن را تحمل كرد. اصولا" هنوز وضع تهویه این بناها در زمستان و تابستان روشن نشده است.

۶- بعید است كه اقوام مختلف هر یك گوسفندی، شتری، یا كوزه ای یا مشكی محتوی هر چه كه باشد، برای كاخ بیاورند و آن را ولو به شكل نمادین نشان دهند. اینها می تواند هدیه به معبد باشد. اگر معبدی متروپولیتن باشد و به نفع این فكر كاملا" می توان استدالال كرد هر قوم و هر پیر و آیینی می تواند در انجا عبادت كند و برای آن هدیه یا قربانی بیاورد.

۷- آقای یحیی ذكاء نشان داده اند كه از تالار سه درواز تخت جمشید جهت كارهای نجومی استفاده می شده و سنگ میانی و سه نشانه اطراف آن وسیله ای برای تعیین اعتدال ربیعی بوده است . چنین پدیده هایی در معابد دیده شده است.

۸- نگارنده خود قربانگاه كوچكی در تخت جمشید یافته است كه درست جلوی جایی قرار دارد كه به كاخ هه ( هدیش ) معروف است. و به اندازه ای كوچك است كه بی شك برای قربانی گاو و گوسفند نبوده است. محل كشتن حتی نیم متر مربع نیست و جویی كه خون باید از آن خارج شود، بسیار باریك و عرض آن كمتر از ۱۵ سانتیمتر است این قربانگاه فقط برای قربانی پرندگان مناسب بوده است، به این نكته باز خواهیم گشت.

۹- همه پدیده های مهم اطراف تخت جمشید و اطراف آن نام های مقدس دارند مثل كوه رحمت و كوه حسین، كه نام دو كوه پشت سر هم در تخت جمشید است. بدیهی است نام های مقدس كهن به نام های مذهبی نو بدل شوند.

۱۰- بعید است كاخی در پای كوه بنا شود، در حالی كه ارتباط مذهب با كوه انكار ناپذیر است كعبه زرتشت و گورشاهان هخامنشی هم بر بدنه كوه است. تخت جمشید از كوه رسته است.

۱۱- عظیم ترین یادمان ها در جهان باستان متعلق به مذهب است.كاخ های شاهان نبایستی و نمی توانست برتر از معابد باشد. مخصوصا" در دوره هایی كه انسان به خدایان مجرد دست یافت، به هیچ وجه نمی توانست با آنان برابری كند و تخت جمشید نمی تواند كاخ باشد. كاخ شوش به هیچ وجه قابل مقایسه با تخت جمشید نیست.

۱۲- عناصر مذهبی در تخت جمشید فراوان است. عمده پایه ستون ها فر آبی تزیین شده كه نقش مذهبی دارد. جمگ شاه با دشمنی صورت می گیرد كه نماد مذهبی است، نیلوفر آبی و درخت مقدس در تخت جمشید فراوان تكرار شده است و ....

مرکز علمی و پژوهشی فرش ایران

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

شعری اندر مصیبت‌های شاعری از دکتر کاووس حسن‌لی

اول صبح شنبه از منزل

با امید و انرژی کامل

ظاهرم را کمی صفا دادم

ساعت هفت راه افتادم

چشمم اول در آن سحرگه شاد

به نگهبان پارکینگ افتاد

بر خلاف همیشه با خنده                               

زود آمد به محضر بنده

که: «خدا لطف‌ها به ما کرده                           

که مرا خادم شما کرده

نظرش باز بر من افتاده                                  

دختر خوشگلی به من داده

اسم او را بگو چه بگذارم                                

البته چارتا دیگه دارم

اسم او جور باشه با همه‌مون                           

با من و بچه‌ها و با ننه‌مون»

دست او تا رها شد از دستم                          

اسم‌ها را گرفتم و جستم

با شتاب آمدم به دفتر کار                               

دیدم آنجا کسی به حال نزار

خسته و مانده تکیه داده به در                      

جلوش پهن بود شش دفتر

تا که چشمش به هیکلم افتاد                        

پا شد و گفت: «السلام استاد!

دیروقتی‌ست چشم در راهم                        

چشم در راه روی آن ماهم

تا زیارت کنم شما را باز                               

دیشب از بندر آمدم شیراز»

گفتمش: «چهره‌ات به یادم نیست»           

گفت: «این چهره مال آدم نیست!»

من که باشم که یادتان باشم؟                   

معرض التفات‌تان باشم

نوزده سال پیش در بندر                          

در شب شعر اول آذر

یادتان نیست شعر می‌خواندید؟              

اشک از دیده برمی‌افشاندید؟

بنده از ساکنان آن سویم                       

مدتی هست شعر می‌گویم...»

دیدم ای وای تازه گرم شده                 

ذوق یخ‌کرده‌اش ولرم شده!

گفتمش: «خدمتی اگر از من                 

 برمی‌آید بگو به من لطفاً

گفت: «این شعرهای ناقابل                   

با نگاه شما شود کامل

منتی بر سرم نهید امروز                      

وقت خود را به من دهید امروز»

گفتم: «الان کلاس دارم من                  

مگر الان حواس دارم من؟

بسپارش به فرصتی دیگر»                    

گفت اما به حالتی مضطر:

«عصر باید که باز برگردم                      

رخت و پخت سفر نیاوردم»

ساعت از هشت داشت رد می‌شد       

جلو من دوباره سد می‌شد

چاره کار جز فرار نبود                       

گرچه این از من انتظار نبود

ناگهان جستم و پریدم من                   

 مثل دیوانگان دویدم من

هن و هن کردم و خلاص شدم             

اینچنین وارد کلاس شدم

گشته بود از فرار اجباری                     

از همه جای من عرق جاری!

با همین وضع درس شد آغاز                

درس اشعار سعدی شیراز

نیم ساعت گذشت و در وا شد             

هیکلی مثل جن هویدا شد

با لباسی سیاه سر تا پا                       

غصه از رنگ چهره‌اش پیدا

گفت: «مستخدم جدیدم من                  

از شما  دور آنچه دیدم من

مثل مُشتی براده‌ام آقا!                        

مادر از دست داده‌ام آقا!

مادرم مثل دسته گل بود                    

لهجه‌اش عین صوت بلبل بود»

تسلیت گفتمش به ناچاری                    

که «خدا رحمتش کند، باری

مگر از دست من چه می‌آید؟»                

گفت: «با لطف طبع‌تان باید

بسرایید کامل و پربار                             

شعر خوبی برای سنگ مزار»

گفتم: «الان که وقت من تنگ است          

وسط درس و بحث فرهنگ است!»

بغض کرد و به گریه پاسخ داد:                

«روی ما را زمین نزن استاد!

گفته حجار با هزار تشر                            

حداکثر سه ساعت دیگر

مادرم مهربان‌ترین زن بود                         

شهره شهر و کوی و برزن بود

مثل یک باغ میوه بود، استاد                      

هر که می‌خواست هرچه، او می‌داد»

گفتمش: «لا اله الا الله...»                        

چشم! بعد از کلاس. بر سر راه...»

ظهر وقت ناهار دیدم باز                             

مردی آمد به سوی من با ناز

هی سر و گردن مرا بوسید                        

همه‌جای تن مرا بوسید

گفت: «من آرش سمنسارم                          

همکلاس قدیم سرکارم

تا به امشب درست یک هفته‌ست                

 که زنم قهر کرده و رفته‌ست

شب که شد تا به صبح می‌لولم                    

تک و تنها به خویش مشغولم

تو که استاد فارسی هستی                         

و برای خودت کسی هستی

با دو سه شعر دلپسند زنان                           

همسرم را به خانه برگردان»

ساعت پنج موقع رفتن                                     

یک‌نفر زنگ زد به گوشی من

که: «من از دفتر مدیریتم                                   

منشی بخش حفظ حیثیتم

روز جمعه مدیر دانشگاه                                    

باز در رأس هیاتی همراه

سفری پراهمیت دارند                                        

تا از این راه بهره بردارند

مثل دیگر مدیرهای وطن                                   

به دو سه سرزمین بکر و خفن:

ساحل عاج و گامبیا و غنا                                   

بورکینافاسو و گواتمالا

امر فرموده‌اند: تا فردا                                        

متن‌هایی مناسب هرجا

بنویسید و مرحمت بکنید                                   

در ثوابش مشارکت بکنید

البته متن‌ها طراز شود                                      

رسم بین‌الملل لحاظ شود

متن‌هایی وزین و عرفانی                                   

پاک و آماده سخنرانی»

وقتی از در می‌آمدم بیرون                            

دیدم از آن طرف، کنار ستون

پیرمردی که عین گورکن است                         

مثل آنکه در انتظار من است

دفتری کهنه بود در دستش                             

باز می‌کرد و زود می‌بستش

تا مرا دید پیش من آمد                                     

سرفه‌ای کرد و در سخن آمد

که: «تو از بهترین ادیبانی                                 

افتخار تمام ایرانی

خوش‌کلام و رشید و رعنایی                           

«چه سری چه دمی عجب پایی!»

مشکلم را اگر کنی درمان                               

نبود بهتر از تو در ایران»

گفتمش: «خب، بگو چه باید کرد؟»                   

سر به نزدیک گوش من آورد

گفت: «در خانه توی انبارم                              

عکس یک نسخه خطی دارم

این کپی را که کرده‌ام پنهان                           

هست یک صفحه از اواسط آن

 نثر این نسخه ساده و عالی‌ست                    

من نمی‌دانم این نوشته کیست

شاید این نسخه کاین‌چنین باشد                      

مال صد سال پیش از این باشد

گر بیایی شبی به خانه من                           

قیمت نسخه را کنی روشن

می‌فروشم به آن عتیقه‌خران                           

به تو هم می‌رسد کمی از آن»

وعده‌ای بی‌ثمر به او دادم                               

سوی منزل به راه افتادم

زن همسایه با هزار ادا                                 

وسط کوچه بست راهم را

گفت: «ای افتخار این کوچه                              

باعث اعتبار این کوچه

شوهر نازنینم از حالا                                    

چشم دارد به مجلس شورا

قصد دارد که نامزد بشود                              

از موانع سریع رد بشود

من گواهم که هست مرد عمل!                    

نیست چون دیگران شل و تنبل

همسر من اگر رود مجلس                           

مثل آنها نمی‌کند فس‌فس

سر یک سال می‌شود ایران                          

بهترین کشور تمام جهان

تو که «اشعار» می‌کنی تدریس                     

متن خوبی برای ما بنویس

که دل سنگ را تکان بدهد                              

شور و حالی به این و آن بدهد

دل مردم از آن کباب شود                               

همسرم فوراً انتخاب شود»

ساعت هفت خسته و بی‌حال                         

بازگشتم به خانه نزد عیال

تا نگاهی به وضع حالم کرد                              

چای و میوه برای من آورد

گفت: «باید که زودتر بروی                                

میوه و مرغ و شیر و نان بخری»

گفتمش: «ای نماد همدردی                             

کاش امشب معاف می‌کردی»

اخم کرد و به طعنه گفت به من                         

«چشم، ای شوهر مدافع زن!

فکر ما را نکن که ما سیریم                             

مثل همّیشه روزه می‌گیریم!

تازه امروز هم پسرعمه‌ت                                

زنگ زد باز و گفت با شدت:

به پسردایی‌ام بگو لطفاً                                  

از برای پزشک ماهر من

آن پزشکی که مرهم درد است                          

باد فتق مرا عمل کرده‌ست

یک قصیده به طول هفده خط                             

بسپارد به پست بی‌زحمت...»

مانده بودم من و سفارش‌ها                          

غرق بودم میان خواهش‌ها:

متن دعوت برای جشن و عزا                         

ازدواج و وفات و سور و کذا

معنی یک قصیده از «جرجیس»                       

وجه تسمیه «قمرقرقیس»

علت جر و بحث کهنه و نو                                

ریشه واژه «زلم زیمبو»

جنس عرفان حضرت «جمجام»                         

رنگ شلوار همسر خیام

علت قهر دختر سعدی                                     

شیوه ختنه کردن بعدی...

گیج بودم از این همه خدمت                              

اخم همسر مزید بر علت

گفتم: «ای همسر وفادارم                                 

رونق روشن شب تارم!

شب و روزم اگر پر از کار است                           

کیسه‌ام از ثواب سرشار است

تو شریک ثواب‌های منی                                    

بهتر از تو جهان ندیده زنی!»

گفت: «آهسته! بچه‌ام خواب است                     

 فکر نان کن که خربزه آب است»

بخش ادبیات تبیان

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
قورباغه  سیاه 
 
آفتاب به سر منزل غروب نزديک مي شد. قورباغه زشت نزاري کنار لجن زار کوچکي نشسته

، خير و حيران مانده بود، فکر مي کرد، سير و سياحت مي کرد، آسمان آبي را چمن هاي زيبا را، 

گل هاي فرح بخش رادرختان سبز و خرم را، پرندگان خوش آواز را، گل و گياهي را که کنار لجن زار

 روئيده بود و آبي را که ميان آن مي درخشيد و هر آن چه را که پيرامونش ديده مي شد بي ترس،

 بي شرم و بي خشم تماشا مي کرد. حيوان بدمنظر و ضعيفي بود، ولي مانند هر مخلوق، خود را 

صاحب جان و حيات مي دانست و شکوه و جلال طبيعت در چشمانش منعکس مي شد، ناگاه 

کشيشي نزديک شد و چون قورباغه  سياه و زشت را ديد پاشنه اش را بر سر او نهاد، سپس زن 

زيبايي با نوک چترش چشم او را ترکاند.پس ناگاه چهار کودک دبستاني. که هر يک را چهره اي

 چون آسمان شفاف و چون ماه درخشان بودرسيدند، چون قورباغه زشت را ديدند شادي کنان 

به وي هجوم آور شدند و بشکنجه و آزارش پرداختند.قورباغه خود را با سر شکافته و چشم ترکيده 

به ميان لجن زار کشاند. کودکان با چوب هاي نوک تيزچشم ترکيده اش را شکافتند و اين حيوان

 ضعيف را که ناله يي از او شنيده نمي شد و يگانه جرمش زشتي و کراهت منظرش بود. به 

سختي مجروح کردند. خون از هر عضوش جاري شد. کودکان دست از کارشان بر نداشتند و

 با ضربات چوب و سنگ يک پاي قورباغه را هم قطع کردند. حيوان مجروح با نيمه جاني خود را 

به بدورترين نقطه لجن زار کشاند و در پناه مشتي گياه، دور از دسترس کودکان قرار گرفت. 

اطفال هر يک سنگ بزرگي بر سر دست آورند تا کار قورباغه را بسازند و قورباغه هم زير علف

 بحال ضعف افتاد و منتظر شکنجه آخرين ماند. در آن اثناگاري بزرگي نزديک شد، الاغ لاغر و

 ناتواني که هر قدم که برمي داشت پنداشتي قدم آخرش است اين گاري سنگين را مي کشيد

 و پياپي ضربات چوب و زنجير گاريچي پشتش را شيار مي کرد. راه عبور اين گاري از وسط لجن زار 

بود. چون الاغ با اين محل رسيد و پا در لجن زار نهاد اطفال از سنگ انداختن بر سر قورباغه 

خويشتن داري کردند و تماشاي له شدن حيوان مظلوم و بي صدا را زير چرخ هاي گاري

 فرحبخش تر انگاشتند ـ الاغ با گاري سنگين در لجن زار پيش رفت اتفاقاً کنار بوته علفي قورباغه 

مجروح را ديد و ظاهراً دانست که هماندم زير چرخ هاي گاري له خواهد شد. خود بي اندازه بيچاره

 و ناتوان بود ولي از مشاهده اين حيوان زشت روي که ظلم و شقاوت بشري به چنين روز 

سياهش انداخته بود متأثر شد و بر وي رحمت آورد. با آنکه پياپي ضربات چوب و زنجير 

بر گرده اش مي رسيد و صاحب گاري با فرياد گوش خراش خود براه رفتن فرمانش مي داد،

 ايستاد و تکان نخورد، لحظه يي حيوان مجروح

 را بوئيد ـ سپس به حرکتي سخت و فوق طاقتش گاري را به سمت ديگر گرداند و چرخ هاي

 آن را طوري

 قرار داد که هنگام عبور آسيبي بر حيوان مجروح وارد نيايد. آنگاه به زحمت از لجن زار خارج شد. 

بي آن که کمترين صدمه اي از چرخهاي گاري بر قورباغه وارد آيد. 
بچه ها از حيرت برجاي خشک شدند و يکي از آنان ندايي شنيد که گفت : نيکوکار و رحيم باش

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
 


 


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. 


از او پرسید : آیا سردت نیست؟ 


نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. 


پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا  برایت بیاورند. 


نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به  قصر وعده اش را فراموش کرد. 


صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در جلوی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش کاغذی بود که رویش با با خطی ناخوانا نوشته شده بود : 



  


"ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم امشب تو، مرا از پای درآورد". 


منبع:   چکامه
[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
مى خواستم
شعرى براى جنگ بگویم
دیدم نمى شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن كارساز نیست
باید سلاح تیزترى برداشت
باید براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
-با واژه فشنگ-
مى خواستم
شعرى براى جنگ بگویم
شعرى براى شهر خودم -دزفول-
دیدم كه لفظ ناخوش موشك را
باید به كار برد
اما
موشك
زیبایى كلام مرا مى كاست
گفتم كه بیت ناقص شعرم
از خانه هاى شهر كه بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه هاى خاكى مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید كه شعر خاكى و خونین گفت
باید كه شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
-هرچند ناتمام-
گفتم:
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عكس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است كه مى نالد
تنها میان ساكت شب ها
برخواب ناتمام جسدها
خفاش هاى وحشى دشمن
حتى ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده هاى كور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت كسى نیست
كاین گور دیگرى است كه استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتى
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهاى دشمن ما باشند
اینجا
حتى
از انفجار ماه تعجب نمى كنند
اینجا
تنها ستارگان
از برج هاى فاصله مى بینند
كه شب چقدر موقع منفورى است
اما اگر ستاره زبان مى داشت
چه شعرها كه از بد شب مى گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آرى
شب موقع بدى است
هر شب تمام ما
با چشم هاى زل زده مى بینیم
عفریت مرگ را
كابوس آشناى شب كودكان شهر
هر شب لباس واقعه مى پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
شاید
این شام، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
امشب
در خانه هاى خاكى خواب آلود
جیغ كدام مادر بیدار است
كه در گلو نیامده مى خشكد
اینجا
گاهى سربریده مردى را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاك و آهن خونین را
وقتى به چنگ و ناخن خود مى كنیم
در زیر خاك گل شده مى بینیم:
زن روى چرخ كوچك خیاطى
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاكستر عزیز كسى را
همراه مى برد
اینجا براى ماندن
حتى هوا كم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهاى گل و سنگ
بر قلب هاى كوچك
در گورهاى تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه هاى خونین
از قصه عروسك خون آلود
از انفجار مغز سرى كوچك
بر بالشى كه مملو رؤیاهاست
-رؤیاى كودكانه شیرین-
از آن شب سیاه
آن شب كه در غبار
مردى به روى جوى خیابان
خم بود
با چشم هاى سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود مى گشت
باور كنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
كه كودكى ز ترس خطر تند مى دوید
اما سرى نداشت
لختى دگر به روى زمین غلتید
و ساعتى دگر
مردى خمیده پشت و شتابان
سر را به ترك بند دوچرخه
سوى مزار كودك خود مى برد
چیزى درون سینه او كم بود...
***
اما این شانه هاى گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه مى لرزند
اینان
هرچند
بشكسته زانوان و كمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
-بى هیچ خان و مان-
در گوششان كلام امام است
-فتواى استقامت و ایثار-
بر دوششان درفش قیام است
بارى
این حرف هاى داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست
دیوار!
دیوار سرد و سنگى سیار!
آیا رواست مرده بمانى
در بند آن كه زنده بمانى
نه!
باید گلوى مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشكیده است
باید سلاح تیزترى برداشت
دیگر سلاح سرد سخن كارساز نیست...
دزفول - اسفند ۵۹
---------------------------------------
تنها تو مى مانى

دل داده ام بر باد، بر هرچه باداباد
مجنون تر از لیلى، شیرین تر از فرهاد

اى عشق از آتش اصل و نسب دارى
از تیره دودى، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد، خاك از تو خاكستر
از بوى تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بى شیرین، چون بیستون ویران
هر كوه بى فرهاد، كاهى به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاك ما در باد، بوى تو مى آید
تنها تو مى مانى، ما مى رویم از یاد
خرداد ۷۵
-----------------------------
غزل پنجره

یك كلبه خراب و كمى پنجره
یك ذره آفتاب و كمى پنجره

اى كاش جاى این همه دیوار و سنگ
آئینه بود و آب و كمى پنجره

در این سیاه چال سراسر سؤال
چشم و دلى مجاب و كمى پنجره

بویى زنان و گل به همه مى رسید
با برگى از كتاب و كمى پنجره

موسیقى سكوت شب و بوى سیب
یك قطعه شعر ناب و كمى پنجره
-----------------------------------------

خواب كودكى

در خواب هاى كودكى ام
هر شب طنین سوت قطارى
از ایستگاه مى گذرد
دنباله قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمى رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویى كه دست تكان مى دهى
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله مى كشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
-----------------------------------
جغرافیاى ویرانى

دلم قلمرو جغرافیاى ویرانى است
هواى ناحیه ما همیشه بارانى است

دلم میان دو دریاى سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه پریشانى است

مهار عقده آتشفشان خاموشم
گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه من انفجار زندانى است

تو فیض یك اقیانوس آب آرامى
سخاوتى، كه دلم خواهشى بیابانى است!
-------------------------------------
الفباى درد

الفباى درد از لبم مى تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى تراود

سه حرف است مضمون سى پاره دل
الف. لام. میم. از لبم مى تراود

چنان گرم هذیان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى تراود

ز دل بر لبم تا دعایى برآید
اجابت ز هر یاربم مى تراود

زدین ریا بى نیازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مى تراود
خرداد ۷۳
-------------------------------------------
فال نیك

گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال كو
شیرین من، براى غزل شور و حال كو
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گیرم هواى پرزدنم هست، بال كو
گیرم به فال نیك بگیرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال كو
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو
رفتیم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال كو
بهار ۷۴
------------------------------------
لحظه هاى كاغذى

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را، روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد و غمگین، پله هاى روبه پایین
سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى
با نگاهى سرشكسته، چشم هایى پینه بسته
خسته از درهاى بسته، خسته از چشم انتظارى
صندلى هاى خمیده، میزهاى صف كشیده
خنده هاى لب پریده، گریه هاى اختیارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى
پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را، روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

شاعر چيزي جز زبانش نيست و ما هر چه بخواهيم بگوييم بايد راجع به زبان او بگوييم چراكه اين متن است كه روبه‌روي ما است. تفاوت «نقد نو» با ديگر نحله‌ها بر سر اين بود كه تمام تاكيد خود را بر روي متن گذاشت و مي‌‌گفت هرچه مي‌خواهيد بفهميد بايد از متن بفهميد. اين حرفي بود كه نقد نو مي‌زد و در واقع كتاب «سعدي» من هم در همين خط است، گرچه به تمامي در مكتب نقد نو نماندم چراكه معتقدم نقد نو اغراق‌آميز است و به هر حال زمان و زندگي شخصي و داشتن اطلاعات ديگر از شاعر، كمك مي‌كند كه به درك بهتري از كار او دست يابيم.
به هر حال با دو رويكرد كاملا متفاوت مي‌توان در مورد يك شاعر صحبت كرد، از يك سو رويكرد محتوايي كه پيرامون عقايد عرفاني و مذهبي يا عقايد اجتماعي و در كل جهان‌بيني شاعر به بحث مي‌پردازد و از سويي ديگر، رويكردي فرمال. بحث‌هاي من بيشتر با همين رويكرد بوده‌است. در شعر چگونگي بيان مهم است و نه مضموني كه در آن بيان مي‌شود. در ديوان حافظ مجموعا 20يا بيست و چند مضمون وجود دارد و فكر مي‌كنم آقاي خرمشاهي فهرستي هم از اين مضامين ارايه داده باشد. اين تعداد مضموني كه در اشعار حافظ وجود دارند ابدا تازه نيستند اما هركدام از آنها يك نحوه بياني دارند كه وقتي خوانده مي‌شوند معلوم است كه اين شعر از حافظ است و اين نحوه بيان است كه اهميت دارد. اشعاري كه بار هنري كمي داشته‌اند اما داراي محتوايي سياسي، اجتماعي يا ايدئولوژيك بوده‌اند زماني در دهان‌ها گرديده‌اند اما پس از مدتي ديگر هيچ اثري از آنها نمي‌توان يافت چراكه شعر نبوده‌اند. رويكرد اساسي هنر، رويكرد فرمال است و البته اين رويكرد، به معناي جدايي فرم و محتوا نيست و اساسا بحث جدايي فرم و محتوا در هنر بحث غلطي است.
من مي‌خواهم با همين رويكرد فرمال به حافظ بپردازم و بحثي را مطرح كنم كه در ايران هنوز به شكل سيستماتيك شروع هم نشده‌است و آن بحث موسيقي زبان است. در غرب اين موضوع از سوي توسط منتقدان مورد توجه بوده‌است و آنها به بررسي وزن شعرهاي‌شان در يك بازه زماني مثلا 50ساله و تغييراتي كه موسيقي زبان در نزد هر شاعر كرده‌است پرداخته‌اند. موسيقي زبان به دو صورت مي‌تواند عمل كند، در حالت اول به گونه‌اي مستقل كه اصلا كاري به محتوا ندارد و در اينجا شعر مثل يك قطعه موسيقي مطرح است. براي مثال اشعار فولكلوريك اين‌گونه‌اند و موزيك در آنها مهم است و نه محتوا. عزرا پاند شعري دارد كه فقط يك صوت است و به عبارتي از زبان، يك نوع موسيقي ساخته‌است. اما نوعي موسيقي ديگر هم داريم كه در خدمت تشديد معنا است و با معنا در ارتباط است. براي مثال شعر معروف «خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است...» از منوچهري، نمونه اين نوع موسيقي زبان است كه در آن صداي خش‌خش برگ و خردشدن برگ‌هاي خشك و وزيدن باد از شعر شنيده مي‌شود. در اينجا موسيقي در خدمت حرفي است كه شعر مي‌خواهد بزند. اين موسيقي در همه زبان‌ها ديده مي‌شود. فكر مي‌كنم از دكتر خانلري شنيده‌اند كه خارجي‌ها از موسيقي زبان ما بسيار تعريف مي‌كنند. اين حالت موزيكال را در زبان ايتاليايي مي‌توان ديد.
اما در مورد حافظ و زبان غزل بايد توجه كنيم كه اين زبان غزل به سادگي ساخته نشده است، اين زبان از زمان رودكي شروع شده و تا به زمان حافظ و خاصه پيش از او به سعدي برسد، دايما پالوده شده‌است و خيلي چيزهايي كه در زبان مثنوي، قصيده يا مسمط وجود دارد، اصلا اجازه ورود به زبان غزل را پيدا نمي‌كنند و حافظ نيز از آنها استفاده نكرده است و به‌ندرت كلمه مغلق در شعرش ديده مي‌شود. چراكه بسياري چيزها اجاره حضور در زبان غزل را نمي‌يابند در حالي كه مي‌توان در قالب‌هاي ديگر آنها را يافت. ما در شعر حافظ چهار هجاي ساكن را كه پشت هم آمده باشند، نمي‌بينيم يا به‌ندرت مي‌بينيم كه حافظ كلمات را در شعرش ناقص كرده يا تشديد روي آنها گذاشته باشد تا شعر درست خوانده شود. حافظ به دقت و درستي، بلندي و كوتاهي هجاها را در شعر رعايت كرده‌است تا شعري كاملا موزون به دست دهد. اين بلندي و كوتاهي هجاها هم سرشار از نكته است، مثلا اين هجاهاي بلند در شعر نقش فوق‌العاده‌اي دارند. وقتي سعدي مي‌گويد: «سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي/ چه خيال‌ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي»، اين هجاي بلند در «چه خيال‌ها» خود دلالت بر كثرت خيال مي‌كند و اين كار را ما در شعر حافظ به وفور مي‌بينيم. در همان غزل اول ما اين امر را مي‌بينيم: «شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل/ كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها.»
افسوس و افسوس كه شعر قديم ما در قالب همان عروض كفه‌ترازويي را مي‌ماند، البته ما حدود 400 وزن داريم و شايد هيچ زباني به اندازه زبان ما اين تعداد وزن عروضي نداشته باشد. اما هر شاعري از همه آنها استفاده نكرده است و خود حافظ هم از همه آنها استفاده نكرده‌است. امروز نمي‌توان چند صفحه از شاهنامه يا مثنوي را پشت سر هم خواند مگر آنكه علاقه‌اي بسيار يا كاري تحقيقي در ميان باشد، چراكه يكنواختي وزن آنها خواننده را خسته مي‌كند. ‌اي كاش اين جراتي كه نيما نشان داد در بلندي و كوتاهي مصراع‌ها و در تنوع اوزان و كار‌هايي كه مي‌شود با وزن كرد و شاعران مدرن ما كرده‌اند، در پيش از او هم وجود داشت.

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
در شعرشاعران پارسی گو   اشعار فراوان از شاعران در قرون مختلف  وجود دارد، که در قالب های مختلف شعری  همانند: مثنوی ، غزل ،قصیده ،دوبیتی ، رباعی ،قطعه ،مسمط و موارد دیگر سروده شده ودر سبک هایی  همانند: خراسانی ،عراقی ،هندی، بازگشت ،معاصر و نیز به شیوه سنتی عروضی  وشیوه نو و سپید توسط شاعران بیان شده است .

شاعران هرکدام با توجه به روحیات و خلقیات  مختلفی که دارند، در شهرهای مختلف و در قرون متفاوت اشعاری بس شیوا و نغز داشتند، اما به راستی شور و شوق زندگی در شعر کدام شاعر پارسی گو ست ؟ قطعا همه شاعران شعرهای بس زیبا در جشن ها واعیاد و شادی و سرورها سرودند ، و به مناسبت های مختلف در بیان اعیادی مانند جشن نوروز، جشن مهرگان که همان جشن برداشت محصول، جشن سده  طلایه دار نوروز ، عید فطر ، عید قربان ،عید غدیر، سرودند  و یا در ستایش گل و گلستان و بستان اشعاری زبیا سرودند و یا در مصایب و سوگواری ها نیز بدین مناسبت های مذهبی نیز  اشعار فراوانی  در سوگواری ونوحه سرایی در دفتر شعرشان ثبت هست ، که  این امر کاملا طبیعی است ،چون شاعران از محیط اطراف خویش الهام می گیرند و با شور و شوق زندگی زیست می کنند .

اما کدام شاعر اساسا شور و شوق زندگی و شادابی و نشاط را از سایر شاعران در قرون گذشته تا حال  بیشتر داشته  ،شاید قدری پاسخگویی  به این موضوع دشوار باشد، چون بایست اشعار و ابیات تمام شاعران مورد بررسی و رسیدگی دقیق قرار گیرد ، ضمنا معیار و ملاک شادابی و نشاط و شور وشوق زندگی با توجه به سلایق وعلایق بسیار متفاوت است، اما در نگاه نخست شاعرانی چون مولانا ، سعدی ، منوچهری ،عنصری و.... نسبت به سایر شاعران روحیه شوق زندگی  و شوق  پرواز شاعرانه بیشتر داشتند. در بین شاعران  شاید بتوان با جرات گفت :  منوچهری دامغانی بیشتر با شور و نشاط زندگی  به وجد آمده ، و اشعاری با این مضامین و مفاهیم  سروده .

قطعا هر شاعری که بیشتر در وصف طبیعت و اوصاف زیبایی و اشعار با نشاط  سروده باشد، مد نظر همگان است  ، شاید هم علت شور و  شوق زندگی در منوچهری این بوده که چون خودش به سن کهولت ، سالخوردگی، بیماری ،فرسودگی ،خستگی جسمی و روحی،افسردگی، پژمردگی، حرمان ناامیدی و بی نوایی  نرسیده ، لذا طبیعی است که در اشعارش نسبت  به سایر شاعران شور وشوق بیشتری موج می زند . البته برای شناخت روحیات هر  شاعر، بهتر است  زمان او رابخوبی شناخت و از وقایع  هم عصر شاعر و حوداث روزگار او مطلع شد ،لذا می توان  از شعرش پی به افکار و اقوال و ابیات واشعار او برد .

قطعا همه شاعران شعرهای بس زبیا در جشن ها و اعیاد وشادی وسرورها سرودند و به مناسبت های مختلف در بیان اعیادی مانند جشن نوروز ،جشن مهرگان جشن برداشت محصول ، جشن سده طلایه دار نوروز ، عید فطر ، عید قربان ، عید غدیر سرودند و یا در ستایش گل وگلستان و بستان اشعاری زبیا سرودند .

منوچهری دامغانی شاعر قرن پنجم، در عصر غزنویان  وسلطان محمود غزنوی می زیسته ، سبک شعرش سبک خراسانی یا ترکستانی است.  شاعران سبک خراسانی  بسیار مشهور هستند، از جمله:  استاد فردوسی ،  رودکی ، انوری ، فرخی ،کسایی و... . منوچهری درسرایش قصیده ومسمط صاحب نظر است و اساسا سیطره خوبی به ادبیات پارسی و ریزه  کاریها و ظرافت های شعری داشته  و تصویر سازی او از طبیعت شاهکاری در شعر پارسی است. گذشته از آن ادبیات عرب  را بخوبی می دانسته و در اشعارش از لغات عربی بهره گرفته، به  نجوم و طب نیز واقف بوده. در شعرش بسیار از صنایع ادبی استفاده نموده و زیور شعرش را بسیار آراسته و مهارت های شعری را به اوج کمال مطلوب در عصر خویش رسانده ونام بسیاری از مشاهیر وعلما وبزرگان هم عصر خویش را می شناخته و  نیز نام محل ها ومکانها را می دانسته ودر شعرش به مناسبت های مختلف شعر سروده.

شناخت بسیار خوبی به موسیقی زمان خود داشته ، و دستگاه های آن را می شناخته ، اوزان بحر های شعر پارسی را  خوب درک می کرده و حافظه  ودرک  بسیار قوی داشته و در تصویر سازی از مناظر طبیعت  الحق شاهکاری از هنر رنگ  و نور در شعرش ایجاد نموده ، او از طبیعت و صدای پرندگان وهوای خوش  و لطافت طبیعت و گرمای مطبوع و معتدل  و رقص شاخسار در وزش باد و تابش نور خورشید شور وشوق زندگی در او بیشتر رشد یافته .

منوچهری دامغانی شاعرقرن پنجم

از آنجا که منوچهری عاشق طبیعت و هوای خوش و مناظر زبیای طبیعت است از سردی،سرما  ،زمستان،اندوه ،گرفتاری، غم وغصه ، خشونت، تندی ،عتاب ، وسستی   بیزار است و  شاید هم بتوان گفت که او مظهریت شعر پارسی را در شور وشوق زندگی و نشاط و امید و انگیزه و شوق پرواز به جاودانه بودن داشته  و چون عمر حدود سی واندی سال داشته طراوت و تازگی در اشعارش نمایان است .

شاید  بتوان گفت  تنها  شاعری  که نخستین بار به سبک خاصی  شیوه ایجاد نوعی فرهنگ لغت  و کلمات همردیف  را  در قالب شعر به سبک آن روزگار تدوین  نموده، منوچهری دامغانی باشد؛ چون او در  قالب اشعارش سعی کرده ، یک سری واژه گان بکارگیرد ، که  همگی  دارای طیف ادبی خاص در معنا و مفهوم است. بدین گونه که یک گروه از نام اشیا ،اجسام ،حیوانات ، پرندگان ، مکانها ، محلها ، مشاهیر وغیره را درشعرش استخدام نموده وهنوز پس از قرن ها این افراد واشیا واجسام و پرندگان مانند گذشته در خدمت شعر منوچهری دامغانی هستند و این هنر بزرگ منوچهری است و  این  یک  نو آوری  و خلاقیت ابداع  و ابتکار  در شیوه سرایش  شعر بوده.  قطعا  خیلی از او بعدها  تقلید نمودند. اما او  سرآمد گویندگان  شعر  در این سبک و سیاق  در ادبیات در آن عصر و روزگار بوده  است  لذا به سهولت می توان به اختصاصا ت شعری منوچهری دامغانی واقف شد.

منوچهری سعی نموده اسامی  پرندگان ومرغان را در شعرش  وارد نماید وبیشتر شعرش را به طبیعت ومناطر آن نزدیک  نماید  از جمله پرندگان :کبک ، طاووس ، شاهین ،باز، فاخته ،عندلیب ،بلبل ،هدهد، شانه بسر ،تیهو،قمری،شارک ،بوقلمون ،بط و.....

کبک ناقوس زن وشارک سنتور زن است               فاخته نای زن وبط شده طنبور زن

منوچهری دامغانی در گلستان طبعیت بسیار شیفته طبعیت ومناظر سر سبزه وخرمی شده و اشعارش را با بوی عطر گیاهان طبیعی معطر نموده همانند گلهایی چون :سوسن ،ارغوان ، عبهر،سنبل ،بنفشه ،سنبل ،شقایق ،لاله نعمانی ،

نرگس چودلبری است سرش همه چشم             سروچو معشوقه ای است تنش همه قد

منوچهری در خصوص حیوانات جنگل و ماهی ها ونهنگان دریا نیز ابیاتی سروده بخصوص  در وصف اسب قصیده دارد که نام حیوانات از قبیل موارد زیر را در شعر بکار گرفت :

گاو ، مار ، مرغ ،  پلنگ،  نهنگ ، گرگ،  گورخر،  شیر، اسب ،فیل ،و.......

گور ساق وشیر زهره ، یوز تازو غرم تک                پیل گام وکرگ سینه ،رنگ تاز و کرگ پوی

منوچهری دامغانی در سرای پارچه فروشان گویی حضور داشته و پارچه های بس زبیا را به تن اشعارش نموده   و اشعارش را در پارچه هایی همانند حریر ،پرنا،دبیا، خز،آذین بسته

گلنار همچو درزی استاد پرکشید                        قواره حریر ز بیجاده گون حریر

نام شاعران معروف عرب در شعر منوچهری

قیس ، جریر ، ابو نواس

از این قبیل شواهد ونمونه ها  در اکثر اشعار منوچهری دامغانی فراوان یافت میشود.

 یکی از ابتکارات او سرایش شعر در قالب مسمط است که  وصف  فصل خزان و پاییز را بسیارزبیا به تصویر کشیده

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است               بادخنک از جانب خوارزم  وزان است

 

 

 

 

 

 

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

سخنان دکتر محمود عابدی در نهمین مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌ نظامی

 

مقبره نظامی گنجوی در آذربایجان

نظامی پس از مرگ سنایی به‌دنیا آمد. زادگاه او شهر گنجه، واقع در شمال غربی ایران آن روزگار بود. او زندگی آرامی داشت، این را از شعرهایش در می‌یابیم. با اتابکان آذربایجان و به ویژه فخرالدین بهرام‌شاه حاکم ارزنجان، دوستی داشت و «مخزن الاسرار» را برای او سرود.

خلق و خوی نظامی و پای بندی‌اش به مذهب به گونه‌ای بود که خط زندگیش را مستقیم و واحد ساخت. نظامی شعر سنایی را بخوبی خوانده بود اگر چه در او، عمق و نوع فکر و زندگی حکیم غزنه را نمی‌توان یافت و اندیشه‌های استثنایی و عارفانه سنایی را نداشت. آنچه نظامی می‌گفت آرمان‌خواهانه بود.

این که گفته‌اند نظامی بیشتر میل به خلوت داشت، نشان از زاهدی او دارد تا روحیه انزواجویی. با نگاه به شعر او این را نیز می‌توان دریافت که توجه نظامی به اخلاقیات، در میانسالی بیشتر بود تا پیری. او سخن مصلحت‌آمیز «مخزن الاسرار» را تبدیل به نمایش صحنه‌های عبرت‌آموز زندگی، در سالیان پایانی عمر کرده بود.

این که گاهی از جهان و زندگی شکایت می‌کند و می‌گوید «صحبت نیکان ز جهان دور گشت/ خوان عسل خانه زنبور گشت/ دور نگر کز سر نامردمی / بر حذر است آدمی از آدمی/ معرفت از آدمیان برده‌اند/ و آدمیان را ز میان برده‌اند/ چون فلک از عهد سلیمان بری است/ آدمی آن است که اکنون پری است»، ظاهرا از نازکی طبع شاعرانه و خردمندانه اوست.

 

خواجو که دومین یا سومین نظیره‌ساز آثار نظامی است، زندگی متفاوتی داشت. او که در سال 689 متولد شد و در سال 750 درگذشت، در روزگاری می‌زیست که هر ناحیه‌ای از ایران بزرگ در دست پادشاهی بود و ملوک الطوایفی رواج داشت. خواجو در کرمان بدنیا آمد اما همواره بودن در آن شهر را ناخوش می‌داشت و کرمان را زندان خود حس می‌کرد.

وی افزود: در سال‌های 740 تا 750 که سرگرم ساختن «روضه الانوار» بود، هم با شاه شیخ ابواسحاق، حاکم فارس، دوستی داشت و هم با امیر مبارزالدین محمد، حاکم کرمان. این دو سلطان، با هم دشمنی داشتند اما عجیب است که خواجو گاهی برای ابواسحاق شعر می‌سرود و گاهی برای رقیبش امیر مبارزالدین محمد.

جامعه‌ای که نظامی در آن می‌زیست، تقریبا آرام بود و تلخی «غُز» و «مغول» را نچشیده بود. اگر چه نظامی می‌گفت «لب مگشا گر چه در او نوش‌هاست/ کز پس دیوار بسی گوش‌هاست»، به نظر می‌رسد که بیشتر می‌خواسته است لطف و زیبایی دولت خاموشی را نشان دهد تا شکایت از ناامنی زمانه.

شہر باکو کے مرکزی اسکوائر میں نظامی گنجوی کا مجسمہ

یا حتی وقتی می‌گوید «ای که در این کشتی غم جای توست/ خون تو در گردن کالای توست/ بار درافکن که عذابت دهد/ پیش‌ترک ز آنکه به آبت دهد»، آنچه از این بیت‌ها می‌توان دریافت، اندیشه سنایی‌وار اوست که نمی‌خواهد آلوده دنیا شود.

اما در قرن هشتم و در روزگار خواجو، اوضاع به گونه‌ای دیگر بود و غارت و کشتار مغول، گریبان‌گیر مردم ایران شده بود. زمانه نا امن بود و امنیت خاطری برای کسی وجود نداشت. خواجو در «روضه الانوار» که عرفانی‌ترین اثر اوست، بارها از دنیا شکایت می‌کند و ناله از تهیدستی دارد. این انعکاسی از روزگار اوست.

برای نمونه گفته است «هر نفسم را ضرری می‌رسد/ شکر که رزق از دگری می‌رسد/ گرچه ندارم به جویی دسترس/ هست امیدم به خداوند و بس/ مهر فلک کین و نشاطش غم است/ سور جهان نزد خرد ماتم است». این را مقایسه کنید با بیت‌های نظامی تا برخورد آن دو را با روزگار و جامعه خود دریابید: «ما ز پی رنج پدید آمدیم/ نز جهت گفت و شنید آمدیم/ دهرنکوهی مکن ای نیک‌مرد/ دهر به جای من و تو بد نکرد/ باده تو خوردی گنه زهر چیست/ جرم تو کردی خلل دهر چیست».

نظامی در «مخزن الاسرار» شیوه خاصی در پرداخت حکایت دارد. بدین گونه که موضوعی را مطرح می‌کند و سپس داستانی بدنبال آن می‌آورد. آن داستان، تنها تایید و تفسیر بیت آخر همان موضوعی است که پیش کشیده است، نه موضوع کلی آن مقاله.

این همانند کاری است که سنایی و عطار انجام داده‌اند. اما خواجو چنین نکرده و در مقالات بیست گانه «روضه الانوار» هر داستانی که سروده، درباره همان مقاله‌ای است که پرداخته است. البته این را باید گفت که داستان‌گویی نظامی بسیار قوی‌تر و بهتر از شیوه داستان‌گویی خواجوست. اصولا خواجو در داستان‌سرایی، بیشتر روحیات شخصیت‌های داستان‌هایش را توصیف می‌کند و بیش از حد لازم در حق آن‌ها مبالغه می‌کند.

از سویی دیگر، در مجموعه آثار نظامی، کمتر می‌بینیم که او به احوالات خود پرداخته باشد، در حالی که یکی دو داستان «روضه الانوار»، درباره زندگی خواجوست. یکی درباره دوران کودکی اوست و دیگری درباره نگرانی‌ها و اضطرابی است که خواجو از یکی از مشایخ شهر کرمان دارد.

این که گفته‌اند نظامی بیشتر میل به خلوت داشت، نشان از زاهدی او دارد تا روحیه انزواجویی. با نگاه به شعر او این را نیز می‌توان دریافت که توجه نظامی به اخلاقیات، در میانسالی بیشتر بود تا پیری.

این را هم باید اشاره کرد که منابع داستان‌های نظامی چندان روشن نیست و چه بسا خود نظامی داستان‌هایش را ابداع کرده باشد اما کار خواجو این گونه نیست و او آثار گوناگونی را در اختیار داشت و امکان استفاده از آن‌ها را پیدا کرده بود.

منابع او شامل «رساله قشیریه»، «سیاست‌نامه»، «منطق الطیر» و داستان‌ها و تمثیل‌های گوناگونی است که در منابع روزگار او وجود داشته‌اند. مخصوصا خواجو آثار محی‌الدین عربی را خوانده بود و تحت تاثیر اندیشه‌های او قرار داشت. این کتاب‌ها در حوزه فرهنگی شیراز وجود داشت و در دسترس خواجو بود.

نظامی و خواجو هر دو از نظر زبانی به آرایش‌های گوناگون لفظی توجه داشته‌اند. می‌دانیم که شعر فارسی در قرن هشتم، یعنی در روزگار خواجو، تلفیقی است از دو حوزه انوری، خاقانی و حوزه عطار و مولوی. به خصوص اطلاعات صوفیانه، از مواد اولیه سرودن شعر در آن روزگار بود.

در نتیجه در شعر آن عصر، عناصر تصوف و عرفان را به فراوانی می‌توان دید. البته نظامی و خواجو تحت تاثیر سنایی بودند. با این همه عرفانیات خواجو بسیار قوی‌تر و پر رنگ‌تر از نظامی است. اما اگر احوالات آن دو را نگاه کنیم، آنگاه باید بگوییم که نظامی بسیار به زهد و تصوف نزدیک‌تر است. به همین دلیل است که بعدها جامی او را در شمار صوفیان آورده است. هر چند باید پذیرفت که زبان خواجو، در تاثیر عناصر عرفانی، از زبان نظامی قوی‌تر است.

نکات و دقایقی در شعر نظامی و خواجو وجود دارد که نشان می‌دهد هر دو بسیار شیفته موسیقی الفاظ و کلمات بوده‌اند و در انتخاب حروف و کلمات، دقت می‌کرده‌اند. از سویی دیگر، زبان خواجو در ترکیب‌سازی و در کاربرد اصطلاحات جدید، بسیار نرم‌تر از زبان نظامی است. خواجو کلمات و تعابیر اهل حرفه و ارباب مشاغل را در شعرش می‌آورد و این نشان می‌دهد که زبان خواجو به زبان توده مردم نزدیک‌تر بوده است.

***

محمود عابدی ادیب، مصحح، مترجم، نویسنده و پژوهشگر ایرانی به سال 1323 در چادگان اصفهان چشم به جهان گشود.

او به سال 1354 کارشناسی خود را از دانشگاه اصفهان، 1357 کارشناسی ارشد را از دانشگاه تهران و 1363 دکتری خود در رشته زبان و ادبیات را از دانشگاه تهران دریافت کرد. دکتر عابدی از سال 1364 به تدریس در دانشگاه های تربیت معلم، شهید بهشتی، کاشان، اراک و تهران پرداخت.

وی هم اکنون استاد گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت معلم و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی است.

وی تاکنون دو بار جایزه کتاب سال و دو بار جایزه سال دانشگاه را به دست آورده است.

دکتر محمود عابدی به عنوان استاد نمونه کشوری و استاد نمونه دانشگاه تربیت معلم نیز شناخته شده است.

زمینه های پژوهش او عرفان و تصوف، و بررسی هایی درباره سنایی، مولوی، عطار، حافظ، صائب و نهج البلاغه است.

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

نوروز در اساطیر

ایرانیان نقش مهمی در ایجاد حکومت عباسیان داشتند و خلفای عباسی برای تداوم حاکمیت خود و راضی نگه داشتن ایرانیان سعی کردند به آداب و رسوم ایرانی عمل کنند که از جمله این آداب و رسوم جشنها و اعیاد ایرانی بودند.

خلفای عباسی (تا پایان متوکل) اعیادی چون نوروز، مهرگان و سده را مانند پادشاهان ساسانی جشن میگرفتند. عوامل خاصی باعث تشویق و ترغیب آنها به برگزاری این گونه جشنها و اعیاد شد که می توان به عوامل اقتصادی، دینی، سیاسی و اجتماعی اشاره کرد.

ایرانیانی که در دربار خلفای عباسی دارای مقامات بزرگی بودند نیز نقش مهمی در  این جشنها و اعیاد داشتند که میتوان به وزیران، دبیران، امیران و سرداران نظامی، مؤیدان و دهقانان ایرانی اشاره کرد.

به نظر میرسد که اولین خلفای عباسی تا هارون الرشید به شکل ظاهری و بیشتر برای کسب یا جلب رضایت ایرانیان به برخی از جشنها و اعیاد ایرانی اهمیت میدادند و از دوران خلافت هارون الرشید که با وزارت برمکیان همراه بود، برخی از جشنهای ایرانی مثل نوروز، مهرگان و سده به عنوان یک سنت در دربار خلافت عباسی مرسوم شد.

نوروز واژه ای است مرکب از دو جزء که روی هم به معنای روز نوین است و بر نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آنگاه از آفتاب به برج حمل انتقال مییابد گذارده میشود. واصل پهلوی این واژه نوک روچ یا نوک روز بوده است.

جشن نوروز:

نوروز واژه ای است مرکب از دو جزء که روی هم به معنای روز نوین است و بر نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آنگاه از آفتاب به برج حمل انتقال مییابد گذارده میشود. واصل پهلوی این واژه نوک روچ یا نوک روز بوده است.

بیرونی در تعریف نوروز نقل میکند "نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند، زیرا که پیشانی سال نو است و آنچه از پس اوست از این پنج روز همه جشنهاست..."

مورخین و محققان درباره جایگاه نوروز با هم اختلاف دارند. به نظر میرسد آریائیها از مهاجرت به فلات ایران و هم مرز شدن با تمدن میان رودان سال را به دو قسمت تقسیم میکردند که هر یک با انقلابی شروع میشد و دو جشن نوروز و مهرگان سرآغاز این دو انقلاب بودند. یعنی هنگام انقلاب تابستانی جشن نوروز گرفته میشد و زمان انقلاب زمستانی جشن مهرگان پاس داشته میشد.

هنگام جشن نوروز در انقلاب صیفی را گفته های بیرونی و خیام و مسعودی تأیید میکند.

برخی معتقدند که جشن نوروز و مهرگان جشنی بوده است که در ایران قبل از ورود آریائیها وجود داشته است و اقوام قبل از آریائیها که در فلات ایران ساکن بوده اند به آن عمل میکرده اند و جشن نوروز و مهرگان را بعداً سومریها از اقوام غیرآریایی اقتباس کرده اند و دو عید ازدواج مقدس و اکتیو را پدید آوردند و بعد در بین النهرین این دو عید به صورت واحدی در آغاز سال درآمد، درحالی که در ایران به صورت دو عید جداگانه برقرار ماند.

نوروز عامه و نوروز خاصه

در مورد اینکه جشن نوروز از اول فروردین تا چند روز طول میکشید میان مورخین و اختلاف نظر است.

برخی مورخین و محققین سازمان جشن نوروز را به سی روز می رسانند.

این گروه معتقدند که پنج روز اول را نوروز عامه و بقیه را نوروز خاصه نامیده اند.

به نظر میرسد که اگر در دربار پادشاهان یک ماه جشن گرفته میشد مستلزم آن نبود ک همه مردم یک ماه تمام را جشن بگیرند، بلکه در پنج روز اول همگی جشن برپا میکردند و مابقی که نوروز خاصه یا بزرگ بود را در دربار برگزار میکردند.

برخی دیگر نیز معتقدند که زمان جشن نوروز شش روز است و پنج روز اول را نوروز عامه و ششم فروردین را نوروز خاصه میگفتند.

نوروز در اساطیر

آخرین گاهنبار سالگرد آفرینش انسان است، که پنج روز آخر سال یعنی پنج روز کبیسه را در بر میگیرد. بهترین و زیباترین مورد، مورد آفرینش است و سالگرد این پنج روز پایانی سال که دوازده ماه سی روزه را در پشت دارد، مدخلی بر نوروز است.

به نظر می آید شش جشن گاهنبارها که بر پایی آنها در این زرتشتی تکلیف دینی الزام آور بوده است همراه با هفتمین جشن از نوروز نام داشتن و خبر سال تازه را به همراه داشت زرتشت به دین خود اختصاص داده بود زیرا نوروز مجموعه جشنهای هفتگانه را که به آموزههای بنیادی او درباره هفت امشاسپند بزرگ و آفرینش هفتگانه پیوند داشت را شامل میشود.

چهارشنبه سوری یا جشن سوری

در مورد زمان جشن چهارشنبه سوری و علت نامگذاری این جشن میان محققین اختلاف نظر وجود دارد که میتوان این اختلاف نظرها را به دو دسته تقسیمبندی کرد. الف) برخی معتقدند که زمان برگزاری این جشن بیست و ششم اسفند ماه یعنی آغاز جشن فروردگان که در آخرین پنج روز اسفند ماه و پنجه مسترقه است که جمعاً ده روز میشود و همان طور که قبلاً گفته شده مطابق سنت ایرانیها از دیر زمان برای استقبال فروهرها و راهنمایی آنها آتش روشن میکردند و مراسم خاصی را میگرفتند.

ب) برخی دیگر معتقدند که این جشن در آخرین شب سال یعنی آخرین روز از سال که جشن آفرینش انسان است انجام میگیرد، یعنی در سیصد و شصت و پنجمین روز از سال و شب آخرین روز که فردا صبح آن نوروز است بر پشت بامها آتش میافروختند و آمدن سال نو را به دهات اطراف و مردم دور و نزدیک خبر میدادند.

عوامل اجتماعی نوروز

علاوه بر اینکه بیش از نیمی از قلمرو حکومت عباسیان را ایرانیان در برداشتند و نفوذ جمعیتی آنها باعث اشاعه جشنها و  دیگر آداب و رسوم در دربار فرآیند تمدن سازی قرار گرفته بودند و ابزارهای لازم را در اختیار نداشتند مجبور بودند از افکار و تجربیات ایرانیان سود ببرند در نتیجه در این موضوع باعث اشاعه فرهنگ و تمدن ساسانی در تمدن عباسی شد که اولین مظاهر این فرهنگ و تمدن جشنها و اعیاد بودند.

از طرف دیگر عباسیان بعد از آنکه توانستند بر دشمنان خود فابق آیند و به مرحله آرامش رسیدند خواستند از دستاوردهای قدرت خود سود ببرند و تجمل گرایی روی آوردند و در این زمینه جشنها و اعیاد ایرانی به خوبی آنها را راضی میکرد و این موضوع دلیل دیگری برای گسترش جشنها و اعیاد ایرانی در دربار عباسی بود.

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
سیمین دانشور نویسنده و مترجم شهیر ایرانی و همسر جلال آل احمد در سن 90 سالگی در تهران درگذشت.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر انتخاب، سیمین دانشور عصر امروز در تهران از دنیا رفت. بنا بر این گزارش وی در چند سال گذشته با مریضی دست به گریبان بود به نحوی که حال وی در هفته های جاری رو به وخامت رفته بود.



سیمین دانشور در ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ در شیراز متولد شد. نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.


او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).



دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد و در سال ۱۳۲۹ با آل‌احمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می‌شود.
[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
نظامی گنجه‌ای (گنجوی)، جمال‌الدین ابومحمّد الیاس بن یوسف بن زکی متخلص به نظامی (زادهٔ ۵۳۵ در گنجه - درگذشتهٔ ۶۰۷-۶۱۲) شاعر و داستان‌سرای ایرانی ایرانی‌تبار و پارسی‌گوی قرن ششم هجری(دوازدهم میلادی)، که به‌عنوان پیشوای داستان‌سرایی در ادب فارسی شناخته شده‌است.

 

زندگی

از زندگانی نظامی اطلاعات دقیق در دست نیست و در بارهٔ سال تولد و وفات او نقل‌های تذکره‌نویسان مختلف است. آنچه مسلم در شهر گنجه می‌زیست و در همین شهر وفات یافت.

وی خیلی زود یتیم شد و از ابتدا توسط دایی مادرش بزرگ شد و تحت حمایت وی تحصیل نمود. مادر او از اشراف کرد بوده و این بر پایهٔ یک بیت از دیباچهٔ لیلی و مجنون («گر مادر من رئیسهٔ کرد...») دانسته شده‌است. در باره زادگاه پدری او آنچه در تذکره‌ها آمده بر پایهٔ برخی از شعرهای او روستای تا در تفرش است.

اغلب نظامی گنجوی را به استناد اشعاری متولد روستای تا درتفرش می‏دانند. نظامی خود می‏سراید:

به تفرش دهی هست تا نامِ او نـــظامــی از آنـــجا شــده نامجو

شیخ بهایی نیز در اشعار خود به این انتساب اشاره می‏کند:

ز اهل تفرش است آن گوهر پاک ولی در گنجه چون گنج است در خاک


از اشاره‌های موجود در خسرو و شیرین دانسته می‌شود که اولین همسر او، کنیزکی که دارای دربند به عنوان هدیه برایش فرستاده بود، زمانی که نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند و پسرشان محمد هفت سال بیشتر نداشت، از دنیا رفته بوده‌است. در لابلای شعرهای نظامی اشاره‌هایی به دو همسر بعدی او نیز دیده می‌شود که هر دو در زمان حیات شاعر درگذشته‌اند.


نظامی از دانش‌های رایج روزگار خویش (علوم ادبی، نجوم، علوم اسلامی و زبان عرب) آگاهی وسیع داشته و این خصوصیت از شعر او به‌روشنی دانسته می‌شود. از معاصران خود با خاقانی دوستی داشت، و در مرثیهٔ او سرود:

همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی

نظامی همه عمر خود را در گنجه در زهد و عزلت بسر برد و تنها در ۵۸۱ سفری کوتاه به دعوت سلطان قزل ارسلان (درگذشتهٔ ۵۸۷) به سی فرسنگی گنجه رفت و از آن پادشاه عزت و حرمت دید. نظامی هرچند شاعری مدح‌پیشه نبوده، با تعدادی از فرمانروایان معاصر مربوط بوده‌است، از جمله: فخرالدین بهرامشاه پادشاه ارزنگان از دست‌نشاندگان قلج ارسلان سلطان سلجوقی روم که کتاب مخزن الاسرار را به نام او کرده‌است، اتابک شمس‌الدین محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شیرین به او تقدیم شده‌است، طغرل بن ارسلان سلجوقی و قزل ارسلان بن ایلدگز که در همین منظومه از ایشان نام برده‌است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که لیلی و مجنون را به نام او کرده‌است.

نظامی در فاصلهٔ سال‌های ۶۰۲ تا ۶۱۲ در گنجه درگذشت و آرامگاهی به او در همان شهر منسوب است.

گنجه، شهر نظامی

گنجه از قرن چهام هجری مرکز ولایت ارّان بود، و تا پیش از یورش مغولان از زیباترین شهرهای آسیای غربی به شمار می‌رفت. نام گنجه، از لغت «گنج» فارسی برگرفته شده است. زبان محاورهٔ مردم ارّان مثل ساکنان سایر نواحی شمال غرب ایران، گونه‌ای از زبان پهلوی (یا فهلوی) بوده‌است.جغرافی‌نویسان قدیم آن زبان را ارّانی نامیده‌اند. ابن حوقل می‌گوید: «مردم بردعه (مرکز قدیم ارّان) به ارّانی سخن می‌گویند». مقدسی در احسن‌التقاسیم توضیح بیشتر در بارهٔ آن زبان دارد و می‌گوید: «در ارّان به ارّانی سخن می‌گویند و فارسی ایشان قابل فهم است، و در پاره‌ای حرف‌ها به زبان خراسانی نزدیک است.» اما زبان نوشتاری شاعران و نویسندگان آن دیار را «فارسی ارانی» نامیده‌اند (در برابر فارسی دری). آمیزش لهجه‌ها و زبان‌های نواحی مختلف ایران، و رواج سخن خاقانی و نظامی به مدت هشتصد سال در سراسر ایران، موجب شد که بسیاری از تعبیرهای خاص آنان وارد فرهنگها یا زبان شاعران و نویسندگان دیگر شده و جزو فارسی دری درآید.

بنابر قول گیراگوس گاندزاکـِتسی (تاریخنگار و کشیش ارمنی در دوران نظامی گنجوی و خود نیز از اهالی شهر گنجه)، پیش از حمله مغولان به شهر گنجه، شهر گنجه دارای انبوه جمعیت پارسیان و اقلیتی از مسیحیان بود. باید توجه داشت که گیراگوس بین پارسی و عربی و ترک تفاوت می‌گذاشته‌است و وقتی در متن خود ساکنان شهر گنجه را پارسی می‌خواند منظورش پارسی است نه نام عمومی برای تمام مسلمانان. او برای اعراب از واژهٔ «تاچیک» (Tachik همان تاجیک یا تازیک = تازی = عرب = مسلمان - نیز بنگرید به نوشتارهای پارسی میانه همچون جاماسپنامه) استفاده می‌کند وعربان را تاچیک می‌خواند. او ترکان را تئورک (T'urk) می‌نویسد. برای نمونه در فصل ۱۸ می‌نویسد که «جلال‌الدین محمد خوارزمشاه سپاهیان خود را از میان ایرانیان(پارسیان) و تاچیکان و تئورکان گرد آورد.»

در کتاب نزهت المجالس نیز شعرهایی از بیست و چهار شاعر پارسی‌گوی اهل گنجه از پیش از یورش مغولان ذکر شده‌است و وجود این تعداد شاعر پارسی‌گوی تنها از شهر گنجه، که در قرن ششم و هفتم در شمال‏غرب ایران قدم به عرصه گذاشته‏اند و در زبان همگانی ایرانیان ـ فارسی ـ شعر سروده‏اند، نشان‌دهندهٔ رواج بازار شعر و ادب پارسی در عصر نظامی و همچنین مؤید آن است که در ارّان، زبان و ادب فارسی، زبان مردم کوچه و بازار و دربار بوده‌است.

شاعری و سبک نظامی

نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستان‌سرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته‌است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.

وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته‌است.

ضمناً بنا بر عادت اهل زمان از آوردن اصطلاحات علمی و لغات و ترکیبات عربی وافر و بسیاری از اصول و مبانی حکمت و عرفان و علوم عقلی به هیچ روی ابا نکرده و به همین سبب و با توجه به دقت فراوانی که در آوردن مضامین و گنجانیدن خیالات باریک در اشعار خود داشت، سخن او گاه بسیار دشوار و پیچیده شده‌است. با این حال مهارت او در ایراد معانی مطبوع و قدرت او در تنظیم و ترتیب منظومه‌ها و داستان‌های خود باعث شد که آثار او بزودی مورد تقلید قرار گیرد
نظامی گرچه شاعری داستان‌سراست و بیشتر به داستان‌های عاشقانه و یا به قول خود وی به «هوسنامه»ها پرداخته‌است، ولی او شاعری است حکیم و اندیشه‌ور، آشنا با فرهنگ و تاریخ ایران، که در پس قصه‌ها و هوسنامه‌هایش نکاتی عمیق نهفته‌است، و به همین سبب است که او چند بار از خوانندگان مثنوی‌هایش خواسته‌است تا رازها و رمزهای موجود در شعر او را نیز کشف کنند، از جمله در این دو بیت در هفت پیکر:

هر چه در نظم او ز نیک و بد است همه رمز و اشارت خرد است
هر یک افسانه‌ای جداگانه خانهٔ گنج شد نه افسانه

اشعار نظامی گنجوی با سرچشمه فرهنگ ایرانی او، ایران پیشااسلامی و پسااسلامی را وحدت می‌بخشدنظامی گنجوی و پیشینیان پاره‌ای از داستانهای نظامی در شاهنامه نیز آمده‌است، ولی نظامی از لحاظ سبک و سخنوری از فخرالدین اسعد گرگانی نیز بهره برده‌است.او در کتابهای خسرو و شیرین و لیلی و مجنون و اسکندرنامه و هفت پیکر از فردوسی و شاهنامه نام می‌آورد. برای نمونه در اسکندرنامه فردوسی را سخنگوی پیشینه دانای توس می‌خواند.

از ان خسروی می‌که در جام اوست شرف نامه​ی خسروان نام اوست
سخنگوی پیشینه دانای توس که آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سفته راند بسی گفتنیهای ناگفته ماند
اگر هر چه بشنیدی از باستان بگفتی دراز آمدی داستان
نگفت آنچه رغب پذیرش نبود همان گفت کز وی گزیرش نبود

همچنین برخی از ابیات نظامی با شاهنامه تطبیق دارد:

فردوسی:

چنان دان که شاهی و پیغمبری دو گوهر بود در یک انگشتری

نظامی:

نزد خرد شاهی و پیغمبری چو دو نگین است در انگشتری

فردوسی:

جهان را بلندی و پستی تویی ندانم چی ای هر چه هستی تویی

نظامی:

همه نیستند آنچه هستی تویی پناه بلندی و پستی تویی

آثار نظامی

اثر معروف و شاهکار بی‌مانند نظامی، خمسه یا پنج گنج است که در قلمرو داستان‌های غنایی امتیاز بسیار دارد و او را باید پیشوای این‌گونه شعر در ادب فارسی دانست. خمسه یا پنج گنج نظامی شامل پنج مثنوی است:

  • مخزن الاسرار، در بحر سریع، در حدود ۲۲۶۰ بیت مشتمل بر ۲۰ مقاله در اخلاق و مواعظ و حکمت. در حدود سال ۵۷۰ به اتمام رسیده‌است و از آن است این ابیات:

هر که تو بینی ز سپید و سیاه بر سرکاری است درین کارگاه
جغد که شوم است به افسانه در بلبل گنج است به ویرانه در
هر که درین پرده نشانیش هست درخور تن قیمت جانیش هست


  • خسرو و شیرین، در بحر هزج مسدس مقصور و محذوف، در ۶۵۰۰ بیت، که به سال ۵۷۶ ه'. ق. نظمش پایان گرفته‌است. ابیات زیر در توصیف آب‌تنی شیرین از آنجاست:

چو قصد چشمه کرد آن چشمهٔ نور فلک را آب در چشم آمد از دور
سهیل از شعر شکرگون برآورد نفیر از شعری گردون برآورد
پرندی آسمان‌گون بر میان زد شد اندر آب و آتش در جهان زد


  • لیلی و مجنون، در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و محذوف، در ۴۷۰۰ بیت. نظم این مثنوی به سال ۵۸۸ هجری به پایان رسیده‌است و از آنجاست:

مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست، پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست در حلقهٔ زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر کامروز منم چو حلقه بر در


  • هفت پیکر (که آن را بهرام‌نامه و هفت گنبد نیز خوانده‌اند)، در بحر خفیف مسدس مخبون مقصور و محذوف، در ۵۱۳۶ بیت، در سرگذشت افسانه‌ای بهرام گور. از آن منظومه‌است در وصف ایران:

همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد
میانگیز فتنه میافروز کین خرابی میاور در ایران زمین
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج مکن ناسپاسی در آن مال و گنج


  • اسکندرنامه، در بحر متقارب مثمن مقصور و محذوف، در ۱۰۵۰۰ بیت، مشتمل بر دو بخش شرفنامه و اقبالنامه که در حوالی سال ۶۰۰ به اتمام رسیده‌است. و از آنجاست این ابیات در مرگ دارا:

سکندر چو دانست کآن ابلهان دلیرند بر خون شاهنشهان
پشیمان شد از کرده پیمان خویش که برخاستش عصمت از جان خویش
چو در موکب قلب دارا رسید ز موکب روان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سرنگون

انتساب یک بیت یکی از پژوهشگران جمهوری آذربایجان بیتی را به نظامی منسوب کردکه از دید فنی (قافیه) نادرست است و در هیچ نسخهٔ خطی وجود ندارد. همچنین در ادبیات پارسی و فرهنگ ایرانی همواره گرگ جانوری خونخوار و دَدمنش به شمار آمده‌است. بیت جعلی مورد نظر(که بدون هیچ بیت پیشین و پسین جعل شده‌است) چنین است

پدر بر پدر، مر مرا ترک بود به فرزانگی هر یکی گرگ بود

نظامی در ابیات راستینش نیز گرگ را حیوانی نادان و وحشی معرفی می‌کند و آن را کمتر از شیر و روبه می‌داند:

ز آن بر گرگ روبه راست شاهی که روبه دام بیند گرگ ماهی

یا:

به وقت زندگی رنجور حالیم که با گرگان وحشی در جوالیم

یا:

پیامت بزرگست و نامت بزرگ نهفته مکن شیر در چرم گرگ

یا:

روباه ز گرگ بهره زان برد کین رای بزرگ دارد آن خرد


 

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
بینوایان نام رمان معروفی نوشته ویکتور هوگو نویسنده سرشناس فرانسوی است

وی در کتاب بینوایان به تشریح بی‌عدالتی‌های اجتماعی و فقر و فلاکت مردم فرانسه می‌پردازد، همان عوامل و محرک‌های اجتماعی که منجر به انقلاب کبیر فرانسه شد. انحصار توزیع قدرت و ثروت در دست خانواده فاسد سلطنتی که از مشکلات جامعه فرانسه کاملاً بی اطلاع بودند، سبب ایجاد معضلات اقتصادی و اجتماعی در جامعه فقیر فرانسه شد و انقلاب فرانسه ناشی از همین تحولات زیرساخت‌های اجتماعی جامعه فرانسه بود. ویکتور هوگو در خلال پردازش شخصیت‌های داستان و روانشناسی آنها، نحوه درگیری و دخالت آنان را در این نهضت اجتماعی و توده‌ای نشان می‌دهد

بینوایان تصویر راستین سیمای مردم فرانسه در قرن نوزدهم است چهره ی چند قهرمان در بینوایان برجسته تر ترسیم شده‌است از جملهٔ آن ژان والژان. او مرد میانسال خسته روانی است با نیم تنهٔ کهنه و شلواری وصله دار که پس از گذراندن نوزده سال زندان با اعمال شاقه، پس از تمام شدن ایام محکومیت جایی برای رفتن ندارد و کسی پناهش نمی‌دهد حتی در لحظه‌ای حاضر می‌شود به زندان باز گردد ولی راهش نمی‌دهند، در اوج در ماندگی و سیه روزی به خانه ی اسقفی پناه می‌برد اسقف با خوشرویی و مهربانی از او پزیرایی می‌کند ولی این مهمان ناخوانده نیمه شب ظروف نقرهٔ اسقف را به سرقت می‌برد. اما ساعتی بعد به دست ژاندارم دست گیر می‌شود.ولی بزرگ واری اسقف مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد. ژان والژان در بیست و پنج سالگی اسیر پنجه‌های ستمگری شده‌است. او که روستایی پاکدلی بوده بسبب سرقت یک قرص نان برای سیر کردن کودک گرسنهٔ خواهرش این همه زندان تحمل کرده.در نتیجه مهربانی و عاطفه برایش امر فراموش شده ایست. سر انجام نیک منشی یک مرد روحانی، درهای نیک بینی و خیر اندیشی را به روی او باز می‌کند و یکی از بزرگان روزگارش می‌شود که باید تفصیلش را در متن کتاب خواند. اخلاق فضیلت پستی ستم رویدادهای تاریخی با ژرف اندیشی برسی می‌شود و تناردیه ماریوس و دیگر قهرمانان کتاب با نظم ویژه‌ای در برابر هم قرار می‌گیرند و اثر جاودانه‌ای می‌سازند. گرچه بینوایان از عشق‌های خیال انگیز سر شار است اما جلوه  واقع بینانه زندگی مردم در زمان ویکتور هوگو در آن کاملا دیده می‌شود

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

ویکتور ماری هوگو (۲۶ فوریه، ۱۸۰۲ - ۲۲ مه، ۱۸۸۵) بزرگ‌ترین شاعر سده نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در گستره ادبیات فرانسه و نیز داستان‌نویس، درام‌نویس و بنیانگذار مکتب رومانتیسم است؛ آثار او به بسیاری از اندیشه‌های سیاسی و هنری رایج در زمان خویش اشاره دارد از برجسته‌ترین آثار او می‌توان به بینوایان، گوژپشت نتردام، مردي كه مي خندد و شمار زیادی مجموعه شعر اشاره کرد. وی هم‌چنین چندین نمایش‌نامه نوشته‌است.

کودکی و نوجوانی

هوگو سومین پسر کاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسبو هوگو (بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و سوفی فرانسواز تره بوشه بود. وی به شدت زیر نفوذ و تاثیر مادر قرار داشت. مادر او از شاه‌دوستان و از پیروان متعصب آزادی به شیوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش، آن سرباز شجاع توانست ستایش و علاقهٔ فرزندش را نسبت به خود بر‌انگیزد. سال‌های کودکی ویکتور در کشورهای گوناگون سپری شد. به مدت کوتاهی در کالج نجیب‌زادگان در مادرید اسپانیا درس خواند و در فرانسه تحت آموزش معلم خصوصی خود پدر ریوییر، کشیش بازنشسته قرار گرفت. در سال ۱۸۱۴ به دستور پدر وارد پانسیون کوردییر شد که بخش اعظم تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذراند. تکالیف مدرسه مانع از مطالعهٔ آثار معاصران به ویژه شاتوبریان و نیز مانع از نگارش تصنیف‌های ادیبانهٔ او نشد. وی سرودن شعر را با ترجمه اشعارویرژیل آغاز کرد و همراه با این اشعار، قصیدهٔ بلندی در وصف سیل سرود. شعر بلند شادی مطالعه در لحظه لحظهٔ حیات او را به جمع شاعران پیوند داد؛ او توانست قبل از بیست سالگی نخستین قصهٔ بلند خود، یعنی کتاب Bug-Jargal را منتشر کند و با انتشار این کتاب به جمع ادیبان راه یابد.

جوانی

ویکتور هوگو در جوانی.

ویکتور هوگو در سال ۱۸۲۲ با آدل فوشه دوست دوران کودکی خود ازدواج کرد. آدل فوشر دختری بود سبزه‌روی با موهای مشکی و ابروانی کمانی. او در ۱۶ سالگی بانویی خوش‌سیما و جذاب بود. آدل فوشر اولین عشق ویکتور هوگو بود و ویکتور او را بسیار تحسین می‌کرد. دوران نامزدی آدل و ویکتور را می‌توان به عنوان تراژدی عاشقانه توصیف کرد. ویکتور و آدل همدیگر را از بچگی می شناختند. دو خانواده فوشر و هوگو با هم بسیار صمیمی بودند و بچه هایشان هم با هم بزرگ شدند. زندگی عاشقانه هوگو زمانی آغاز شد که نوجوانی بیش نبود. او عاشق آدل، دختر همسایه شان شد. مادر ویکتور او را از این عشق منع کرد. او معتقد بود که پسرش باید با دختری از خانواده بهتر ازدواج کند. مخالفت خانواده های این دو دلداده در مورد ازدواجشان باعث بوجود آمدن شرایط تراژیکی شد . پدر آدل پیرفوشر در نهان از موفقیت رو به رشد ویکتور در ادبیات هیجان زده بود اما می ترسید که مادام هوگو، آدل را خوب و مناسب نداند در نتیجه به آدل هشدار داد که ویکتور فردی مغرور، دمدمی‌مزاج و تن‌پرور است. با این وجود آن دو پنهانی با هم نامه رد و بدل می کردند. ویکتور بدون شک معتقد بود که ارتباط آنها به ازدواج ختم خواهد شد و آنقدر به این مسئله مطمئن بود که زیر نامهٔ اولش را گستاخانه، با نام " همسر تو " امضا کرد . بعد از گذشت دوسال و ردو بدل شدن دویست نامه توسط دو دلداده ویکتور و آدل با هم ازدواج کردند و صاحب ۵ فرزند شدند . هوگو، آدل را از صمیم قلب و به شدت دوست داشت، در سالهای اول نامزدی‌شان وقتی مادر آدل بیرون از خانه بود، آدل بی معطلی و به طور پنهانی از مسیری تاریک می‌گذشت و به ملاقات ویکتور که زیر درخت شاه بلوط منتظر او بود می‌رفت مانند کوزت که پنهانی به دیدن ماریوس می‌رفت . ویکتور و آدل در ۲۶ آوریل ۱۸۱۹ درست زمانی که ویکتور ۱۹ سال و آدل ۱۶ سال داشت، آشکارا به یکدیگر ابراز علاقه کردند. آدل معتقد بود که هیچ چیز جز دخترکی فقیر با افراد طبقه بورژوا نیست و عقیده او در این باره کم و بیش درست بود. با وجود ظاهر نسبتا خوبی که داشت اما چیز زیادی در مورد شخصیت او قابل ذکر نیست. او در مورد پوشش خود نه سلیقه داشت و نه زیرکی به خرج می‌داد و همیشه با لباس‌های غیر رسمی ظاهر می‌شد .آدل فردی سر‌به‌هوا و کم‌هوش بود و این امر باعث شد که وی از لحاظ فرهنگی عقب بماند. او به نبوغ آشکار و دستاوردهای همسرش فقط به خاطر ارزشهای مالی ارج می‌نهاد. او علاقهٔ چندانی به شعر و سرایش نداشت. هر چند که بعدها دو تن از بزرگترین شاعران فرانسه به وی علاقه‌مند شدند.

فرزندان

ویکتور هوگو، دو پسر و دو دختر داشت. دختر بزرگ او لئوپولدین هوگو در سال ۱۸۲۴ به دنیا آمد و در ۱۹ سالگی به همراه شوهر وفادارش و بچه‌ای که هنوز به دنیا نیامده بود در حادثهٔ قایق‌سواری در رودخانهٔ سن غرق شد. دختر کوچک او، آدل هوگو در پی عشق نافرجام به یک افسر ارتش نیروی دریایی بریتانیا به بیماری روانی مبتلا شد

هوگو عقیده داشت که شاعر دو وظیفه دارد:

  • بازتاب دادن عواطف و احساسات جهانی به‌وسیلهٔ آشکار ساختن احساسات خودش، و به‌هم پیوستن صدای نسل بشر، طبیعت و تاریخ.
  • آموزش دادن و راهنمایی کردن خواننده

آثار هوگو را بطور کلی می‌توان در پنج دسته مرور کرد:

آغاز مکتب رمانتیسم

در سال ۱۸۲۱ با انتشار کتاب نوتردام دوپاری که بعد از بینوایان بزرگترین اثر اوست شهرتی فراگیر یافت. در سال ۱۸۲۷ درام کرمول را نوشت و بر این کتاب مقدمهٔ مفصلی نوشت که خود کتابی مستقل است و اهمیت آن به مراتب فراتر از خود درام است. این مقدمه را می‌توان مرامنامهٔ مکتب رومانتیسم دانست و با همین مقدمه است که رومانتیسم به عنوان مکتبی مستقل آغاز می‌شود و بدین گونه هوگو مکتبی به نام رومانتیسم را بنیان می‌نهد. او معتقد بود که هر آنچه که در طبیعت است به هنر تعلق دارد و در مقدمهٔ کرمول نوشت:

«... بشر در طول حیات خود، پیوسته یک نوع تمدن و یک نوع جامعه نداشته‌است؛ بشریت مانند هر یک از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده، بالیده، به بلوغ رسیده و آن‌گاه به پیری پر عظمت خود رسیده است. پیش از عهدی که جامعهٔ امروز عهد عتیق می‌خواند، دوره‌ای بوده کهعهد افسانه خوانده می‌شده که بهتر بود عصر آغازین خوانده‌شود و در آنجا که شعر، آینهٔ اندیشه‌های آدمی است، شعر نیز این سه دورهٔ عهد آغازین، عهد عتیق و عهد جدید را طی کرده‌است. اشعار غنایی، زاییدهٔ عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی، عهد عتیق و درام، پروردهٔ عهد جدید است. نغمه و غنا، ابدیت را ساز می‌کند. ماهیت غنا، طببیعی بودن، خصوصیت دومی حماسه سادگی و صفت سومیدرام حقیقی بودن است. قهرمانان اشعار غنایی اشخاص داستانی بزرگی چون آدم و قابیل و نوح بودند، قهرمانان حماسه‌ها، پهلوانان غول‌صفتی چون آشیل، هرکول، آژاکس، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام جز انسان‌های عادی کس دیگری نیست، کسانی چون هاملت، مکبث، اتلو و...»

و بدین گونه هوگوی جوان، عصری نو در تاریخ ادبیات جهان گشود عصری که عنوان عصر رمانتیسم به خود گرفت. از این زمان به بعد هوگو دوستداران بسیار یافت و خانهٔ او تبدیل به دیدارگاه نویسندگان پیرو مکتب رمانتیسم شد که از میان این نویسندگان می‌توان به آلفرد داویگنی و چارلز آگوستین سنت بوو منتقد اشاره کرد. سالهای ۱۸۲۹ تا ۱۸۴۳ سال‌های بالندگی و کامیابی او بود هوگو در طی این سالها، چندین مقاله، سه رمان و پنج جلد کتاب شعر و نمایشنامه به رشته تحریر درآورد. با این حال شکست نمایشنامه منظوم او در سال ۱۸۴۳ میلادی و به دنبال آن مرگ دخترش لئوپولدین، که بسیار مورد علاقهٔ وی بود وقفه‌ای در خلاقیت شگفت‌آورش ایجاد کرد.

فعالیت‌های سیاسی

نقاشی "کزت" گرفته شده از نسخهٔ اصلی بینوایان توسط امیلی بایارد (۱۸۶۲)

او در سال ۱۸۴۵ از طرف شاه به مجلس اعیان دعوت شد و یک پست سیاسی در حکومت وابسته به قانون اساسی شاه لوئی فیلیپه، قبول کرد. انتخاب وی اعتراضات چندی را برانگیخت که منجر به گوشه گیری او شد و هوگو در انزوای خود، شاهکار انسان‌دوستانهٔ خود بینوایان را به رشتهٔ تحریر درآورد. در سال ۱۸۴۸ بعد از وقوع انقلاب نماینده مردم شد و بعد از لوئی ناپلئون بناپارت، رئیس جمهور جمهوری دوم در فرانسه شد. او علیه اعدام و بی‌عدالتی اجتماعی سخن راند و بعدها در مجمع قانونگذاری و مجمع وابسته به قانون اساسی انتخاب شد.

از نامزدی لویی ناپلئون به عنوان رئیس جمهوری حمایت کرد و برای مدتی هم حامی حزب محافظه کار و ریاست جمهور بود ولی هنگامی که ناپلئون در سال ۱۸۵۱ قدرت را به طور کامل در دست گرفت و قانون اساسی ضد پارلمانی را جایگزین کرد. هوگو او را علنا خائن فرانسه نامید و در نطق تاریخی ۱۸ ژوئیه ۱۸۵۱ در بررسی قانون اساسی گفت: «چون زمانی ناپلئون کبیر داشته‌ایم، باید ناپلئون حقیر نیز داشته‌باشیم؟»

بعد از کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ به بروکسل گریخت و در تبعید درازمدت خود، آثار بزرگی تدوین کرد. با سقوط ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۰ به میهن بازگشت. به مدت چندین سال او نماد مخالفت با پادشاهی و طرفدار جمهوری بود. در سال ۱۸۷۱ به مجلس ملی راه یافت ولی خیلی زود از نمایندگی مجلس کناره گرفت. در سال ۱۸۷۴ بی‌اعتنا نسبت به نقدهای تاریخی طبیعت‌گرایان، کتاب نود و سه را نوشت . در سن هفتاد و پنج سالگی کتاب دلنشین هنر پدر بزرگ بودن را نوشت؛ اما همچنان به دنیای سیاست تمایل داشت و در سال ۱۸۷۶ به مجلس سنا راه یافت. در فوریه ۱۸۸۱ به مناسبت ورود به هشتاد سالگی مراسم با شکوهی به افتخار وی بر پا گردید که کمتر کسی به زمان حیات خود، چنین افتخاری را کسب کرده‌است.

 

اوت‌ویل هاوس[۱]، محل زندگی ویکتور هوگو در زمان تبعید

ویکتور هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادیخواهانه و سوسیالیستی و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود و علیرغم فشارهایی چون سانسور، تهدید و تبعید هرگز از آرمانهای بلند خود دست نکشید. او ابتدا به بروکسل و سپس به جزیرۀ جرزی و در نهایت به جزیرۀ گریزین که از جزایر دریایی مانش است، تبعید شد. در آنجا بود که به نوشتن دربارۀ نکوهش اعمال ظالمانهٔ حکومت فرانسه ادامه داد و درنتیجه مقالات مشهور او بر ضد ناپلئون سوم در فرانسه ممنوع شد. با این وجود این مقالات تاثیر زیادی از خود به جای گذاشت. هوگو در تبعید در زمینهٔ نویسندگی به تکامل و پختگی رسید و نخستین اشعار حماسهٔ برساخته خود را با نام افسانهٔ قرن‌ها، کتاب بینوایان، کتاب جنجال‌برانگیز ناپلئون صغیر و بسیاری آثار دیگر را در این دوران نوشت؛ او در بارهٔ نگارش رمان بینوایان گفته‌است: «من این کتاب را برای همهٔ آزادی‌خواهان جهان نوشته‌ام» با وجود اینکه ناپلئون سوم در سال ۱۸۵۹ تمام تبعیدی‌های سیاسی را بخشود اما هوگو از پذیرش این عفو سرباز زد زیرا پذیرش بخشودگی بدین معنی بود که او دیگر نباید از دولت انتقاد کند. او پس از سرنگونی امپراتوری رم در سال ۱۸۷۰ به عنوان قهرمان ملی به پاریس بازگشت و عضو مجمع نمایندگان ملی و بعد به عنوان سناتور جمهوری سوم انتخاب شد.

دیدگاه‌های مذهبی

دیدگاه‌های مذهبی هوگو در طول زندگی‌اش به سرعت تغییر کرد. او در جوانی به عنوان مسیحی کاتولیک سوگند یاد کرد که به مقامات و مسئولان کلیسا احترام بگذارد. اما به تدریج تبدیل به کاتولیکی شد که به وظایف دینی‌اش عمل نمی‌کند و بیش از پیش به بیان دیدگاههای ضد پاپ و ضدکشیشی پرداخت. در طی دوران تبعید به طور تفننی به احضار روح می پرداخت و در سالهای بعد خداشناسی بر پایهٔ عقل را که مشابه آنچه که مورد حمایت ولتر نویسندهٔ فرانسوی بود، پا برجا کرد . در سال ۱۸۷۲ وقتی متصدی آمارگیری از هوگو پرسید که آیا کاتولیک است یا نه او پاسخ داد: «خیر، من آزاد اندیش هستم» هوگو هیچگاه بیزاری خود را از کلیسای کاتولیک ازدست نداد. این انزجار به دلیل بی‌تفاوتی کلیسا نسبت به وضعیت بد کاری زیر سلطهٔ ظلم حکومت پادشاهی و شاید هم به خاطر قرار گرفتن اثر بینوایان در لیست کتابهای ممنوعهٔ پاپ بود. هنگام مرگ دو پسرش، چارلز و فرانسوا، او اصرار داشت که آنها بدون صلیب عیسی یا کشیش به خاک سپرده شوند؛ او در وصیت‌نامه‌اش هم همین شرط را برای خاکسپاری خود گذاشت. هوگو با اینکه معتقد بود عقاید کاتولیک منسوخ و رو به زوال است اما هیچگاه مستقیما از عرف و سنت انتقاد نکرد. او همچنان به عنوان فردی که به وجود خدا معتقد است، باقی‌ماند، او عمیقا به قدرت و ضرورت حمد وستایش ایمان داشت. عقل گرایی هوگو را در اشعارش از قبیل تورکمادا (۱۸۶۹، دربارهٔ تعصب‌های مذهبی)، پاپ (۱۸۷۹، کتابی است ضد کشیشی )، دین و ادیان (۱۸۸۰، در مرود رد سودمندی کلیساها) و ... می‌توان مشاهده کرد. هوگو می‌گفت: ادیان به تدریج از بین می‌روند، اما این خداست که باقی می‌ماند. او پیش بینی می‌کرد که مسیحیت بالاخره روزی از بین خواهد رفت اما مردم همچنان به خدا، روح و تعهد معتقد خواهند ماند.

سالهای پایانی و مرگ

آرامگاه ویکتور هوگو و امیل زولا در معبد پانتئون.
ویکتور هوگو سال ۱۸۸۳

وقتی هوگو در سال ۱۸۷۰ به پاریس بازگشت مردم از او به عنوان قهرمان ملی استقبال کردند. هوگو به‌رغم محبوبیتش، برای انتخاب دوباره در مجمع نمایندگان ملی در سال ۱۸۷۲ هیچ تلاشی نکرد. دو دهه آخر زندگی هوگو به خاطر بستری شدن دخترش در آسایشگاه روانی، مرگ دو پسرش و نیز مرگ آدل در ۱۸۶۸ بسیار ناراحت کننده بود . هوگو با وجود لطمات روحی و روانی که بر او وارد شده بود همچنان به نوشتن ادامه داد و در سیاست هم تا سال ۱۸۷۸، که تندرستی‌اش رو به زوال گذاشت، فعال ماند. او در ۳۰ ژانویه ۱۸۷۶ در انتخاب مجلس سنا، که اخیرا تاسیس شده بود نیز انتخاب شد. در فوریه ۱۸۸۱ به پاس این حقیقت که هوگو وارد هشتادمین سال زندگی اش شده، یکی از بزرگترین مراسم بزرگداشت برای این نویسنده که در قید حیات بود، برگزار شد. مراسم جشن از روز بیست و پنجم فوریه با اهدای گلدان سور(نوعی چینی فرانسوی) به هوگو آغاز شد؛ این نوع گلدان هدیه‌ای سنتی برای مقام‌های بلندپایه بود که به ویکتور هوگو اهدا شد. روز ۲۷ فوریه بزرگترین رژه در تاریخ فرانسه برگزار شد. رژه کننده ها شش ساعت راهپیمایی کردند تا از مقابل هوگو که پشت پنجره اتاقش نشسته بود رد شوند. سربازان راهنما برای اشاره به ترانه کوزت در بینوایان گل های گندم به گردن خود آویخته بودند . هوگو در ۲۲ مه ۱۸۸۵ پس از یک دوره بیماری در هشتاد و سه سالگی در پاریس درگذشت. مرگ وی باعث سوگی ملی شد، بیش از دو میلیون نفر در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. هوگو تنها به خاطر شخصیت والای ادبی در ادبیات فرانسه مورد ستایش قرار نگرفت بلکه به عنوان سیاستمداری که به تشکیل و نگهداری جمهوری سوم و دموکراسی در فرانسه کمک کرد از او قدردانی به عمل آمد. آرامگاه ویکتور هوگو در پانتئون نزدیک پارک لوگزامبورگ است.

[ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

قسمت اول:

دانشمندان زبان شناس برآنند که زبان های امروزی دنیا بر سه بخش است :

زبان

اول 

- بخش یک هجایی (یک سیلابی) و این قسم زبان ها را زبان های ریشگی نامند، زیرا لغات این زبان ها تنها یک ریشه است که به اول یا آخر آن هجاهایی نیفزوده اند. زبان چینی، آنامی و سیامی را از این دسته می دانند، در زبان های ریشگی شماره  لغت ها محدود است، چنان که گویند چینیان برای بیان فکر خود ناگزیرند لغات را پس و پیش کنند یا مراد خود را با تغییر لحن و آهنگ کلمه بفهمانند.

 

دوم - بخش زبان های ملتصق این زبان ها یک هجایی نیست چه در لغات این زبان به هنگام اشتقاق هجاهایی بر ریشه  اصلی افزوده می شود ولی ریشه  اصلی از افزودن هجاها هیچ گاه تغییر نمی‌کند و دست نمی‌خورد و هرچه بر او افزایند به آخر او الحاق می شود. مردمی که زبانشان را ملتصق خوانند اینانند :

1- مردم اورال و آلتایی که شاخه ای از نژاد زردپوست می باشند مانند مغولان و تاتاران و ترکان و مردم دونغوز و فین و  ساموئید و بیشتر ساکنان سیبریا و دشت قبچاق 

2 - مردم ژاپن و اهالی کره

3 - دراوید و باسک از مردم هند

 4 -  بومیان آمریکا‌

5 - مردم نوبی (جنوب مصر در آفریقا) مردم هُوتْ تنْ تُتْ مردم کافرْ و سیاه پوستان آفریقا

6 - مردم استرالیا

    سوم - بخش زبان های پیوندی، در این زبان ها بر ریشه و ماده  لغات هجاهایی افزوده می شود ولی نه تنها به آخر ریشه، بلکه به آخر و اول ریشه هم - دیگر اینکه ریشه   لغت بر اثر افزایش تغییر می‌کند، گویی که ریشه با آنچه بر وی افزوده شده است جوش خورده و پیوند یافته است - به خلاف زبان ملتصق که چون ریشه تغییر نمی‌کند هجاهایی که بر ریشه افزوده است مثل آن است که به ریشه چسبانده باشند نه با او پیوسته باشد.

     

    زبان های پیوندی  :

    الف - زبان های سامی مانند عبری، عربی و آرامی که بعد سُریانی نامیده شد، و در عهد قدیم زبان های فنیقی و بابلی و آشوری و زبان مردم «قرطاجنه» که شعبه بوده اند از فنیقیان و زبان حمیری.

    ب - زبان های مردم هند و اروپایی به معنی اعم: آریاییان هند - آریاییان ایران - یونانیان - ایتالیائیان - مردا سِلْت (بومیان اروپائی غربی) ژرمنی (آلمان و آنگلوساکسون و مردم اسکاندیناوی) - لِتْ و لیتوانی و سلاو (که روس و سلاوهای شرقی اروپا و مردم بلغار و صرب و سایر سلاوهای بالکان باشند)

    زبان

    علمای زبان شناسی برآنند که زبان های بخش سوم از مراحل زبان های بخش اول و دوم در گذشته و ترقی کرده تا بدین درجه رسیده است - یعنی این زبان ها مستقلا در سیر تطور کمال یافته و به مرحله ای رسیده است که اکنون مشاهده می کنیم و ما در این پاره به تفصیل گفتگو خواهیم کرد.

     

     

    ادامه دارد...


    برگرفته از سبک شناسی - محمدتقی بهار جلد اول

     

    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

     هنر رودکی این است که چون موسیقی را خوب می شناخته وچنگ می نواخته لذا سرایش شعر را ترکیبی ازشعر وموسیقی برای خواندن ونواختن توام نمود و وزن کلمات شعرش را  با دستگاههای موسیقی هماهنگ نمود .


    رودکی، پدر شعر پارسی

    رودکی از شاعران عصر سامانیان است. الحق او  پدر و طلایه  شعرپارسی است.  در آن روزگار هنوز شاعران بزرگی چون فردوسی، نظامی، سنایی، عطار، مولانا ، سعدی، حافط ، جامی  ظهور نکردند.  از طرفی کار رودکی بسی سخت و دشوار بوده  چون سرایش شعر در قرون آغازین بوده و سبک و سیاقی برای الهام گرفتن و اقتباس نمودن اساسا وجود نداشته است.

    هنر رودکی این است که چون موسیقی را خوب می شناخته وچنگ می نواخته لذا سرایش شعر را ترکیبی از شعر و موسیقی برای خواندن و نواختن توام نمود و وزن کلمات شعرش را با دستگاههای موسیقی  هماهنگ نمود  و  سبک های شعری و مفاهیم و مضامین قالب های آن هنوز در ابتدای راه بودند. رودکی در عصر کودکی  موفق به فراگرفتن قرآن شد، لذا با شیوه آیات قرآنی آشنا بود و او نیز همانند بسیاری از شاعران بزرگ که بعدها ظهور نمودند از وقایع  روزگار عصر خویش متاثر شده بود.

    رودکی  در روزگارجوانی خویش بخوبی به اعجاز قدرت کلمات که در شعر بوده ، واقف شده و گاه از این فرصت ها بسیارمطلوب و مناسب استفاده نموده ، حضور در دربار امیران  سامانی، امیر سامانی از بخارا به هرات آمده و مدت مدیدی  شاید حدود چهارسال رحل اقامت در آنجا افکنده بوده و تمام اطرافیان ملول و خسته از اقامت طولانی خودشان که در رکاب شاه سامانی بودند ، به دنبال تدبیر وترفند بودند ، که با لطایف حیل اسباب رفتن امیر را  از هرات به بخارا سبب شوند ، که موفق نشدند و همگی به قدرت شعر رودکی  و معجزه کلام  او  واقف بودند، از او درخواست می کنند که تلاش کند ، تا امیر سامانی راضی به بازگشت شود و هرات را رها کند، رهسپار یار و دیار در  بخارا شود، و رودکی در نهایت استادی  وظرافت به سرایش  قصیده  مشهورش می پردازد ، که هنوز  پس از قرنها طراوت وتازگی را حفظ  نموده واین شعر رودکی سبب شده تا امیر سامانی از سحر کلام رودکی انچنان به وجد و نشاط  شور و شوق آید، عنان اختیار از کف دهد، و به یکباره سوار بر اسب بدون کفش شده با همراهان عازم بازگشت  از هرات به سوی بخارا شود!

    این واقعه که تحسین همگان را از اعجاز کلام رودکی،  سبب می شود که اطرافیان امیر سامانی  به عظمت شعر رودکی ومقام ومنزلت او بیشتر از گذشته واقف شوند و به پاس این قصیده بس زیبا  و جاودانه  که امیر، ترک هرات کرده و به سوی مقر حکومتی در بخارا روانه شود. سبب شد تا ثروت ، انعام و جوایز وپاداش فراوانی به او  اهداء کنند، و با احترام از او در آن ایام یاد کنند .

    هنر شاعران  بزرگ به راستی این است که پیام خود را به  نحوی شایسته و خاص  به مخاطب القاء کنند ،شعر نیروی خارق العاده ای دارد که می تواند هر گره را بازکند و هر بی رمقی را جان و حیات بخشد ،البته نه هر شعری...

    بوی جوی مولیان آیدهمی   /     یاد یار مهربان آید همی

    ریگ آموی و درشتی های او  /    زیرپایم پرنیان آید همی

    آب جیحون با همه پهناوری   /    خنگ ما را تا میان آید همی

    میر سرو است و بخارا بوستان /   سرو سوی بوستان آید همی

    بهرحال ، آن ایام  خوش  روزگار رودکی  نیز سپری شد، روزگار گاه سر سازگاری و گاه سر ناسازگاری با او داشته،  شهرت و مکنت ،  نزد دربار سامانیان،  گرچه فرصت های زیادی برای  رودکی به ارمغان داشت، اما  این دوران چندان نپایید ، و با خلع امیر سامانی او نیز طرد گردید ، و روزگار پیری  و سالخوردگی، حاصلی جز  افسوس  ،افسردگی، یاس، نوامیدی و سختی ایام سودی  نداشته ، و این شاعر توانمند که در جوانی با سرایش شعر و نواختن چنگ روح آدمیان را نوازشگر بوده،   در دوران آخر عمرش، روزگار چندان  روی خوشی  با او نداشته و زمانه نوازشگر این نغمه خوان پارسی گو نبوده، دچار بی مهری زمانه شد.

    تصویر سازی یا صور خیال در اشعار رودکی، چنان قوی است، بخصوص در مراسم شاهان سامانی که خود بایست شاهد عینی صحنه ها بوده باشد، که چنین تصویری ارائه می دهد، و بسیار بعید است در آن دوران او نابینا بوده، و این قول را که اواخر عمر نابینا گشته ، بیشتر قوت می دهد.

    نقل شده ، که کوری او در کودکی توسط  روزگارصورت نگرفته ،بلکه درسن پیری ، درد مندی،  توسط  ابنای روزگار صورت گرفته که حاصلی جز درد و دردمندی برایش نداشته است.  پیری  و درد مندی خود رنج وانتقامی ، است که روزگار غدار  از آدمیان می گیرد،  و پدر شعر پارسی سرانجام  در ناتوانی ،سختی، عسرت، ضجرت ومشقت  ترک جهان نمود.

    اختصاصات شعری رودکی

    سبک شعری ، او سبک خراسانی است ، سبک خراسانی از قرن سوم شروع و تا قرن ششم ادامه داشته، شاعران پیرو سبک خراسانی عبارتند: فرخی، عنصری، منوچهری، فردوسی، ناصر خسرو، سنایی، سعد سلمان؛ که در منطقه بزرگ خراسان و قومس  ناحیه شاهرود  دامغان و سمنان امروزی بوده.

    اشعارش ساده و روان  و آهنگ کلمات وجملات سنگین وگاه روش پند و موعظه نیز به خود می گیرد:

    ای، آنکه غمگنی و سزاواری/ وندر نهان سرشک همی‌باری 

    رفت، آنکه رفت، و آمد، آنکه آمد/ بود، آنچه بود، خیره چه غم داری؟

    یکی از اقدامات مهم او به نظم آوردن کلیله و دمنه بود ، شایان ذکر است کتاب کلیله ودمنه در اصل به زبان سانسکریت بوده ، که موضوع داستانهایی از زبان حیوانات نقل شده و کلیه ودمنه ،  نام دو شغال است. این کتاب از سانسکریت، به زبان پهلوی ، و سپس به عربی و سرانجام به پارسی در آمده، و رودکی آنرا به شعرساخته و پرداخته،اما !  افسوس صد افسوس که بخش های متعددی از این منظومه شعر ی عملا  از بین رفته است.

    رودکی ابیات و اشعارش را در قالبهای: قصیده ، غزل، رباعی، مثنوی، قطعه  سروده بوده  و گویند بیش از یک میلیون بیت  شعر سروده،  که آنان نیز اکثرا از بین رفته است گویی روزگار جفا پیشه  نامهری فراوان در محو آثار ادبی ابیات و اشعارش نموده است .

    گرچه اشعار رودکی در برخی ابیات روحیه  شاد و در وصف طبیعت و شادی ایام است. اما!  تاسف و اندوه و فراق دوستان در شعر او بسیار اثرگذار و قابل بررسی است .

    هیچ شادی نیست اندر این جهان /  برتر از دیدار روی دوستان

    هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر  / از فراق دوستان پر هنر

    در وصف علم و دانش نیز ارزش و احترام قائل است، می گوید:

    مردمان بخرد اندر هر زمان   / راز دانش را به هر گونه زبان

    گرد کردند و گرامی داشتند  / تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

    در پند اینکه  در سختی ها بایست صبر نمود تا سرانجام اسباب گشایش ایجاد شود با نگاه شاعران و بس ارزشمند گفته:

    کار چون بسته شود بگشایدا    /  وز پس هر غم طرب افزایدا

    در شعر اشاره به واژه« یخچه »می نماید  که به نظر همان تکرگ یا برف  را می گوید:

    یخچه می‌بارید از ابر سیاه /چون ستاره بر زمین از آسمان

    در بیان سلامت تن آدمیان نیز در قالب شعر گفته :

    گر خوری از خوردن افزایدت رنج   /   ور دمی مینو فراز آوردت و گنج

    در بیان خدا پرستی نیز می گوید:

    بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم/ اندوه درم و غم دینار نداریم

    در یاد و تکریم ابوالفضل بیهقی صاحب تاریخ بیقی نیز در شعرش چنین یاد می کند:

    یک صف میران و بلعمی بنشسته/ یک صف حران و پیر صالح دهقان

    تصویر ساری یا صور خیال  در اشعار رودکی چنان قوی است. بخصوص در مراسم شاهان سامانی که خود، بایست  شاهد عینی صحنه ها بوده باشد ،که چنین تصویری ارائه می دهد،  و بسیار  بعید است ، در آن دوران او نابینا بوده و  این قول را  که اواخر عمر نابینا گشته  بیشتر قوت  می دهد.

    خسرو بر تخت پیشگاه نشسته/شاه ملوک جهان، امیر خراسان

    ترک هزاران به پای پیش صف اندر/هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان

    هر یک بر سر بساک مورد نهاده روش/ می سرخ و زلف و جعدش ریحان

    رودکی در مجلس امیر سامانی و سران و بزرگان قوم و لشکری و کشوری خودش حضور دارد و خود با چشمانش شاهد مناظره است، بعید است که آن زمان نابینا بوده و فردی دیگر  برای او نقل قول نموده باشد!

    مجلس باید بساخته، مکانها / ز گل و از یاسمین و خیری الوان

    نعمت فردوس گستریده ز هر سو/ساخته کاری که کس نسازد چونان

    جامهء زرین و فرش‌های نو/ آیین شهره ریاحین و تخت‌های فراوان

    زبان و ادبیات پارسی حاصل تفکر  و  تلاش  شاعران و نویسندگان بزرگ در گذرگاه عمر طولانی خویش بوده  این  میرات  کهن  را  که  به  امانت  به  ما سپرده  شده  با  خواندن  و  مطالعه  و  درست  نگارش  نمودن  بیشتر  از  گذشته  ارج  نهیم

    منبع : تبیان

     

     

    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

     

    نمایشنامه «مهمانسرای دو دنیا» اثر اریک امانوئل اشمیت


    این نمایشنامه داستان قرار گرفتن چند انسان بر اثر حادثه ای در جایی میان دو دنیا را به تصویر می کشد. شخصیت اصلی این داستان که نامش ژولین است در ابتدا به وجود اعتقادی نداشت و به گمانش آدم های اطراف و نیز اشیاء و دنیای پیرامونش حقیقت نداشتند.


    مهمانسرای دو دنیا

    این نمایشنامه داستان قرار گرفتن چند انسان بر اثر حادثه ای در جایی میان دو دنیا را به تصویر می کشد. شخصیت اصلی این داستان که نامش ژولین است در ابتدا به وجود اعتقادی نداشت و به گمانش آدم های اطراف و نیز اشیاء و دنیای پیرامونش حقیقت نداشتند. این عدم اطمینان با گذشت زمان و قرار گرفتن او در مکانی بین دو دنیا و همچنین لمس عشقی حقیقی به دختری به نام لورا به یقین تبدیل می شود.

    داستان از آنجایی آغاز می شود که ژولین گیج و منگ در حالی که به دیوار های آسانسور تکیه داده وارد صحنه می شود. او درست نمی تواند به یاد بیاورد که چه طور وارد آن مهمانسرا شده. رئیس دلبک، راجاپور غیب آموز و ماری مارتن وارد صحنه می شوند. ژولین از آن سه می پرسد که کجاست. هر سه برایش تعریف می کنند که هر کدام به چه دلیل گذارشان به آنجا افتاده؛ اغما...سکته  قلبی...تصادف بین راه...

    در این میان دکتر س... وارد صحنه می شود. وی که به ظاهر ریاست کل مهمانسرا را بر عهده دارد برای ژولین توضیح می دهد که در حال رانندگی از جاده منحرف شده و به درختی برخورد کرده و در حال حاضر در کماست. جایی بین مرگ و زندگی. ژولین به هیچ وجه حاضر نمی شود باور کند که چه اتفاقی افتاده. اگر زنده بماند با آسانسور به پایین برده می شود و اگر نه به بالا.

    داستان از آنجایی آغاز می شود که ژولین گیج و منگ در حالی که به دیوار های آسانسور تکیه داده وارد صحنه می شود. او درست نمی تواند به یاد بیاورد که چه طور وارد آن مهمانسرا شده.

    غیب آموز در جواب ژولین که می گوید دنیا برایش کسالت آور و یکسان بود می گوید:" بی اشتهایی چه بسا بدترین دردهاست. وقتی سیر به دنیا می‌آین، قبل از این که فریاد بزنین دهنتون رو پر می‌کنن، قبل از این که پول درارین خرج می‌کنین، اینا ادم رو خیلی اهل مبارزه بار نمی اره. برای ما بی اقبال‌ها، چیزی که زندگی رو اشتهااور میکنه اینه که پر از چیزهاییه که ما نداریم. زندگی برای این زیباست که بالاتر از حد امکانات ماست."( صفحه  42 کتاب)

    ‌مهمان‌سرای دو دنیا، ظاهراً به جهان بعد از مرگ می‌پردازد به برزخی که آدمی در شرایط کما به آن دچار می‌شود اما در واقع این مهمان‌سرا، نماد ضمیر ناخودآگاه آدمی است. جدایی اصلی میان خودآگاه و ناخودآگاه در مهمان‌سرای دو دنیا در واقع به شکلی نمادین مورد توجه اشمیت، قرار گرفته است‌. مهمان‌سرا، مکان ناخودآگاهی آدمی و جهان واقعی و زنده، خودآگاهی آدمی است و بدین‌سان است که انسان‌هایی که از مهمان‌سرا به جهان زندگان، باز می‌گردند همه اتفاقات جهان ناخودآگاه را فراموش می‌کنند. مگر اینکه با شوکی عاطفی روبه‌رو شوند تا آن ناخودآگاه به خودآگاه تبدیل شود آرزویی که بیننده برای شخصیت‌های نمایشی ژولین و لورا دارد.

    ***

    اریک امانوئل اشمیت

    اریک امانوئل اشمیت، متولد 1960 فرانسه است. وی در رشته فلسفه تحصیل کرده و آثار نمایشی‌اش که بازتاب نگرش فلسفی‌اش می‌باشد. در این دهه، اشمیت یکی از پر خواننده ترین نویسنده های فرانسوی در جهان است. کتابهای او تا به حال به 43 زبان زنده ی جهان ترجمه شده  و بیش از 50 کشور جهان نمایشنامه های او را اجرا می کنند. مذهب در جهان نقش عمده‌ای در آثار اشمیت دارد. در «دایره نامعلوم» وی سعی در برقراری هارمونی بین مذهب و فرهنگ دارد. «میلارپا» اولین داستان از این سری است و به بودائیسم تبتی می‌پردازد. داستان بعدی «آقا ابراهیم و گلهای قرآن» به صوفیسم تقدیم شده و «اسکار و بانوی گلی‌پوش» محتوایی درباره مسیحیت دارد. در این کتاب نیز با اعتقادی راسخ زندگی بعد از مرگ را مطرح می کند.

    پی نوشت:

    *مهمانسرای دو دنیا/ اریک امانوئل اشمیت/ مترجم: شهلا حائری/  انتشارات: قطره/  قیمت: 30000ریال

    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]

     


    اولیور تویست

    نوشته  چارلز دیکنز

    اولیور تویست در حقیقت ادعا نامه ای است که که چارلز دیکنز علیه جامعه فاسد آن روز انگلستان نوشت.

    پسر کوچک و یتیمی که پدر و مادر خود را از دست داده و در عرصه گیتی تک و تنها مانده به دنیای اطرافش وارد می شود. جامعه ای که قانون جنگل با همه بی رحمی در آن رواج دارد و پسر کوچک این مطلب را به خوبی درک می کند که باید با چنگ و دندان از خود دفاع کند وگرنه دیگران پاره پاره اش می کنند. منافع عده بسیاری ایجاب می کند که او (علیرغم ثروت فراوانی که از پدر به ارث رسیده) در فساد و تباهی فرو رود، ولی اولیور کوچک برای دنیای تیرگی ها ساخته نشده و سرانجام در نبرد خونینی که در آن خوبی ها و بدی ها یک بار دیگر در مقابل هم صف آرایی می کنند اولیور کوچک موفق می شود که خود را از جنگ افراد بد سرشت و کسانی که طمع ثروت او را در دل دارند، خلاص کند. اما پس از آن یعنی هنگامی که اولیور از دست ارباب ستمگرش فرار می کند و خود را در شهر بزرگ و پر خطر«لندن» تنها می یابد، نه خانواده ای دارد و نه حتی دوستی، چیزی نمی گذرد که در دام پیرمردی شرور به نام « فاگین» که خانه اش پاتوق دزدها و جیب برهاست گرفتارمی شود.

    تم اصلی این داستان هنگامی ایجاد شد که دیکنز (نویسنده داستان) در یک مجله استخدام شد. از آن پس چارلز به میان مردم می رفت و ساعتها در خیابان پرسه می زد و وضع زندگی آنها را زیر نظر می گرفت، به محله های کثیف و آلوده شهر لندن می رفت و با بچه های طبقات پایین درد دل می کرد. زیرا او خود را متعلق به آنها می دانست و به آنها عشق می ورزید. دردها و مشقات زندگی، «چارلزدیکنز» را بر آن داشت تا به دنیای وسیع نویسندگی پناه برد. در سالهای 1831 و 1832 روزنامه نویسی می کرد اما پس از آن رمان را پسندید و پا به میدان پر ارج و بزرگ آن گذاشت تا دردهای خود را که تا پایان عمرش با او بودند بر روی کاغذ آورد.

    اولیور تویست در حقیقت ادعا نامه ای است که چارلز دیکنز علیه جامعه فاسد آنروز انگلستان نوشت. در این کتاب نویسنده چیره دست با قلمی شیوا و دلنشین تلخی ها و حقایق نکبت بار زندگی را به وضوح و قدرت عجیبی توصیف کرده بوده و به این ترتیب «الیور تویست» معروف شد و چارلز دیکنز بنیان گذار بزرگ آن مرتبه ای بسیار پرارج و ارزنده در میان مردم پیدا کرد.

    تنها ایرادی که آنها از دیکنز گرفتند این بود که او بیش از حد در شرح و توصیف اشخاص داستان حاشیه رفته بود اما پاسخی قانع کننده، آنها را به قبول این حقیقت وا داشت که شرح و توصیف او لازم است و حقیقت نیز همین بود.

    چارلز دیکنز در این کتاب به زیبایی ناهنجاری های اجتماعی و اقتصادی برخواسته از انقلاب صنعتی و نظام سرمایه داری در انگستان را به نمایش می کشد. یکی از عمده این ناهنجاری ها سوءاستفاده از کودکان و زنان به منظور افزایش تولید در مقابل دستمزدهای پایین تر بود چرا که به نوشته ویل دورانت: در شرایطی که در جامعه صنعتی شده انگلستان کار برای مردان کمیاب بود، کارخانه داران از مردان می خواستند که زنان و کودکانشان را به کارخانه بفرستند. زنان کارگران ارزانقیمت تری بودند و کارخانه داران آنان را بر مردان سرکش و سنگین قیمت ترجیح می دادند. این شرایطی است که جوامع غربی درحال پایه ریزی نظام سرمایه داری صنعتی و تجاری خود بودند، هرچند که می دانیم ریاضت این دوران برای مصرف و لذت آینده است.

    http://www.hamshahrionline.ir/news-68216.aspx

    منابع:

    کتاب رمان اولیور تویست

    کتاب چهره های درخشان، جلد دوم، ترجمه و تالیف محمد حسین مقصودلو و علیرضا تبریزی

    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]


    7 نکته‌ ناگفته از زندگی«دیکنز»

    ذکر نکاتی جالب توجه از زندگی این نویسنده‌ بزرگ خالی از لطف نیست؛ رمان‌نویسی که در زمان حیات از شهرت فراوانی برخوردار بود و رمان‌هایش در قرن حاضر نیز جزو پرخواننده‌ترین آثار کلاسیک محسوب می‌شوند.

    ** نویسنده‌«الیور توییست» همچون بسیاری از قهرمانان داستان‌هایش در طبقه‌ متوسط شهر پورتس‌موث انگلیس‌ متولد شد و در سنین پایین وارد بازار کار شد. وقتی پدرش به علت بدهکاری به زندان افتاد، «باز» (نام چارلز در کودکی) 12 ساله مجبور شد برای حمایت مالی از خانواده‌اش در کارخانه‌ای مشغول به کار شود. کار وی چسباندن برچسب روی قوطی‌های واکس کفش بود. وی سپس در یک بنگاه تجاری فعالیت کرد و بعدها به گزارشگری مشغول شد.

    ** دیکنز و همسرش «کاترین»، که دختر یکی از همکارانش در روزنامه‌ «نیویورک» بود، 10 فرزند داشتند که یکی از آن‌ها در زمان نوزادی درگذشت. او نام نویسندگان محبوب خود را برای برخی از فرزندانش انتخاب کرد. «آلفرد دورسی»، «تنیسون دیکنز» و «هنری فیلدینگ دیکنز» نام سه تن از فرزندان چارلز و کاترین بودند.

    ** گفته می‌شود دیکنز یکی از اعضای باشگاه معروف «ارواح» لندن بوده است. این سازمان در حال حاضر نیز به بررسی مسائلی چون ارواح و تسخیر شدن انسان‌ها توسط این موجودات می‌پردازد. علاقه‌ دیکنز به این موضوعات از نوجوانی آغاز شد که او داستان‌هایی درباره‌ی قتل، اشباح و آدم‌خوارها را به رشته‌ی تحریر درمی‌آورد. وی همچنین از فواید هیپنوتیزم تعریف می‌کرد که به وسیله‌ی آن موفق شده بود سردردهای همسرش را درمان کند.

    ** در سال 1947 «هانس کریستین اندرسون»، نویسنده‌ هلندی آثار تخیلی در اولین دیدار خود از انگلستان مقدمه‌ای را به الهام‌بخش ادبی‌اش «دیکنز» تقدیم کرد. رابطه‌ این دو نویسنده‌ سرشناس تا آنجا دوستانه شد که 10 سال بعد «اندرسون» به خانه‌ دیکنز بیاید و دو هفته‌ای را آن‌جا سپری کند. دیدار طولانی‌مدت نویسنده‌ی «جوجه اردک زشت» میزبان را به سختی انداخت، به طوری که پس از رفتن وی، دیکنز روی آیینه‌ی اتاق میهمان نوشت: «هانس اندرسن پنج هفته در این اتاق خوابید، پنج هفته‌ای که برای خانواده یک قرن طول کشید!»

    دیکنز در نامه‌ای به دوست قدیمی خود نوشت: «کمی شوکه شده‌ام، نه به خاطر تصادف قطار و ضربه خوردن، بلکه به دلیل کار سخت پس از آن برای بیرون آوردن افراد صدمه‌دیده و اجساد مرده‌ها که تجربه بسیار وحشتناکی بود. »

    ** خالق «آرزوهای بزرگ» از دوران کودکی از بیماری صرع رنج می‌برد. چندین شخصیت داستانی او از جمله «مانکس» در «الیور تویست»، گاستر در «خانه‌ غم‌زده» و بردلی هدستون در رمان «دوست مشترک ما» از تجربیاتی دردناکی چون حمله‌های صرع رنج می‌برند. پزشکان کنونی معتقدند دیکنز این بیماری را با جزییات پزشکی باورنکردنی توصیف کرده است.

    ** نهم ژوئن 1865 بود که دیکنز از فرانسه به انگلیس باز‌می‌گشت که قطارش از ریل خارج شد. در این صانحه 10 نفر کشته و ده‌ها نفر زخمی شدند. دیکنز که صدمه‌ای ندیده بود، جان خود را به خطر انداخت و به کمک آسیب‌دیدگان رسید. وی همچنین با وجود خطر زیاد، به قطار بازگشت تا دست‌نوشته رمان «دوست مشترک ما» را از آتش نجات دهد. چهار روز پس از این جریان، دیکنز در نامه‌ای به دوست قدیمی خود نوشت: «کمی شوکه شده‌ام، نه به خاطر تصادف قطار و ضربه خوردن، بلکه به دلیل کار سخت پس از آن برای بیرون آوردن افراد صدمه‌دیده و اجساد مرده‌ها که تجربه بسیار وحشتناکی بود. »

    ** پیش از شناخته شدن به عنوان رمان‌نویس معروف، دیکنز بر روی صحنه‌ی تئاتر فعالیت داشت. او که ذاتا بازیگر بود، شخصیت‌هایش را پیش از ورود به دنیای کاغذی، مقابل آیینه خلق می‌کرد. او همچنین چندین نمایش‌نامه را به نگارش درآورد و در برخی اجراهای آماتوری ایفای نقش می‌کرد. وی بعدها در اجتماعات عمومی بخش‌هایی از رمان‌هایش را می‌خواند و به جای شخصیت‌های داستانی‌اش بازی می‌کرد.

     

    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
     
    انسان

    اشعار عطار همانند بسیاری از شعرای پارسی گوی دیگر مملو از مضامینی است که می توان سیمای انسان آرمانی را از طریق آن ترسیم نمود . بررسی اشعار عطار نشان می دهد که آثار او آکنده از مفاهیم مذهبی و عرفانی است که می توان با بررسی آن مفاهیم دیدگاه عطار در باره انسان آرمانی ( که همانا در علم نوین روان شناسی تحت عنوان سلامت روان مطرح شده ) را استنباط کرد. یکی از مفاهیم معمول در غزلیات عطار مفهوم عشق می باشد و به نظر می رسد که عطار به شیوه ای خاص با این کلمه و با این مفهوم برخورد نموده است. در این متن بر آنیم تا با بررسی مفهوم عشق از دیدگاه عطار و بررسی جایگاه عشق در اشعار او به دیدگاه این شاعر بزرگ درباره انسان آرمانی پی ببریم.

    بررسی غزلیات عطار نشان می دهد که او عشق را والاترین و متعالی ترین مرحله تکامل انسان و بشر می داند او معتقد است انسان بدون عشق انسانی است که در مرحله خورد و خواب و تخته بند تن باقی مانده است . اشتیاق شدید به زیبایی انسان حساس و عاطفی را بر می انگیزد که برای رسیدن به نیکی و پاکی و ادراک خیر و جمال باطن به حرکتی نفسانی در اعماق قلب و روح خود بپردازد . عشق عرفانی که حاصل سیر جان و روان آدمی از تمایلات مادی و عبور از خواسته های پست حیوانی است. با شناخت و معرفت حق همراه و نقطه اوج و اتصال بشر به جنبه الهی خود و اتحاد با «منبع و مبدا» کمال مطلق است. این کیفیت انسانی همراه و اشتیاق دردناک وصال موجب شدید ترین هیجانات روحی در انسان می شود و عاشق را با نیاز جانسوز وصال و عطش پیوستن به مبدا آفرینش دین و دل باخته و سر از پای نا شناخته, در کوره راه های پرپیچ و خم و ناهموار هفت وادی رنج و بلا به امید یافتن کم ترین نشان از معشوق سرگردان رها می سازد. عاشق حق سنگلاخ طلب را ناامیدانه با پای پرآبله می پیماید و سرانجام در بیان حیرت در حسرت یافتن قطره ای از چشمه ازلی حق به تمامی محو و فنا می گردد. که وصال یار همین است.

    در ادب فارسی از قرن چهارم به بعد عشق عرفانی والاترین جوهر شعر و بزرگترین منبع الهام شعرا و ادبا بوده است و بزرگان شعر و ادب از این زلال مستی بخش برای غنا بخشیدن به اندیشه و بیان خود جرعه ها نوشیده اند و بهره ها برده اند این غنا و تعالی در محتوا و مضمون کلام ادبی از قرن ششم به بعد با ظهور شعرای عارف بزرگی چون سنایی و عطار و مولانا به اوج رسید.

    شیخ فریدالدین عطار نیز که به حق بزرگترین شاعر عارف قرن ششم هجری است, در آثار متعدد مکتوب خود از این سرچشمه بیکران و پایان نایافتنی فیض ها برده و افاضه ها نموده است . عطار در شناخت حق و معرفت رموز عشق ربانی در مرتبه بسیار بالایی از سیر و سلوک قرار دارد . از این جهت شاید مناسب تر باشد که او را عارف شاعر بنامیم تا شاعر عارف , همچنان که با مروری بر دیوان اشعارش در می یابیم که قالب کلام و محدوده واژگان , برای بازگو کردن جوششی که در درون دارد. رسایی لازم و کافی را ندارد. در غزلیات , عشق اصلی ترین و شاید تنها محور مضامین است و « وهرچه رود جز حدیث عشق افسانه است».

    عشق

    دراین متن نگاهی مختصر خواهد شد بر تجلی عشق و مفهوم آن و مراحل عشق عرفانی از دیدگاه عارف و سالک بزرگ طریق محبت تا بدین وسیله مراد او از آن را دریافته و آن را به حوزه روان شناسی به ویژه سلامت روان مرتبط سازیم.

     

    عشق چیست؟

     

    از نظر عطار , عشق پدیده ای است غیر قابل وصف و بی شرح و بیان که به عبارت نمی گنجد و تنها به اشارت توصیف می شود:

     

    سخن عشق جز اشارت نیست
    عشق در بند استعارت نیست
    در عبارت همی نگنجد عشق
    عشق از عالم عبارت نیست

     

    واقعه ای است که هر که در آن افتد به سلامت برنخیزد و دل و جانش برباد فنا رود.

     

    بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد

    دل کیست که جان نیز در این واقعه هم شد

    چون پرده برانداختی از روی چو خورشید
    هرجا که وجودی است از آن روی عدم شد
    راه تو شگرف است به سر می روم آن ره
    زان روی که کفر است در آن ره به قدم شد

     

    در جای دیگر اشاره می کند:

     

    همه در جام بماندیم مدام
    اثر گرد ره یار کجاست
    گشت عطار در این واقعه گم
    اندر این واقعه عطار کجاست

     

    و نیز آتشی است که خشک و تر می گیرد:

     

    گر پرده ز خورشید جمال تو بر افتد
    گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
    بر چشم و لبم زاتش عشق تو بترسم
    کین آتش از آن است که در خشک و تر افتد.

     

    دیگر عرفا نیز از دیر باز عشق را مقوله ای توصیف ناپذیر دانسته اند و تعریف گوناگونی که در آن داده اند به واقع هیچ یک نتوانسته است این کشش جادویی به سوی اتحاد با معشوق ازلی را تشریح کند , بیان حضرت مولانا :

    عشق

    هرچه گویم عشق را شرح و بیان

    چون به عشق ایم خجل گردم از آن

     

    اعتراف واضحی در این زمینه است محبت صفتی است که خلق از وی عاجز آمدند . هیچ واصف که مر محبت را وصف کرد . از عین محبت خبر نکرد . لیکن آنچه گفتند اوصاف محبت گفتند.

     

    خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
    آن است که هرچیز که گویند نه آن است
    برتر زصفات خرد و دانش و عقل است
    بیرون زضمیر دل و اندیشه جان است
    از وصف تو شرح که دادند محال است
    وز عشق تو هر سود که کردن زیان است

     

    ذره جادویی

     

    عرفا و شعرا بر این عقیده اند که همه عالم پرتوی از جمال طلعت دوست است . ذره ای به عظمت جهان , مبدا کل حیات و منشا تکوین همه عناصر هستی است و عالم کثرت از این نقطه وحدت به ظهور پیوسته و به مدد نیروی شگرف او از ظلمات نیستی به در آمده و صورت هستی کمال پذیرفته است و سرانجام نیز عالم کثرت در ذرات باری تعالی محو و نابود می شود و تنها اوست که ماندنی است.

    عطار نیز چون دیگر عرفا , براین اندیشه وحدت وجودی است و جز جز پدیده های مادی و معنوی جهان را تجلی ذات و صفات معشوق می داند.

    رویت زبرق ناگهان یک شعله زد آتش فشان
    هرلحضه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد
    برقی برون جست از قدم برکند گیتی را زهم
    پس نور وحدت زد علم تا ما و من افتاده شد

     

    و در جای دیگر اشاره می کند:

     

    ذره ای خورشید رویش شد پدید

    ولوله در جن و انسان اوفتاد

    همچنین بیتی از او می فرماید:

    یک شعله آتش از رخ تو بر جهان فتاد

    سیلاب عشق در دل مشتی خراب بست

    و نیز اشاره می کند:

    در تافت روز اول یک ذره عشق از غیب

    افلاک سرنگون گشت ارواح نعره زن شد.

    ادامه دارد ....                                                                                     

    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
     

    عشق موهبت الهی برای زندگی

     

    نور

    عطار

    معتقد است که عشق موهبتی است الهی که به هرکس داده نمی شود و فقط جان های آگاه ودل های دردمند وارواح مستعد , لیاقت آن را دارند. عشق نوری است که خداوند بر دل صالحان می تاباند و آتشی است که جز در آسمان جان پاکان و نیکان نمی گیرند. بنابراین عطار انسانی را کمال یافته می داند که عاشق باشد . عشق به تنها خالق و تنها عشق را وسیله ایجاد کننده ارتباط واقعی با خدا می داند.

    عشق جز بخشش الهی نیست

    این به سلطانی و گدایی نیست

       عشق وقف است بر دل پردرد

       وقف در شرع ما بهایی نیست

    عرفا گاهی این موهبت الهی را مقدم بر صورت هستی پذیرفتن انسان در عالم مادی می دانند که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی . محمد غزالی نیز در کتاب کیمیای سعادت می گوید : روح چون از عدم به وجود آمد. سر حد وجود عشق منتظر مرکب روح بود .

    در ازل پیش از آفرینش جسم

    جان به عشق تو مایل افتاده است

    عطار همچنین عشق را فضای آسمانی می داند:

    گویی که بلا با سر زلف تو قرین بود

    گویی که قضا با غم عشق تو قران کرد

    از این روی پذیرش عشق امری خارج از اراده و اختیار انسان, جبری و اضطراری است:

     

    در عشق قرار بی قراری است
    بدنامی عشق نامداری است
    در عشق ز اختیار بگذر
    عاشق بودن نه اختیاری است

     

    یا

    ندانم تا چه کارم اوفتاده است
    که جانی بیقرارم اوفتاده است
    همان آتش که در حلاج افتاد
    همان در روزگارم اوفتاده است
    دلم را اختیاری می نبینم
    خلل در اختیارم اوفتاده است

     

    راه

    بسیاری دیگر از عرفا نیز در این اندیشه با عطار همراه اند . بابا طاهر عریان می گوید: «محب به وادی محبت به اختیار خود داخل نمی شود. بلکه جاذبه جمال محبوب به اضطرار او را به سوی خود جذب می کند.»

    غزالی نیز عشق را امری جبری می داند:« عشق جبری است که در او هیچ کس را راه نیست به هیچ سبیل لاجرم احکام او نیز همه جبر است . اختیار از او و ولایت او معزول است . مرغ اختیار در ولایت او نپرد . احوال او همه زهر قهر بود و مکر جبر بود. عاشق را بساط مهره قهر او می باید بود. تا او چه زند و چه نقش نهد. پس اگر خواهد و اگر نخواهد. آن نقش بر او پیدا می شود . »

    عین القضاه همدانی , عارف بزرگ قرن ششم نیز عشق را غیر اختیاری می داند ... تا بود که روزی مرغ عشق در دامت افتد و این در افتادن نه به اختیار بود .

    اما عطار عشق را یک نیرویی می داند که بی راهنما سر در گم خواهد شد. بنابراین وجود پیر , راهنما و قطب در اشعار عطار محتمل به نظر می رسد. چرا که سختی منازل سلوک و وجود شداید فراوان در راه وصال محبوب ازلی , عاشق را ضروری می نماید که از دلیلی ره شناس و پیروی خطر آشنا برای طی مراحل پر مخاطره و هولناک معرفت اله می نماید که از دلیلی ره شناس و پیری خطر آشنا برای طی مراحل پر مخاطره و هولناک معرفت اله مدد جوید . یعنی قطع این مرحله بی همرهی خضر امکان ندارد. ضرورت دلالت قطب و مراد مورد تایید عموم عرفا است و عطار نیز در این باب با دیگر راهبان و واقفان طریق محبت هم داستان و معتقد است . برای وصول به سیمرغ حقیقت , راهنمایی هدهد راهدان ضروری است.

    برو چندین چه گردی گرد این ره
    که چشمت کور گردد از غباری
    به چشم خود برو پیری طلب کن
    که تو ننگی شوی بی نامداری

     

     

    جایگاه عقل و عشق در انسان متعالی

     

    از مباحث مهمی که در مقالات و آثار عرفای شاعر و غیر شاعر مطرح و بسیار شایان توجه است, تقابل عقل و عشق است . عرفا معتقدند عقل برای معرفت خداوند وجودی ناقص و ناتوان است.حسین حلاج می گوید : کسی که با راهنمایی عقل آهنگ خدا کند , عقل او را سرگشته وشیدا در حیرت و سرگردانی رها خواهد ساخت. در مقابل عقل عشق جوهری شریف و والا و کامل است و تنها طریقی است که شناخت و ادراک حق را برای انسان میسر می سازد.

    ماجرای عقل و عشق در عرفان حدیث مکرری است که نیازی به شرح آن نیست. خواجه عبداله انصاری عقیده دارد, عقل با تمام مقام والای خود انسان را به کمال نمی رساند و عشق تنها راه رسانیدن انسان به خدا و محو کامل بشر در اصل و منشاوجودی خود است و این اتحاد , کمال واقعی انسان است.

    عشق

    عین القضاه نیز در این زمینه می گوید: چون آفتاب عشق برآید , ستاره عقل محو گردد . شمس تبریزی عقل را حجاب معرفت می داند: عقل تا درگاه می برد , اما اندرون خانه ره نمی برد.آنجا عقل حجاب است و دل حجاب و سر حجاب . عطار نیز معتقد است که عقل در برابر عشق ناتوان است. مانع وصال است. حجاب است. طفل ره عشق است. بیگانه است . دیوانه است. مست است. بی خبر است. بازیچه عشق است و خلاصه پنداری است که به وسیله آن نمی توان به حقیقت یگانه راه یافت به شواهدی در این مضمون نظر کنیم :

     

    عقلی که در حقیقت بیدارد مطلق آمد

    تا حشر مست خفته در خلوت خیالت

     

    یا

    عقل چون طفل ره عشق تو بود
    شیر خوار از لعل پرلولوی توست
    گفتم ای عاقل برو چون تیر راست
    کین کمان هرگز نه بر بازوی توست

    یا

     

    به عقل این راه مسپر کانداین ره

    جهانی عقل چون خر در خلاب است

    یا

    عقل تا بوی می عشق تو یافت

    دایما دیوانه ای لایعقل است

    یا

    دل شناسد که چیست جوهر عشق

    عشق را ذره ای بصارت نیست

    یا

    چون زعشقت سخن رود جایی

    سخن عقل مختصر گردد

    یا

    یک سر موی از این سخن باز نیاید آن کسی

    کو به در تو عقل را موی کشان نمی برد

    یا

    بیار دردی اندوه و صاف عشق دلم را

    که عقل پنبه پندار خود ز گوش بر آرد

     

    جنون عشق همانند سلامت روان

     

    جنون عشق

    واضح است که عشق در دل عاشق برانگیزنده اشتیاق شدید برای پیوستن به معشوق است. این شوق وافراز سویی موجب ایجاد اندوه و درد و بسیاری عوارض دیگر می شود و سرانجام کار عاشق را به جنون و دیوانگی کامل می کشاند: جوینده مولی را از بلا و محنت چاره نیست .

    و از سویی دیگر سلوک در راه معرفت حق و وصال مستلزم ناامیدانه پیمودن راهی بس صعب و پر بلا و وصال , پیوسته آرزویی دور و دست نایافتنی است. درد و اندوه عاشق در عین حال شیرین و لذت بخش است و عاشق نه تنها از تحمل رنج در این راه دوری نمی گزیند. بلکه مشتاقانه طالب آن است.

    ابن سینا می گوید: عاشقان مشتاق از آن روی که عاشقند, چیزی دریافته اند و بدان دریافته لذت می یابند, و از آن روی که مشتاقند اصناف ایشان را رنجی باشد. اما چون رنج از جهت اوست , همه لذیذ باشد.

    عطار نیز در غزلیات خود ابیات فراوانی در این مضمون دارد:

    طالب درد است عطار این زمان

    کز میان درد درمان بازیافت

    یا

    تا غم عشق تو هست در همه عالم

    هیچ دلی را غمی دگر که پسندد

    یا

    بلا کش تا لقای دوست بینی

    مرد بی بلا مرد لقا نیست

    یا

    دوای جان مجوی و تن فروده

    که درد عشق را هرگز دوا نیست

    یا

    عشق جانان همچو شمع از قدم تا جان بسوخت
    مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
    عشق آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود
    آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت
    ز آتش رویش چویک اخگر به صحرا اوفتاد
    هردو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

     یا

    اگر دردت دوای جان نگردد
    غم دشوار تو آسان نگردد
    که دردم را تواند ساخت درمان
    اگر هم درد تو درمان نگردد

     

    فنا و وصال عاشق

     اما عاشق در این وادی هول و هلاکت در طلب کیست؟ و کیست که موجب حیرانی او شده است؟ البته وصال و رسیدن به معشوق و اتحاد با اوست که عاشق را آماده تحمل همه این شداید و مرارت ها می کند. نهایت نیاز چیست , یافتن نیاز . ولی در وصال به بهای محو و فنای کامل امکان پذیر است و مادام که وجود خاکی و نیازهای مادی بشری موجود باشد. در راه ادراک حق سدی عبور ناکردنی است. وجود جسمانی عاشق حجابی است که اگر به طور کامل محو نگردد, اتحاد عاشق و معشوق ممکن نشود, چه تنها راه پیوستن به منبع ازلی وحی و الهام, مرگ و نابودی خود [از حجاب نفسانیات و مادیات ] است. تو خود حجاب خودی حافظ , ازمیان برخیز و حجاب خود مانع دیدار یار است. شمس تبریزی می گوید: همه حجاب ها یک حجاب است, جز آن یکی هیچ حجاب نیست, ان حجاب این وجود است.

    عطار مرا حجاب راه است

    با او به سفر نخواهم امد

    یا

    خفته ای کز وصل توگوید سخن
    خواب خوش بادش که خوش افسانه است
    وصلت آن کس یافت کز خود شد فنا
    هرکه فانی شد زخود مردانه ای است

    یا

    بودی که زخود نبود گردد
    شایسته وصل زود گردد
    چوبی که فنا نگردد از خود
    ممکن نبود که عود گردد
    هرگه که وجود تو عدم گشت
    حالی عدمت وجود گردد

     

    حیات

    و محو و فنا همان حیات و جاودانگی است که عاشق حق در پی آن است:

     

    راه عشق او که اکسیر بلاست
    محو در محو و فنا اندر فناست
    گربقا خواهی فنا شو کز فنا
    کم ترین چیزی که می زاید بقاست

     

     

     

    یا

    جان که فرو شد به عشق زنده جاوید گشت       دل که بدانست حال , ماتم جان در گرفت
    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
     

     

    اول اردیبهشت 1330 هجری شمسی میرزا محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرا و متخلص به بهار، شاعر و نویسنده توانای ایران و از رجال سیاسی این مرز و بوم بدرود حیات گفت. اشعار بهار زبان حال مردم، و نماینده افکار و آمال توده آزادیخواه بود و او با سروده هایش از اوضاع مملکت و امور سیاسی آن دوره انتقاد می کرد. بهار بعد از درگذشت پدر، ملک الشعرای آستان قدس رضوی شد و در مشهد روزنامه بهار را منتشر ساخت. در سال 1336 هجری شمسی انجمن ادبی دانشکده را در تهران تأسیس کرد و با دیگر ادیبان به فعالیت پرداخت.«دیوان اشعار»، تصحیح دو متن قدیمی و ارزشمند به نام های تاریخ سیستان، و مجمل التواریخ و القصص و«همچنین مختصر تاریخ احزاب سیاسی» از مهمترین آثار بهار به شمار می روند.

    شرح زندگی ملک الشعراء بهار

    میرزا محمد تقی ملک الشعراء بهار در تاریخ 13 ربیع الاول سال 1304 قمری در شهر مشهد پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش حاج میرزا محمد کاظم، متخلص به صبوری و ملقب به ملک الشعرا ابن حاج محمد باقر کاشانی، رئیس صنف حریربافان مشهد و او پسر حاج عبدالقدیر خاراباف ساکن کاشان بوده است . پدر بهار در مشهد تولد یافته است اما حرفه ی پدری و اجدادی را مانند سایر برادران خود دنبال نکرده و در مشهد به تحصیل علوم ادبیه و عربیه و زبان فرانسه و فقه و حکمت پرداخته و در عصر خود یکی از فضلای مشهور خراسان به شمار می آمده است. شعر را به سبک امیر معزی می گفته و در ساخت قصیده و مسمط و غزل و مثنوی استاد بود، لیکن بیشتر اشعار او قصیده است.

    مادر بهار از یک خانواده ی تاجر و اصیلی است که جد او از معارف گرجستان و از نژاد مسیحیان قفقاز بوده و در جنگ های روس و ایران با جمعی دیگر به وسیله ی عباس میرزا نایب السلطنه به اسارت به ایران آورده شده و به دین اسلام در آمده است.

    ملک الشعراء بهار اصول ادبیات را در نزد پدر آموخته و پس از مرگ پدر که 18 سال بیشتر نداشت، تحصیلات ادبی را نزد مرحوم ادیب نیشابوری که از ادبا و شعراء مشهور بود و نیز سایر فضلای معاصر، دنبال کرد و مقدمات عربی و اصول کامل ادبیات فارسی را در مدرسه نواب در خدمت اساتید آن فن تکمیل نمود. بهار از سنین کودکی ودر زمان حیات پدر قریحه ی ادبی خود را گاه به گاهی بروز می داد و ذوق فطری و خدادادی خویش را ضمن گفتار و کردار کودکانه خویش آشکار می ساخت. در خلال یادداشتهای او می خوانیم هنگامی که در سن ده سالگی با پدر و مادر به سفر کربلا رفته بودند شب هنگام، در بیستون عقرب جراری در بساط آن ها راه یافته و به ضربه کفش و لگد کشته می شود و بهار ده ساله این بیت را بدان مناسبت می سازد و برای پدر می خواند:

    به بیستون چو رسیدم یک عقربی دیدم         اگر غلط نکنم از لیفند فرهاد است

    پدر بارها در محافل دوستان خود این شعر فرزند را به رسم استهزا می خواند و می خندید. در سنین سیزده و چهارده سالگی نیز اشعاری از او در دست است که غالباً اشعار اساتید را تضمین می کرده است .

     

    با این وصف، پدر در تشویق او به شعر و شاعری کوتاهی می کرد؛ زیرا نمی خواست فرزندش حرفه ی شاعری را پیشه ی خود سازد و پیوسته به او می گفت: «در دوران آینده با شاعری کسی نمی تواند نان بخورد یا دنبال کسب و تجارت برود.»

    و در این راه او را تشویق فراوان می کرد اما چون بهار ذاتاًً شاعر بود و شاعر هیچگاه نمی تواند به عالم مادیات و کسب مال و منال قدم بگذارد، علی رغم آمال پدر وبه ذائقه ذوق فطری و طبع سرشار ادبی دنبال سخنوری و شاعری و نویسندگی را گرفت و تا بدان پایه رسید که در فن خود شهرت فراوان یافت.

    بهار پس از فوت پدر در گفتن شعر رفته رفته چنان مهارت به خرج داد که جز معدودی از اساتید، سایر فضلای خراسان آن را باور نکرده و می گفتند اشعار پدرش را به نام خود می خواند. پیش از آنکه حکام و امرای خراسان در محافل علنی مکرر وی را امتحان کردند و او قصاید خاصی را که از لحاظ لفظی و معنایی تازگی داشت، می سرود و به خوبی از عهده امتحان برمی آمد، اما حسودان و معاندین او رشته ی تهمت را از در دیگر تاب داده و گفتند کس دیگری است که برای او شعر می سازد. در همان ایام بود که گفتگوی مسافرت مظفرالدین شاه به خراسان، در مشهد شایع شد. بهار برای اینکه سِمت ملک الشعرایی خود را پس از صبوری محرز سازد و خود را به شاه بشناساند اولین قصیده خویش را برای عرضه داشتن به شاه پس از ورود به مشهد ساخت که مطلع آن، این است:

    رسید موکب فیروز خسرو ایران         اَیا خراسان، دیگر چه خواهی از یزدان

    در این قصیده، شکوه معاندین و حسودان خود را به شاه عرضه می دارد و ضمناً خطاب به آنان چنین می گوید:

    تو سبک من نشناسی ز شاعران دگر         چرا ز بی خردی برنهیم این بهتان

    پس از صبوری اینک منم که شعر مرا برد به هدیه به جای متاع بازرگان

    به خرد سالی آنسان چکامه بسرایم که سالخورده سخندان سرودنش نتوان

    باری عاقبت کار او با مفتریان درباره ی امتحان به بدیهه گفتن رسید و مشکلترین امتحانات که سرودن رباعیات به طریق جمع بین الاضداد باشد در مجالس به او تکلیف می شد. در محفلی گفتند این چهار لفظ را در چهار مصراع به وزن رباعی بگوئید و آن چهار این بود: تسبیح، چراغ، نمک ، چنار. بهار این رباعی را در چند لحظه بساخت:

    به خرقه و تسبیح مرا دید چو یار       گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

    کس شهد ندیده است درکان نمک    کس میوه نچیده است از شاخ چنار

    باز رباعی دیگری با این چهار چیز طرح شد: خروس، انگور، درفش، سنگ و او این رباعی را ساخت:

    برخاست خروس صبح برخیز ای دوست        خون دل انگور فکن در رگ و پوست

    عشق من و تو قصه مشت است و درفش    جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

    پس دوستان به شاعری واستادی او معترف و دشمنان از هرزه درایی ظاهراً منصرف شدند.

    بهار در یادداشت های خود چنین می نویسد:« از آن پس به تکمیل معلومات خود پرداخته، بر آن شدم که به تهران آمده، به کمک بزرگان دولت برای فراگرفتن علوم جدید به فرنگستان رهسپار شوم، لیکن دو چیز در پیش این مقصود دیوار کشید، یکی بی سرپرست بودن خانواده که مادر، خواهر و دو برادر کوچک  بودند و معیشت آنان را بایستی تدارک و اطفال را تربیت نماید، دیگر انقلابات ایران بود که در سال 1324 قمری، دو سال پس از مرگ پدر روی نموده و در اوضاع اجتماعی ایران تأثیرات شگرفی بخشیده و در هر سری شوری دیگر انداخت».

    از این زمان است که بهار با شخصیت مستقل و خاصی که یافته بود وارد زندگی سیاسی و اجتماعی می شود. بهار از آن جمله جوانانی بود که در چنین جریان های سیاسی حاد بدون تردید و دودلی و با ایمان راسخ به صف انقلابیون می پیوندد. در واقع روح پرشور شاعرانه و احساسات تند میهن پرستانه ی او را، هیچ دسته ی دیگری قانع نمی ساخت. بهار برای اجرای آمال وطنی مقالات سیاسی و اشعار مهیج و ترانه های ملی در تهییج ملیون و زعمای مشروطیت و مذمت محمد علیشاه و سایر سران مستبد می ساخت و در روزنامه خراسان که در مشهد محرمانه چاپ و نشر می شد بدون امضاء انتشار می داد. گوینده این اشعار و مقالات در ابتدا نامعلوم و رفته رفته معرفی شده، مورد تحسین و ستایش عموم واقع شد. چنان که خود می نویسد: «من در خراسان یکی از آنها بودم که از وضع تهران راضی نبودند و در انجمن های سرّی، سری برده و دست داشتیم. نخستین اشعار سیاسی و اجتماعی من در بین سال های 1325 و 1326 قمری و هنگام کشاکش بین شاه و مجلسیان و سال اول بسته شدن در مجلس در روزنامه ی خراسان که آن هم محرمانه چاپ می شد، بدون امضاء انتشار می یافت و بر دل های آزادیخواهان می نشست.»

    پس از جدالی که میان محمد علیشاه و ملت در گرفت که به پیروزی انقلابیون ختم شد، دو عقیده متضاد، دو عقیده تند و معتدل بین سران و پیشقدمان آزادی ایجاد گشت. در مشهد حزب تندرو و دمکرات قدرت بسیاری یافت و کمیته ی حزب دمکرات خراسان، انتخاب گردید و بهار هم یکی از اعضاء کمیته مزبور بود.

    پس از تشکیل این کمیته، او روزنامه ی نوبهار را به امتیاز و مسوولیت خویش به عنوان ناشر افکار حزب در مشهد انتشار داد. بهار در دوره ی چهارم از شهر بجنورد، در دوره پنجم از ترشیز و در دوره ششم از تهران به مجلس شورای ملی فرستاده شد.

    اما از اواخر دوره ی ششم در اثر جریان های سیاسی خاصی که پیش آمده بود امکان فعالیت های سیاسی از بهار سلب شد. بهار مدت یکسال در دارالمعلمین عالی که هسته ی دانشسرای امروز می باشد به تدریس تاریخ ادبیات ایران و همچنین به تصحیح کتاب های تاریخ سیستان و تاریخ طبری و مجمل التواریخ و جوامع الحکایات و تألیف کتب درسی پرداخت.

    درهمین ایام بود که بهار در اثر دروغ های دروغپردازان، به اتهام هایی ناروا زندانی و چهارده ماه به اصفهان تبعید شد.

    این نکته جالب است که دوره ی زندان و تبعید از پر بهره ترین سال های زندگی ادبی او بوده است. مثنوی «کارنامه زندان»، غزل معروف «من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید» قطعه مفصل و معروف «شباهنگ» و قصاید دیگر را او در این زمان سروده است.

    بهار در سال 1324 خورشیدی در زمان نخست وزیری دوم احمد قوام، به وزارت فرهنگ منصوب شد.

    وی در دوره پانزدهم نیز از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و ریاست فراکسیون دموکرات را به عهده گرفت. اما کسالت مزاج و اختلاف هایی که پیدا شده بود نگذاشت او در مجلس کار کند. او در سال 1326 خورشیدی برای معالجه به سوئیس رفت و پس از بهبود در سال 1328 به ایران بازگشت. آخرین فعالیت اجتماعی بهار که در واقع از نظر او فعالیت سیاسی نبود، ریاست جمعیت هواداران صلح بوده است.

    او می گفت که «من امر صلح را به خاطر صلح نه به خاطر آن کسانی که درباره آن صحبت می کنند، دوست می دارم. خواه هواداران صلح از امریکا و انگلستان باشد و خواه از شوروی و چین؛ فریاد صلح خواهی اصیل و قابل احترام است».

    بهار در اردیبهشت ماه سال 1330 خورشیدی در گذشت. او را در شمیران، در باغ آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپردند.

    آثار ملک الشعراء عبارتند از: دیوان شعرا، سبک شناسی، تاریخ مختصر احزاب سیاسی و بیش از صد مقاله در زمینه های مختلف که در مجلات و روزنامه های روزگار آن زمان به چاپ رسیده است. در ضمن او به تصحیح کتاب های تاریخ سیستان و تاریخ طبری و مجمل التواریخ و جوامع الحکایات و تالیف کتاب های درسی عصر خود هم پرداخته و مجله های نوبهار و تازه بهار و مجله دانشکده را نیز منتشر کرده است.


    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
     

    آی آدمها

    آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

    یکنفر در آب دارد می سپارد جان.

    یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

    آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

    که گرفتستید دست ناتوانی را

    تا توانایی بهتر را پدید آرید،

    آن زمان که تنگ می بندید

    برکمرهاتان کمربند،

    در چه هنگامی بگویم من؟

    یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان!

    آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

    نان به سفره،جامه تان بر تن؛

    یک نفر در آب می‌خواند شما را.

    موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

    باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

    سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

    آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابش افزون

    می‌کند زین آبها بیرون

    گاه سر، گه پا.

    آی آدمها!

    او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

    میزند فریاد و امّید کمک دارد

    آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید!

    موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

    پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

    میرود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

    - «آی آدمها»…

    و صدای باد هر دم دلگزاتر،

    در صدای باد بانگ او رهاتر

    از میان آبهای دور و نزدیک

    باز در گوش این نداها:

    «- آی آدمها….

     

    داروگ

    خشک آمد کشتگاه من

    در جوار کشت همسایه

    گرچه می گویند:« می‌گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.»

    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

    بر بساطی که بساطی نیست،

    در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

    و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

    - چون دل یاران که در هجران یاران -

    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

     

    مهتاب

    می‌تراود مهتاب

    می‌درخشد شبتاب،

    نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

    غم این خفته چند

    خواب در چشم ترم می‌شکند.

    نگران با من استاده سحر

    صبح می‌خواهد از من

    کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

    در جگر لیکن خاری

    از ره این سفرم می‌شکند .

    نازک آرای تن ساق گلی

    که به جانش کشتم

    و به جان دادمش آب

    ای دریغا! به برم می‌شکند

    دستها می‌سایم

    تا دری بگشایم

    بر عبث می‌پایم

    که به در کس آید

    در و دیوار بهم ریخته‌شان

    بر سرم می‌شکند.


    [ ] [ ] [ محمودآسیایی ]
    .: Weblog Themes By Pichak :.

    Google

    در اين وبلاگ
    
    درباره وبلاگ

    محمود آسیایی

    کارشناسی ارشد

    09147100759

    mahmoudasiyaee@yahoo.com

    https://www.facebook.com/mahmoud.asiaei
    موضوعات وب
    امکانات وب